محمدرضا گلسار
وزیر اقتصاد اعلام کرده حدود ۴۰ تا ۴۴ میلیون نفر شناسایی شدهاند که باید اعتبار کالابرگشان افزایش پیدا کند. وعدهاش این است که اگر منابع تأمین شود، به هر نفر دستکم ۳۰۰ هزار تومان اضافه میشود. همزمان «کارت اعتباری ایرانیان» در دو بانک آزمایش میشود و ۱۰۰ هزار میلیارد تومان برای مرحله اول آن در نظر گرفته شده است. این خبر اما، اعترافی رسمی است: «کشوری که سالها از «ظرفیت»، «رشد» و «خودکفایی» میگوید، حالا باید نزدیک به نیمی از جمعیتش را در فهرست دریافتکنندگان کمک جا بدهد.» وزیر در توضیحاتش به این نکته رسید که جمعیت هدف، درآمد پایینتری دارد و داراییهایی مثل خانه و خودرو هم ندارد. این را احتمالاً بهعنوان معیار هدفمندی گفته است. اما هر شهروندی آن را نوع دیگری میشنود: «دهها میلیون ایرانی، بعد از چهار دهه وعده آبادانی، حتی یک خانه یا یک خودرو ندارند.» وقتی بیخانه و بیدارایی بودن معیار «شایستگی دریافت کمک» میشود، یعنی فقدان دارایی به وضعیت عادی میلیونها نفر تبدیل شده است. وزیری که این را با آرامش اعلام میکند، انگار نمیبیند که گزارش شکست را میخواند.
بخش مهم سخن وزیر عبارتی است که معمولاً در تیتر خبرها گم میشود: افزایش اعتبار منوط به تأمین منابع است. پس آنچه عرضه شده «تصمیم» نیست، «آرزو» است. کلمه «دستکم» هم همینطور است. «دستکم ۳۰۰ هزار تومان» یعنی دولت خودش را به هیچ سقف و کفِ قابل پیگیری متعهد نکرده است. اگر مبلغ بیشتر شد، به حساب موفقیت میگذارند. اگر کمتر شد یا دیر رسید، همان «اگر منابع تأمین شود» پشتش است. وقتی دلار از مرز ۲۶۰ هزار تومان گذشته، ۳۰۰ هزار تومان در عمل کمی بیش از یک دلار است. این مبلغ برای یک ماه، آن هم برای هر نفر، قرار است «افزایش قابلتوجه» حساب شود. مشکل فقط عدد نیست، مشکل تعریف است. کسی نمیپرسد این مبلغ را باید با چه چیزی مقایسه کرد؛ با کرایه خانه، قیمت گوشت و دارو، یا هزینه رفتوآمد. اگر یک خانوار چهارنفره بخواهد با اعتبار اضافهشده یک ماه را بگذراند، این افزایش یک نفس کوتاه است، نه یک راهحل. بنابراین منطق این سیاست از اساس معیوب است. بدتر اینکه خود این سیاست میتواند تورم را تغذیه کند. هر منبعی که برای تأمین این اعتبارها پیدا شود، چه از بودجه، چه از استقراض، چه از خلق پول، فشاری روی همان ثباتی است که قرار بود از مردم محافظت کند. دولت با یک دست زخم میزند و با دست دیگر پانسمان میفروشد و آخر ماه هم از «موفقیت طرح» حرف میزند.
همچنین طرح کارت اعتباری ایرانیان، شاید بیش از خود کالابرگ، نمایانگر منطق این دوره است. وقتی مردم درآمد کافی ندارند، پیشنهاد دولت این است که بدهکار شوند. این را نه رشد اقتصادی، که بدهکار کردن جامعه میگویند. اعتبار، درآمد نیست. اگر دستمزدها همپای تورم بالا نرود، کارت اعتباری فقط مشکل امروز را به ماه بعد منتقل میکند، آن هم با بهره. به این میگویند خرید زمان با پولِ مردم. درست است که بحران اقتصادی جمهوری اسلامی را نمیتوان به یک وزیر تقلیل داد. تورم مزمن، بیثباتی ارز، بحران مسکن و ضعف سرمایهگذاری ریشههای ساختاری دارند و هیچ وزیری آنها را در یک دوره حل نمیکند. اما این استدلال نباید به سپر تبدیل شود. وزیری که مدعی مدیریت اقتصاد است، باید پاسخگوی پیشبینیها و اظهاراتش درباره نرخ ارز هم باشد. ساختار اقتصادی را سیاستمداران ساختهاند و ادامهاش را هم سیاستمداران انتخاب میکنند. «ساختار» یک موجود طبیعی نیست که از آسمان نازل شده باشد. اگر این وزیر یا هر وزیر دیگری فقط میتواند کالابرگ را گسترش دهد، باید صریح بگوید چه چیزی مانع است، بهجای اینکه با اعلام طرحهای جدید، انتظار مردم را مدیریت کند. ماجرا فقط معیشت امروز نیست. خانه در ایران فقط سرپناه نیست، مهمترین ابزار حفظ ثروت است. نسلی که تمام درآمدش صرف اجاره و خرج روزمره میشود، هرگز فرصت تبدیل درآمد به دارایی را پیدا نمیکند. این یعنی شکاف میان کسانی که دارایی دارند و کسانی که ندارند، هر سال بیشتر میشود. ملکدارها با تورم ثروتمندتر میشوند و بقیه فقیرتر.
بنابراین هر بار که دولت وعدهای میدهد، مردم آن را با یخچال خانهشان مقایسه میکنند. واژههایی مثل «طرح آزمایشی»، «مرحله اجرایی» و «در صورت تأمین منابع» دیگر برای شهروند معنایی ندارند، چون بارها آنها را شنیده و نتیجهای ندیده است.
اقتصاد سالم در سبد خرید، قبض اجاره، حساب بانکی و قدرت پسانداز رخ میدهد و آنجا، شاخصِ واقعیِ موفقیت یک سیاست است. کالابرگ شاید بد نباشد، اما نمیتواند سیاست اقتصادی باشد. برای خانواری که زیر فشار است، هر کمکی در کوتاهمدت اهمیت دارد.
ولی وقتی «دوره سخت» دائمی میشود و حمایت موقت به ستون اصلی سیاست معیشتی تبدیل میشود، دیگر نمیتوان از «حمایت» حرف زد. باید از «شکست» حرف زد. مردم به پولی نیاز دارند که در چند ماه ارزشش را از دست ندهد، به شغلی که آینده داشته باشد، به بازاری که بتواند در آن برنامهریزی کند و به خانهای که برای یک نسل کامل به رؤیا تبدیل نشود. دولتی که فقط سیلاب را میشمارد و دیوار را بلندتر میکند، دیر یا زود با دیواری روبهرو میشود که دیگر بلندتر نمیشود. آن روز، مقصر را نه در «ساختار» مبهم، که در تصمیمهایی باید پیدا کرد که امروز با لبخند اعلام میشوند.