خانه اقتصاد هموطن از وضعیت بحرانی تاکسی‌های اینترنتی گزارش می‌دهد؛ معیشت از هم‌ پاشیده!

هموطن از وضعیت بحرانی تاکسی‌های اینترنتی گزارش می‌دهد؛ معیشت از هم‌ پاشیده!

اختصاصی گروه اقتصادی/ محمدرضا گلسار :مردم در یک بن‌بست اقتصادی گیر افتاده‌اند؛ بن‌بستی که نه راه پس دارد و نه راه پیش. کافی است چند دقیقه کنار یک خیابان شلوغ بایستیم و به چهره راننده‌هایی نگاه کنیم که منتظر یک سفر هستند. آدم‌هایی که بعضی‌شان تا همین چندماه پیش شغل ثابت داشتند، کارمند بودند، مغازه داشتند یا حتی در شرکت‌های کوچک مشغول کار بودند. حالا اما پشت فرمان نشسته‌اند و چشم به صفحه موبایل دوخته‌اند،

به امید سفری که شاید بیاید، شاید هم نه. این تصویر نشانه یک انسداد عمیق در ساختار اقتصادی است. زمانی مسافرکشی یک راه‌حل موقت بود؛ مثلاً کارمندی که اخراج می‌شد، چند ماهی کار می‌کرد تا دوباره سرپا شود. اما امروز این «موقت» به «دائمی» تبدیل شده است. فرض کنید یک مهندس یا یک فروشنده که تا دیروز ماهیانه درآمد مشخصی داشت، حالا هر روز صبح از خانه بیرون می‌زند بدون اینکه بداند آخر شب چقدر پول به خانه می‌برد. وقتی یک اقتصاد نتواند حتی حداقل پیش‌بینی‌پذیری را برای نیروی کارش فراهم کند، افراد به سمت هر کاری که فقط زنده نگه‌شان دارد رانده می‌شوند، نه کاری که آینده بسازد.

آمار کاهش ۳۸ درصدی درآمد تپسی در چنین شرایطی، اگر بخواهیم ساده بگوییم، یعنی مغازه‌ای که قبلاً روزی ۱۰۰ مشتری داشت، حالا ۶۰ نفر هم سراغش نمی‌آیند، آن هم در حالی که قیمت‌ها بالاتر رفته است. این تناقض، دقیقاً همان جایی است که بحران خودش را نشان می‌دهد. در حالت عادی، با تورم، درآمد اسمی باید بالا برود؛ اما وقتی درآمد سقوط می‌کند، یعنی مردم واقعاً دیگر پول خرج کردن ندارند. سفرهایی که حذف شده‌اند، مثل همان خریدهایی هستند که مردم از سبدشان خط زده‌اند؛ اول تفریح، بعد حمل‌ونقل و در نهایت حتی نیازهای ضروری. همچنین افزایش ۳۰ تا ۴۰ درصدی کرایه‌ها هم داستان خودش را دارد. راننده‌ای را تصور کنید که قبلاً با ۱۰ سفر در روز می‌توانست هزینه‌هایش را پوشش دهد، اما حالا به دلیل گرانی، مسافر کمتر شده و مجبور است ۱۵ سفر کار کند تا به همان نقطه برسد—در حالی که اصلاً ۱۵ سفر گیرش نمی‌آید.

این یعنی فشار از دو طرف: هم هزینه‌ها بالا رفته، هم درآمد واقعی کاهش یافته. در چنین وضعیتی، نه راننده راضی است، نه مسافر. یکی احساس می‌کند استثمار می‌شود، دیگری احساس می‌کند در حال له شدن زیر بار هزینه‌هاست. از طرفی افزایش ۱۵ تا ۲۰ درصدی تعداد رانندگان هم به‌ظاهر شاید نشانه رشد یک بازار باشد، اما در واقعیت بیشتر شبیه صف طولانی‌تری برای یک نان کوچکتر است. مثل این است که تعداد فروشنده‌های یک بازار دو برابر شود، اما تعداد مشتری‌ها نصف. نتیجه چه می‌شود؟ همه کمتر می‌فروشند. این دقیقاً همان اتفاقی است که در این حوزه افتاده. آدم‌هایی که از جاهای دیگر حذف شده‌اند—مثلاً یک کارگر ساختمانی که پروژه‌ها خوابیده یا یک کارمند که شرکتش تعدیل نیرو کرده—به این بازار آمده‌اند، بدون اینکه ظرفیت واقعی برای جذب‌شان وجود داشته باشد. قطع اینترنت هم ضربه‌ای بود که این وضعیت را تشدید کرد. تصور کنید مغازه‌ای که تمام فروشش آنلاین است، ناگهان چند روز درش بسته شود. نه مشتری می‌تواند سفارش بدهد، نه فروشنده می‌تواند خدمات ارائه کند.

