اختصاصی هموطن/ گروه سیاسی- بیژن پویان
تقویم سیاسی ایران در مردادماه ۱۴۰۵، یکی از پرالتهابترین دوران خود را سپری میکند، انتصاب حسین طائب به فرماندهی کل نیروی بسیج توسط مجتبی خامنهای، رهبر جدید جمهوری اسلامی، به مثابه شلیک تیر خلاص به پیکره نیمهجان فضای مدنی و سیاسی کشور است. این جابهجایی در شطرنج قدرت، پس از یک دوره گذار خونین ناشی از سه جنگ ویرانگر و در پی مرگ علی خامنهای صورت میگیرد؛ دورانی که در آن پسر رهبر پیشین، با حذف رقبای سنتی، اکنون وفادارترین و در عین حال بدنامترین بازوی امنیتی خود را برای تثبیت خلافت موروثی به میدان بازگردانده است. به گواه ناظران حقوق بشر، بازگشت طائب به بدنه اجرایی سرکوب، نه یک جابهجایی ساده اداری، بلکه اعلام رسمی آغاز عصر «تروریسم دولتی عریان» در داخل مرزهای ایران است. حسین طائب که در دهههای اخیر همواره به عنوان مغز متفکر عملیاتهای فریب و حذف فیزیکی در سایه عمل کرده، اکنون در جایگاهی قرار گرفته که مستقیمترین ابزار سرکوب تودهای، یعنی نیروی بسیج را در اختیار دارد تا هرگونه جرقه اعتراض را در نطفه خفه کند.
پیشینه حسین طائب که در اسناد شناسنامهای با نام اصلی «حسن» ثبت شده، آینهای تمامنما از دگردیسی سپاه پاسداران از یک نهاد نظامی به یک کارتل امنیتی و مافیایی است. او که فعالیت خود را در دهه ۶۰ با بازجویی و شکنجه هواداران گروههای سیاسی آغاز کرد، به سرعت در دالانهای تاریک وزارت اطلاعات و بیت رهبری رشد کرد. خبرگزاری فارس در گزارشهای آرشیوی خود فاش کرده بود که او به دلیل برخوردهای چکشی و تشکیل پروندههای جعلی علیه فرزندان مقامات ارشد نظام، از جمله مهدی هاشمی، حتی در دوران ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی مغضوب و اخراج شده بود. اما پیوند ناگسستنی او با مجتبی خامنهای که ریشه در دوران جنگ و کلاسهای درس اخلاق دارد، او را به مهرهای غیرقابل حذف تبدیل کرد. طائب پس از اخراج از وزارت اطلاعات، به مأمن اصلی خود یعنی بیت رهبری پناه برد و با همکاری مجتبی خامنهای، نهاد «اطلاعات موازی» را پایهگذاری کرد؛ نهادی که وظیفهاش نه حفاظت از امنیت ملی، بلکه صیانت از حریم قدرت مطلق از طریق ارعاب، شنود غیرقانونی و حذف رقبای سیاسی بود.
کالبدشکافی کارنامه سیاه
بررسی دقیق عملکرد طائب در سازمان اطلاعات سپاه و پیش از آن در فرماندهی بسیج، نشاندهنده الگویی ثابت از جنایت علیه بشریت است. او معمار اصلی سناریوهایی است که در آن مرز میان واقعیت و دروغ به نفع بقای نظام از بین میرود. یکی از تکاندهندهترین فصول کارنامه او، طراحی عملیاتهای «پرچم دروغین» برای بدنام کردن مخالفان است. پرونده قتل فجیع کشیشهای مسیحی (هائیک هوسپیان مهر، مهدی دیباج و اسقف میکائیلیان) و انفجار در حرم امام رضا در دهه ۷۰، نمونههایی از این دست هستند. طبق اعترافات بعدی مقامات داخلی و افشاگریهای چهرههایی چون مهدی خزعلی، این جنایات توسط باندهای تحت نظر طائب طراحی و اجرا شد. در جریان جنبش سبز در سال ۱۳۸۸، نقش طائب به عنوان فرمانده وقت بسیج، فصلی خونین در تاریخ معاصر ایران رقم زد. او مسئول مستقیم مسلح کردن گردانهای لباسشخصی و صدور فرمان آتش به سوی معترضانی بود که تنها خواستار حق رأی خود بودند. علی مطهری در آن زمان در نامهای سرگشاده هشدار داد که سپردن مدیریت بحران به فردی که با باتوم مأنوستر از فکر و تدبیر است، نتیجهای جز به خاک و خون کشیدن مردم نخواهد داشت. جنایت بازداشتگاه کهریزک و قتلهای خیابانی، محصول مستقیم تفکر امنیتی طائب بود که معتقد بود برای حفظ نظام، ریختن خون معترضان نه تنها مجاز، بلکه واجب است. این رویکرد در سالهای بعد و در جریان سرکوب وحشیانه خیزشهای ۹۶، ۹۸ و به ویژه جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ به اوج خود رسید. تحت مدیریت او، سازمان اطلاعات سپاه به مخوفترین نهاد امنیتی تبدیل شد که حتی به حریم خصوصی مقامات خودی نیز رحم نمیکرد و با نصب دستگاههای شنود در اتاق خواب مسئولان، شبکهای از اخاذی و کنترل مطلق را ایجاد کرده بود.
