اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
ایرانیها در حافظه تاریخی خود ملتی جنگطلب شناخته نمیشوند. در چهار دهه گذشته نیز بخش بزرگی از جامعه ایران نه خواهان جنگ با جهان بوده و نه آغازگر آن. با این حال مسیر سیاست خارجی جمهوری اسلامی به تدریج کشور را در مسیری قرار داد که تنش با ایالات متحده و متحدانش به یک بحران دائمی تبدیل شد.
ریشههای این بحران به سالهای ابتدایی دهه ۲۰۰۰ بازمیگردد؛ زمانی که در سال ۲۰۰۲ برنامه هستهای ایران وارد مرحلهای شد که نگرانیهای بینالمللی را برانگیخت و پرونده هستهای تهران به یکی از مهمترین مناقشات جهانی تبدیل شد. از آن زمان به بعد، چرخهای از تحریمهای اقتصادی، تهدیدهای نظامی و مذاکرات بینتیجه شکل گرفت که هر بار تنش میان ایران و آمریکا را به آستانه درگیری نزدیکتر کرد.
در سال ۲۰۱۵ توافق هستهای موسوم به برجام برای مدتی کوتاه امید به کاهش تنشها را زنده کرد، اما خروج دونالد ترامپ از این توافق در سال ۲۰۱۸ دوباره مسیر تقابل را تشدید کرد. از آن زمان تحریمها، درگیریهای نیابتی در منطقه و حملات محدود نظامی به بخشی از واقعیت روابط ایران و آمریکا تبدیل شد.
این روند در سالهای اخیر با افزایش درگیریهای منطقهای و تبادل حملات میان ایران، اسرائیل و نیروهای آمریکایی به نقطهای رسید که بسیاری از تحلیلگران از آن به عنوان خطر یک جنگ گسترده یاد میکردند. اکنون با گسترش حملات نظامی میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل، آن هشدارها به واقعیتی تلخ تبدیل شده است.
اما آنچه امروز ایران را به مرحلهای بحرانی رسانده تنها جنگ خارجی نیست. بحران بزرگتر در داخل کشور در حال شکلگیری است؛ جایی که جامعه به سه اردوگاه سیاسی متخاصم تقسیم شده و شکاف میان آنها هر روز عمیقتر میشود.
اردوگاه اول: مخالفان جنگ و مخالفان جمهوری اسلامی
جامعهای که میان امید و درماندگی گیر کرده است
بخش بزرگی از جامعه ایران از جمهوری اسلامی عبور کرده است. برای این گروه، حکومت مسئول مستقیم بحران اقتصادی، انزوای بینالمللی و کشاندن کشور به آستانه جنگ است.
اما همین گروه در عین حال جنگ را فاجعهای برای مردم میداند. آنان معتقدند جنگ نه آزادی میآورد و نه دموکراسی؛ بلکه تنها شهرها را ویرانتر و مردم را فقیرتر میکند.
مشکل این جریان اما جای دیگری است.
آنها ناراضیاند، اما سازمان ندارند. نه رهبری سیاسی منسجم وجود دارد، نه امکان فعالیت آزاد، نه رسانهای در داخل کشور. نتیجه این وضعیت جامعهای است که از حکومت عبور کرده اما هنوز راهی برای عبور از آن پیدا نکرده است.
این جریان بیش از هر چیز درگیر یک تناقض است: امید به تغییر بدون ابزار تغییر.
اردوگاه دوم: مخالفانی که جنگ را «فرصت» میبینند
سیاست بر ویرانهها
در سوی دیگر طیفی از مخالفان حکومت قرار دارند که آشکارا یا پنهان، جنگ را یک فرصت تاریخی میبینند. در نگاه آنان جمهوری اسلامی هرگز از درون فرو نمیپاشد و تنها ضربه خارجی میتواند ستونهای قدرت آن را بشکند. بنابراین تضعیف ساختارهای نظامی و امنیتی حکومت، از دید این گروه، مقدمه تغییر سیاسی است.
این نگاه در شبکههای اجتماعی با نوعی شور سیاسی همراه شده است؛ گویی بمباران تأسیسات نظامی میتواند راه را برای «طلوع ایران جدید» باز کند.