در مورد تاکسی‌های اینترنتی هم دقیقاً همین اتفاق افتاد. جالب اینجاست که رشد تماس تلفنی در این مدت، مثل این است که در نبود فروشگاه آنلاین، چند مشتری تلفنی تماس بگیرند؛ عددی که اصلاً قابل مقایسه با حجم اصلی بازار نیست. این یعنی سیستم جایگزین کارآمدی وجود ندارد و کل ساختار به یک زیرساخت شکننده وابسته است. در سطح کلان، این وضعیت نتیجه سال‌ها تصمیم‌گیری است که بیشتر شبیه آزمون و خطا بوده تا برنامه‌ریزی. مثلاً وقتی سیاست‌هایی اتخاذ می‌شود که کسب‌وکارهای کوچک را تحت فشار قرار می‌دهد یا سرمایه‌گذاری را کاهش می‌دهد، نتیجه‌اش این می‌شود که فرصت‌های شغلی واقعی کمتر می‌شود. در چنین شرایطی، افراد به سمت مشاغلی می‌روند که نیاز به سرمایه و مهارت کمتری دارد—مثل رانندگی.

این یعنی کاهش کیفیت اشتغال. اقتصادی که باید به سمت تولید و ارزش افزوده حرکت کند، درگیر بقا می‌شود. تناقض تلخ اینجاست که همه این‌ها در کشوری رخ می‌دهد که از نظر منابع، فقیر محسوب نمی‌شود. اگر یک خانواده درآمد قابل‌توجهی داشته باشد اما مدام بدهکارتر شود، مشکل از کمبود درآمد نیست؛ از نحوه مدیریت است. این مثال دقیقاً وضعیت کلان را توضیح می‌دهد. منابع وجود دارد، اما نحوه تخصیص و استفاده از آن‌ها به‌گونه‌ای است که نتیجه‌اش به زندگی مردم نمی‌رسد. در این میان، نبود حمایت مؤثر از رانندگان، وضعیت را پیچیده‌تر کرده است. در بسیاری از کشورها، راننده‌ای که در چنین پلتفرم‌هایی کار می‌کند، حداقل‌هایی مثل بیمه یا حمایت در برابر نوسانات درآمد دارد.

اما اینجا راننده‌ای که ماشینش خراب یا خودش بیمار شود، عملاً هیچ پشتوانه‌ای ندارد. مثل کارگری که روی داربست بدون طناب ایمنی کار می‌کند؛ تا وقتی اتفاقی نیفتاده، همه چیز عادی به نظر می‌رسد، اما یک لغزش کافی است تا همه چیز فرو بریزد. از منظر تخصصی، آنچه در حال رخ دادن است یک فشردگی هم‌زمان در دو سمت بازار است: عرضه نیروی کار بالا رفته چون بیکاری افزایش یافته و تقاضا پایین آمده چون قدرت خرید مردم کاهش پیدا کرده. نتیجه این می‌شود که درآمد سرانه هر راننده کاهش شدیدی پیدا می‌کند. این وضعیت اگر ادامه پیدا کند، حتی همین بازار هم دیگر برای بسیاری صرفه اقتصادی نخواهد داشت و به‌تدریج دچار فرسایش می‌شود. اما شاید نگران‌کننده‌تر از همه این‌ها، عادی شدن این شرایط است. وقتی راننده‌ای می‌گوید «امروز فقط هزینه بنزین دراومد»، این جمله دیگر شوکه‌کننده نیست؛ تبدیل به واقعیت روزمره شده است. مثل بیماری‌ای که آن‌قدر طولانی شده که دیگر دردش حس نمی‌شود، اما بدن را از درون نابود می‌کند. این عادت کردن، بزرگ‌ترین خطر است، چون حساسیت جامعه را از بین می‌برد. بنابراین این تصویر فقط مربوط به یک پلتفرم یا یک شغل نیست؛ این یک برش از واقعیت اقتصادی امروز است. اقتصادی که در آن بقا جای پیشرفت را گرفته و آدم‌ها به جای برنامه‌ریزی برای آینده، فقط تلاش می‌کنند از امروز عبور کنند. حقیقت این است که این وضعیت تصادفی نیست.

نتیجه مستقیم ساختاری است که در آن تصمیم‌گیری‌ها بدون توجه به پیامدهای واقعی بر زندگی مردم انجام شده است. وقتی سیاست‌گذاری از واقعیت فاصله بگیرد، نتیجه‌اش خیابان‌هایی پر از راننده‌ می‌شود که دنبال مسافرند و مردمی که توان سوار شدن ندارند. حکومتی که ذره‌ای به مردمش احترام نمی‌گذارد، طبیعی است که روزی به جایی برسد که نه مردمش توان ادامه داشته باشند و نه خودش راهی برای خروج از این بن‌بست پیدا کند.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن