اختصاصی هموطن/ گروه سیاسی-سید امیر موسوی
«باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سیاهپوش-داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند»
جمله بالا، بخشی از شعر ماندگار «آخر بازی» از احمد شاملو است. شعری که گویی شاعر آن، سالها از دل تاریخ معاصر در زمان سفر کرده و با مرگ دیکتاتور تهران در آن شنبه تاریخی، این شعر را گفته و پرونده روایت کرور کرور مردمان ستمکشیده این سرزمین از جباریت علی خامنهای را تا اطلاع ثانوی بسته است!
مردی که حالا، ماهها از مرگ مدفونش زمان گذشته و البته، هنوز حتی جنازهاش هم سر از خاک در نیاورده است! لابد به قصد برگزاری و برپایی تشییعی میلیونی و با شکوه برای ولی امر خودخوانده مسلمین جهان و مثل همیشه؛ رفراندوم خواندن یکسویه این صحنهآرایی از سوی هواخواهان هسته سخت قدرت در ایران!
نام علی خامنهای اما، سوای عناوین و القاب پرطمطراق هوادارانش با یک سویه سیاه از نحوه حکمرانی در تاریخ ایران، پیوندی عمیق یافته است؛ «دیکتاتوری». حاکم مستبد و جائری که در طول سه دهه حکومتش تا توانست بر تابوت تکه و پاره دموکراسی و آزادیخواهی در ایران، میخ کوبید و هر منفذی برای اقلی از تنفس و مجال برای رعیت مستاصل و ستمدیده یافت به قید فوریت و با دوز بالایی از خشونت، مسدودش کرد. او اقلا که از دوره قتلهای زنجیرهای به این سو، رفته رفته و با شیبی تند و صعودی، هرچه بیشتر این خوی دیکتاتورگونهای را در عرصه حکمرانی به منصه ظهور و بروز رساند در واپسین ایام عمر خود به شکل چیرهدستانهای به حدی از منفوریت و سیاهی دست پیدا کرد که نامش را باید در این زمره در میان انگشتشماری از حاکمان مستبد تاریخ این سرزمین قطار کرد.
آیت الله خامنهای از سال 88 و نماز جمعه تاریخی 29 خرداد، تیر خلاص را بر هویت راهبری «همه مردم» شلیک کرد و رسما ردای تعلق و علقهاش به بخش اقلیتی از شهروندان ایران را بر تن نمود. از همان جمله معروف «آقای هاشمی و آقای رئیس جمهور-احمدینژاد- با هم اختلافاتی دارند که البته نظر من به نظر رئیس جمهور نزدیکتر است» بود که تمام قد در مقابل اکثریت مردم این سرزمین ایستاد و فتوای مباح کردن خون هر مخالفی را در سپهر سیاست در ایران سر داد. آن سال سیاهی که به بهای نزدیکی نظر رهبری به نظر احمدینژاد، بالغ بر 200 معترض به خاک و خون کشیده شده و با یک صحنهآرایی خطرناک، فوج فوج از منتقدین به زندانهای طویل المدت و النهایه راهبر اعتراضات نیز به دالان هزارتوی حصری رهنمون شدند که اکنون با رکورد دو دههای حصر در تاریخ سیاسی ایران فاصلهای ندارد.
در اعتراضات سال 96 و طراحی هجمه به دولت از مشهد اما، هواداران خامنهای و طیف رادیکال نورچشمی او، یکی از ایستگاههای سرکوب در دو دهه اخیر را بنا کرده و چنان در راستای یکدست ساختن ساختار قدرت در عرصه حکمرانی کشور گام برداشتند که بسیاری از مناسبات در ساحت عملی سیاست در ایران به قبل و بعد از این اعتراضات تقسیمبندی شد. پشتبند این دست فرمان هم، صدور بیانیه گام دوم انقلاب در بهمن 97 از سوی خامنهای با اسم رمز استفاده از ظرفیت «جوانان مومن انقلابی»؛ تیر خلاص دیگری بر یکدستی شهروندی در عرصه اداره کشور شلیک و شهروندان را در این فقره، رسما به شهروندان مدرج بدل ساخت. درجه بندی که شاید رفته رفته، درجه دوم در خود نداشت و مردم ایران از نگاه شخص اول مملکت به شهروندان درجه یک نورچشمی و شهروندان درجه سوم مغضوب و مطرود از درگاه همایونی تقسیم شدند!