اما منتقدان این جریان میگویند این تحلیل بیش از آنکه سیاسی باشد، خیالپردازی خطرناک است. تاریخ خاورمیانه بارها نشان داده که سقوط حکومتها در میانه جنگ اغلب به فروپاشی نظم اجتماعی و بحرانهای طولانیمدت منجر شده است.
با این حال جدال میان این گروه و مخالفان ضدجنگ اکنون به یکی از شکافهای جدی جامعه تبدیل شده است؛ هر کدام دیگری را متهم میکند، یکی به جنگطلبی و دیگری به سادهلوحی سیاسی.
اردوگاه سوم: حامیان حکومت
حکمرانی با موتور، باتوم و ترس
در مقابل این دو جریان، حامیان جمهوری اسلامی قرار دارند؛ شبکهای از نیروهای ایدئولوژیک، نیروهای امنیتی و طرفداران سرسخت حکومت. در بسیاری از شهرها حضور نیروهای موتوری و گروههای بسیج در خیابانها افزایش یافته است؛ نیروهایی که مأموریتشان نه فقط مقابله با دشمن خارجی بلکه کنترل جامعه داخلی است.
شبها گشتهای موتوری، پرچمها، شعارها و نمایش قدرت در محلهها تنها یک هدف دارد: یادآوری اینکه خیابان هنوز در اختیار حکومت است. در رسانههای رسمی نیز فضای تهدیدآمیز به شکل بیسابقهای افزایش یافته است. مخالفان به عنوان «خائن» یا «عامل دشمن» معرفی میشوند و مجازاتهای شدید برای آنان مطالبه میشود. در چنین فضایی حکومت تلاش میکند با ترکیب سرکوب، تبلیغات و ایجاد هراس، جامعه را مهار کند.
جامعهای که به هم بیاعتماد شده است
اما خطرناکترین پیامد این بحران نه جنگ خارجی بلکه فروپاشی اعتماد اجتماعی است. در بسیاری از محلهها مردم دیگر به یکدیگر اعتماد ندارند. دوستیها، روابط خانوادگی و حتی همسایگیها زیر سایه سیاست قرار گرفتهاند.
یک جمله ساده درباره جنگ یا حکومت میتواند به مشاجرهای خطرناک تبدیل شود. در برخی موارد حتی گزارشهایی از لو دادن همسایهها و تسویه حسابهای شخصی با پوشش سیاسی منتشر شده است. این همان نقطهای است که جامعهشناسان آن را آغاز هرج و مرج اجتماعی مینامند.
وقتی دولت عقب مینشیند
در کنار بحران سیاسی، نشانههای فروپاشی نظم عمومی نیز در حال گسترش است. با فشار جنگ و بحران اقتصادی، بسیاری از شهروندان از افزایش سرقت، ناامنی و کاهش حضور نیروهای انتظامی در برخی مناطق خبر میدهند.
اقتصاد در وضعیت بحرانی قرار گرفته است: بیکاری در حال افزایش است، قیمتها جهش کرده و طبقه متوسط به سرعت در حال فرسایش است. در چنین شرایطی، وقتی دولت همزمان با جنگ خارجی درگیر کنترل داخلی است، امنیت روزمره مردم اولین چیزی است که قربانی میشود.
آیا ایران وارد دوره هرج و مرج میشود؟
هیچ کشوری ناگهان فرو نمیپاشد. فروپاشی معمولاً یک روند است؛ روندی که با شکافهای سیاسی، بحران اقتصادی، جنگ و بیاعتمادی اجتماعی آغاز میشود.
امروز بسیاری از این نشانهها در ایران دیده میشود. سه جامعه سیاسی که هیچکدام دیگری را به رسمیت نمیشناسند، اقتصادی که زیر فشار جنگ و تحریم در حال فرسایش است و حکومتی که بیشتر انرژی خود را صرف کنترل داخلی میکند.
اگر این روند ادامه پیدا کند، ایران ممکن است وارد مرحلهای شود که در آن نه جنگ خارجی پایان یافته و نه نظم داخلی باقی مانده است. و در چنین وضعیتی پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی قدرت را به دست میگیرد؛ پرسش واقعی این است: آیا هنوز چیزی به نام جامعه باقی خواهد ماند؟