بسیج به مثابه گارد جاویدان
انتصاب مجدد طائب در تابستان ۱۴۰۵، پیامی واضح به جامعهای است که از جنگ، فقر و استبداد به ستوه آمده است. مجتبی خامنهای به خوبی میداند که مشروعیت او در میان تودهها و حتی بخشی از بدنه سنتی نظام در پایینترین سطح ممکن قرار دارد؛ لذا او به فردی نیاز دارد که بدون هیچ واهمهای از عواقب حقوق بشری، فرمان سرکوب مطلق صادر کند. طائب با تکیه بر تجربیات خود در سرکوب دانشجویان در ۱۸ تیر ۷۸ و مدیریت بحرانهای دهههای اخیر، اکنون مأموریت دارد تا نیروی بسیج را از یک نهاد نیمهفلج به یک ماشین جنگی کارآمد برای حفاظت از تخت رهبری موروثی تبدیل کند. گزارشهای واصله از منابع نزدیک به اپوزیسیون حاکی از آن است که طائب بلافاصله پس از انتصاب، طرح بازسازی گردانهای امنیتی «امام علی» و هستههای نفوذ در محلات را با بودجههای کلان نظامی کلید زده است تا هرگونه جرقه اعتراض را پیش از تبدیل شدن به حریق، در نطفه خفه کند.
در بعد بینالمللی، بازگشت طائب به معنای بازگشت به دوران ترورهای برونمرزی و گروگانگیری اتباع خارجی است. او که پیش از این به دلیل نقشآفرینی در نقض گسترده حقوق بشر و طراحی حملات تروریستی در خاک ترکیه علیه شهروندان اسرائیلی تحت تحریمهای شدید ایالات متحده و اتحادیه اروپا قرار گرفته بود، اکنون با اختیاراتی وسیعتر به میدان بازگشته است. بازداشت اتباع دوتابعیتی و استفاده از آنها به عنوان «کالای سیاسی» در مذاکرات، امضای همیشگی طائب بر پروندههای امنیتی است. تحلیلگران بر این باورند که مجتبی خامنهای با این انتخاب، عملاً به جامعه جهانی اعلام کرده است که زبان دیپلماسی در دولت او جای خود را به زبان تهدید و باجخواهی داده است. این مسیر، کشور را بیش از پیش به سوی انزوای مطلق و فروپاشی اقتصادی سوق خواهد داد، اما برای هسته سخت قدرت، بقای فیزیکی بر هر مصلحت ملی ارجحیت دارد.