آبان 98 اما ایستگاه سیاه دیگری در مسیر تمامیتخواهی و استبداد دنبال شده از سوی خامنهای بود. در جایی که او در ماجرای بنزین و گرانی آن به مانند همیشه دامن خود از مسئله را برکشید تا اگر تصمیم افزایش نرخ سوخت-که اتفاقا با نظر مستقیم او اتخاذ شده بود-به فرجام خوبی رسید، دستگاه پروپاگاندای حامی او از تدابیر داهیانه جنابش بگویند و اگر به شکست برخورد و شد، آنچه شد، باز فریاد وامصیبتا سر داده شود که دل حضرت آقا خون شده از این دولتمردان غربزده و خود فروخته! از همان بازه زمانی بود که طناب دار بافته شده از سوی خامنهای، قطور و قطورتر شد و به همه آن جمله معروف از جاویدنام نوید افکاری را در رسای این خوی خونریزی در ذهن داریم.
ایستگاه بعد اما؛ اعتراضات جنبش بالنده مهسا یا همان زن، زندگی، آزادی بود. در جایی که علی خامنهای از ریختن خون رعناترین جوانان و شایستهترین دختران و پسران این سرزمین حذر نکرد و با رویکرد سیاهی چون، نحوه قتل مهسا و نیکا، وجه جدیدی از سیاهترین وجوه سرکوب دستگاه تحت امر آیت الله به نمایش درآمد. موجی از سربدار ساختن رشیدترین جوانان این سرزمین نیز در این سال سیاه از آپارات بیت معظم له در پیش نگاه هاج و واج مردم منتشر شد و هر روز نام جدیدی از اعدام در فضای رسانهای دل هر شنوندهای را به بنددرد کشید.
سوای زندانی کردن شایستهترین جوانان و مردمان این سرزمین و به بند کشیدن و تداوم حبس چهرههای شاخصی چون مصطفی تاجزاده، سعید مدنی، کیوان صمیمی و پرشمار چهرههای دیگر، ایستگاه بعد به تاریکترین و سیاهترین آیتم کارنامه شنیع دیکتاتور در دی ماه 1404 رسید. در جایی که حتی بسیاری از مخالفین سرسخت خامنهای و حکومتش هم، حتی به مخیله راه نمیدادند که این سطح از خشونت، خونآشامی و خونخواری در دو روز، دهها هزار مرد و زن ستمدیده آرزومند را چنان به خاک و خون بکشد که گویی همه این تصاویر، بخشی از یک خواب آشفته و تلخ بوده است.
ناگفته پیداست که این مقال، ناظر بر جزئیات نیست اما از مدخل هرآنچه تا اینجا شرح شد؛ علی خامنهای دیگر نه یک شخص و رهبر سیاسی در تاریخ این کشور که نماد و تجلی سالها سرکوب، استبداد و خفقان در جای جای ایران بوده و امروز که جنازهاش، یحتمل در یخچالی تاریک، فریز شده، تدفین او، یادآورنده دفن استبداد، دیکتاتوری و خونخواری در این برهه از تاریخ پر از ستم و جور در این سرزمین خواهد بود. او که پس از مرگش، همانطور که داغ یک تشییع باشکوه برای جسدش در دل هواخواهان اقلیت نظام رسوب کرده، یک جشن باشکوه و فریاد ناشی از شنیدن خبر مرگ مستبدی خونریز نیز در دل ملتی مانده که شاید هنوز در باور ندارند که او با همه استبداد و خشونتش، دیگر برای همیشه مرده است…