اختصاصی گروه سیاسی/ آوا مهرگانی – در روزهایی که آسمان ایران بیش از ستاره، میزبان پرتابههای مرگبار و غرش جنگندههاست، صحنه سیاست داخلی تهران به میدان مینی بدل شده که هر گام در آن، بوی دود و باروت میدهد. تقابل بیسابقه و هیستریک هسته سخت قدرت با یادداشت اخیر محمدجواد ظریف، تنها یک جدال لفظی میان دو جناح نیست؛ این تقلای بقا در نظام سیاسی است که از مدتها پیش بوی الرحمن آن بلند شده است. هسته سخت نظامی-امنیتی، یادداشت ظریف در «فارن افرز» را نه به مثابه یک پیشنهاد دیپلماتیک، بلکه به عنوان «اعلامیه شورش» تعبیر کرده است. برای این جریان، ظریف امروز همان نقشی را ایفا میکند که هاشمی رفسنجانی در سال ۶۷ بر عهده داشت و قرار است یک عقبنشینی ناگزیر را مهندسی کند! در ذهنیت این طیف رادیکال، سخن گفتن از صلح در حالی که ماشین جنگی آنها هویتشان را تعریف میکند، به معنای خلع سلاح ایدئولوژیک است. آنها از این میهراسند که در فضای غبارآلود ناشی از «خلاء رهبری» با توجه به غیبت معنادار مجتبی خامنهای، جریانی از تکنوکراتهای راندهشده همچون ظریف و روحانی، با جلب نظر غرب و موجسواری بر خشم عمومی از فقر و جنگ، کلید اداره مملکت را از دست سرداران بربایند. حملات سازمانیافته مداحان و تهدید به قشونکشی درب منزل ظریف، نه از روی قدرت، بلکه ناشی از هراسی فلجکننده است؛ هراس از اینکه ایده «پایان جنگ» به تنها نخ تسبیح پیونددهنده تودههای گرسنه و نخبگان ناراضی بدل شود. چرا تندروها به جان هم افتادند؟ آنچه امروز در جبهه مدافعان حاکمیت میگذرد اما مصداق بارز «آشفتگی استراتژیک» است. ما با جبههای واحد روبرو نیستیم، بلکه با سدی مواجهیم که ترکهای عمیق آن، خرد شدن بتنهایش را نوید میدهد. چهرههایی چون میثم نیلی و مداحان حکومتی، با رویکردی بولتنی و حذفی، خواهان «تصفیه نهایی» هستند. آنها بر این باورند که هرگونه تسامح با امثال ظریف، به معنای گشودن دروازههای قلعه به روی «دشمن» است. در مقابل، افرادی نظیر عبدالله گنجی و حتی برخی رسانههای امنیتی چون «مشرق»، با احتیاط بیشتری گام برمیدارند. این بخش از حاکمیت به خوبی درک کرده است که دوقطبیسازی رادیکال در میانه یک جنگ خارجی، «انتحار سیاسی» است. هشدار درباره «گسلهای حادثهخیز» از سوی چهرههایی مانند یامینپور، نشاندهنده ترسی درونی است؛ ترس از اینکه رادیکالیسم بیافسار، آخرین پایگاههای اجتماعی نظام را نیز در کام خود فرو ببرد. این تضاد درونی، پرده از حقیقتی هولناک برمیدارد و آن چیزی نیست غیر از اینکه جمهوری اسلامی در حال بلعیدن فرزندان خویش است. این وضعیت، نه یک مانور قدرت، بلکه نمایی از فروپاشی درونی است؛ جایی که دستگاه سرکوب، راهی جز حمله به «خودیهای سابق» برای اثبات وفاداری خود نمیبیند. تهدیدی بزرگتر از بمباران برای هسته سخت قدرت، موشکهای اسرائیلی و آمریکایی تهدیدی فیزیکی هستند، اما پیشنهاد صلح ظریف، تهدیدی «هویتی» است. حاکمیتی که دهههاست با رانت بحران و تغذیه از تنشهای منطقهای به حیات خود ادامه داده، در فضای صلحآمیز، هیچ پاسخی برای ناکارآمدیهای سیستماتیک، فساد نهادینه و فروپاشی معیشت نخواهد داشت. آنها آگاهند که اگر صدای موشکها قطع شود، صدای فریاد «نان، کار، آزادی» چنان طنینی خواهد یافت که هیچ دیواری توان ایستادگی در برابر آن را ندارد. از همین رو، هرگونه دیپلماسی که به دنبال پایان دادن به وضعیت جنگی باشد، در نگاه آنها «کودتا علیه بقای نظام» است. آنها ترجیح میدهند ایران در آتش جنگ بسوزد اما بار دیگر «جام زهر» را ننوشند و خطی به پروژههای هستهای و منطقهایشان نیفتد.
بنبست حاکمیت جایگزین در سایه جنگ قدرت تقابل فعلی میان جناحهای مختلف حامی جمهوری اسلامی، نمایی از یک «جنگ قدرت پیشدستانه» برای فردای تحولات است. حاکمیت در حالی به جان مهرههای خود افتاده که هیچ تصویر روشنی از حکومت جایگزین یا حتی تداوم وضعیت فعلی ندارد. این آشفتگی، فرصتی تاریخی برای ملت ایران و نیروهای اپوزیسیون است تا عمق استیصال سیستمی را درک کنند که حتی تحمل یک مقاله از دیپلمات خودی را ندارد. رژیمی که با سوزاندن عکس ظریف و تهدید روحانی، سعی در یکپارچهسازی فضای داخلی دارد، در واقع در حال عمیقتر کردن گوری است که برای خود کنده است. ایران امروز در دوراهی سرنوشتسازی قرار گرفته است؛ یا استمرار مسیر فعلی که منتهی به ویرانی کامل زیرساختها و انزوای مطلق در سایه حکومت نظامیان است، و یا عبور از این ساختار چندپاره که در لحظه بحران، تنها هنرش هیزم ریختن بر آتش و تسریع ویرانی است. ما در آستانه تغییری هستیم که نه از اتاقهای فکر دیپلماتیک، بلکه از دل همین شکافهای جبرانناپذیر و خشم انباشتهای برمیخیزد که دیگر با هیچ مذاکره یا موشکی قابل مهار نیست. فرجام این بازی، نه پیروزی یک جناح بر جناح دیگر، بلکه فرو ریختن سقفی است که سنگینی توهمات هسته سخت، دیگر اجازه ایستایی به ستونهای پوسیدهاش را نمیدهد.