یادداشت سردبیر/ یارا خاتمی
امروز بازنشسته به خیابان میآید.فردا کارگر.بعد معلم، پرستار، کارمند، کشاورز و جوانی که آیندهای برای خودش نمیبیند.هرکدام با یک درد متفاوت؛ اما با یک سؤال مشترک:تا کجا باید حقوق، از هزینه زندگی عقب بماند؟ تا کجا باید هر سال سفره کوچکتر شود؟تا کجا باید جوانی که سالها درس خوانده، نگران فردای خودش باشد؟و تا کجا میتوان نارضایتی میلیونها انسان را فقط با عنوان «مطالبه صنفی» توضیح داد؟
مسئله خطرناک برای هر حکومتی، یک تجمع نیست، بازنشسته فقط برای حقوق خودش فریاد نمیزند.وقتی کارگر همان فشار را حس میکند،وقتی معلم همان نگرانی را دارد،وقتی جوان همان ناامیدی را تجربه میکند،مرز میان «اعتراض من» و «اعتراض تو» کمکم از بین میرود و این همان نقطهای است که یک جامعه میتواند وارد مرحلهای کاملاً متفاوت شود.هیچکس نمیتواند بگوید فردا چه اتفاقی خواهد افتاد.
اما یک چیز روشن است:جامعهای که نارضایتی در آن مدام انباشته میشود، برای همیشه ساکت نمیماند.
قیامهای بزرگ همیشه با یک انفجار ناگهانی شروع نمیشوند.گاهی ابتدا فقط چند تجمعاند.چند شعار.چند شهر.چند گروه ناراضی و بعد، ناگهان مردم متوجه میشوند که
تنها نیستند.شاید امروز هنوز به آن نقطه نرسیده باشیم.
اما سؤال مهم این نیست که «آیا قیام فردا اتفاق میافتد؟اگر روزی این صداهای پراکنده به یک صدای مشترک تبدیل شوند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟چون خطر واقعی برای هر ساختار سیاسی،نه یک معترض،نه یک تجمع و نه حتی یک شهر است.
خطر واقعی، جامعهای است که دیگر دردهایش را جدا از هم نمیبیند و شاید به همین دلیل است که باید به صدای خیابان گوش داد؛
قبل از آنکه صدای اعتراض،
به صدای یک جامعه تبدیل شود.