فساد سیستماتیک و پیوند مافیایی قدرت و ثروت
حسین طائب تنها یک چهره امنیتی نیست؛ او یکی از بازیگران اصلی در شبکه پیچیده فساد اقتصادی است که رگهای حیاتی کشور را در دست دارد. نام او در فایلهای صوتی افشا شده از جلسات فرماندهان سپاه به عنوان حامی اصلی مفسدان اقتصادی در پروندههایی چون «هلدینگ یاس» و بنیاد تعاون سپاه مطرح شده است. او با استفاده از قدرت اطلاعاتی خود، همواره سپری امنیتی برای مهرههای وفادار به بیت رهبری ایجاد کرده و در مقابل، منتقدان و افشاگران فساد را با اتهامات واهی جاسوسی روانه بندهای انفرادی کرده است. این پیوند شوم میان سرکوب خیابانی و غارت منابع ملی، ماهیت واقعی مأموریت جدید او در بسیج را روشن میسازد. او مأمور است تا ساختاری را حفظ کند که در آن ثروتهای کلان در دست اقلیتی حاکم باقی بماند و هرگونه فریاد عدالتخواهی با داغ و درفش پاسخ داده شود.
پروندهسازی علیه چهرههایی چون عباس یزدانپناه یزدی که در دبی ربوده و به قتل رسید، نشاندهنده کینهتوزیهای شخصی طائب است که از قدرت امنیتی برای تصفیهحسابهای خصوصی استفاده میکند. یزدانپناه که صندوقدار اسرار مالی خانواده رفسنجانی بود، قربانی سناریویی شد که طائب برای ضربه زدن به رقبای سیاسی خود طراحی کرده بود. این الگوی رفتاری، اکنون در سال ۱۴۰۵ با شدتی مضاعف علیه هر کسی که کوچکترین زاویهای با رهبر جدید داشته باشد، به کار گرفته میشود. طائب با تکیه بر «اتاقهای فکر» خود در قرارگاه عمار و همکاری با چهرههای تندرویی چون برادرش مهدی طائب، فضایی از وحشت و پارانویا را حاکم کرده است که در آن حتی وفاداران سابق نظام نیز از تیغ تیز اتهامات او در امان نیستند.
فرجام استبداد موروثی و تکیه بر سرنیزه
انتصاب حسین طائب در تابستان ۱۴۰۵، گواهی بر این واقعیت است که جمهوری اسلامی در فاز نهایی و رادیکال خود، تمامی نقابهای مصلحتسنجی و مردمسالاری نمایشی را کنار گذاشته است. رهبری مجتبی خامنهای که با عبور از دریای خون و جنگ آغاز شده، اکنون به دستان بیرحم طائب سپرده شده تا با تکیه بر کارنامه سیاه امنیتی خود، از سقوط حتمی جلوگیری کند. اما تاریخ معاصر نشان داده است که تکیه بر سرنیزه و بازگرداندن مهرههای بدنام سرکوب، تنها روند فروپاشی را شتاب میبخشد. جامعه ایران که از سال ۸۸ تا ۴۰۱ هزینههای سنگینی برای آزادی پرداخته و اکنون با فقر و پیامدهای جنگ دست و پنجه نرم میکند، به خوبی میداند که انتصاب طائب نه نشانه قدرت، بلکه نشانه استیصال نظامی است که دیگر هیچ ابزاری جز وحشت برای بقا در اختیار ندارد.
حسین طائب، با آن نگاه سرد و کارنامهای که از خون جوانان وطن رنگین است، اکنون نماد کامل حکومتی است که برای چند روز بیشتر ماندن، حاضر است تمام کشور را به قربانگاه ببرد. اما بازگشت او به فرماندهی بسیج، همزمان میتواند نقطه عطفی برای اتحاد نیروهای مخالف باشد؛ چرا که حضور او هرگونه توهم درباره امکان اصلاح یا تغییر از درون را از بین برده است. گزارشهای بینالمللی تأکید میکنند که جهان با دقت تحرکات این «قصاب تهران» را زیر نظر دارد و هرگونه اقدام سرکوبگرانه او در جایگاه جدید، پرونده جنایات او را در دادگاههای بینالمللی سنگینتر خواهد کرد. تابستان ۱۴۰۵، نه فصل تثبیت قدرت مجتبی، بلکه آغاز رویارویی نهایی ملتی است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، با نظامی که تمام هستی خود را در گروی باتوم و سلولهای انفرادی حسین طائب قرار داده است. خبر این انتصاب، بازتابدهنده واقعیت هولناکی است که در لایههای زیرین قدرت در تهران در جریان است؛ جایی که جنایتکاران دیروز، فرماندهان امروز شدهاند تا بقای یک کابوس را تضمین کنند.