یاسر عرب
در سالهای جنگ ایران و عراق، یکی از اصلیترین استدلالهای ادامه جنگ این بود که نباید پیش از رسیدن به یک پیروزی بزرگ پای میز مذاکره رفت!
گفته میشد باید آنقدر فشار آورد و آنقدر پیشروی کرد تا شرایطی ایجاد شود که صدام مجبور شود امتیازات اساسی بدهد و به شکلی که دیگر حتی فکر حمله دوباره به ایران را هم نکند.
این منطق در ظاهر بسیار منطقی به نظر میرسید. صلحی که پس از پیروزی بزرگ و با موضع بالاتر به دست بیاید، صلحی محکمتر است.
اما مسئله این بود که آن پیروزی بزرگ هیچگاه به آن شکلی که تصور میشد اتفاق نیفتاد!
پس از آزادسازی خرمشهر در سال ۱۳۶۱، جنگ میتوانست وارد مرحله پایان شود. اما تصمیم گرفته شد که جنگ ادامه پیدا کند تا شرایط مطلوبتری برای مذاکره فراهم شود. سالها عملیات انجام شد؛ والفجرها، خیبر، بدر، والفجر ۸ و کربلای ۵. هزاران نفر جان خود را از دست دادند، منابع کشور فرسوده شد و اقتصاد تحت فشار بیشتری قرار گرفت. اما باز هم آن نقطهای که قرار بود دشمن را وادار به زانو زدن و تسلیم کند، فرا نرسید!
در نهایت قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد. نه در شرایطی که ایران به آن پیروزی بزرگ رسیده باشد، بلکه زمانی که ادامه جنگ هزینههای سنگینی پیدا کرده بود و ملاحظات واقعیت بر آرمانهای حداکثری به شدت غلبه کرد!
امروز نیز همان منطق را در برابر مذاکره با آمریکا میبینیم. کسانی که با توافق مخالفت میکنند، معمولاً نمیگویند جنگ میخواهیم یا صلح نمیخواهیم. آنها میگویند: «ما هم توافق پایدار میخواهیم، اما باید اول با زدن ضربههای بزرگ چنان قدرتی ایجاد کنیم که طرف مقابل مجبور شود امتیاز بدهد.»
اما سؤال تاریخی این است که اگر آن نقطه ایدهآل هرگز نرسد چه؟ اگر انتظار برای دست برتر، خودش کشور را وارد دورهای بسیار طولانی و غیر قابل جبران از فرسایش کند چه؟
مسئله این نیست که یک کشور نباید قدرت داشته باشد یا نباید از منافع خود دفاع کند. مسئله این است که در سیاست خارجی، قدرت واقعی فقط با افزایش توان نظامی یا تحمل هزینه ساخته نمیشود بلکه با توانایی تشخیص زمان مذاکره و دادن امتیاز گره خورده!
تجربه جنگ به ما یادآوری میکند که خطرناکترین تصمیمها، تصمیمهایی نیستند که از روی ضعف گرفته میشوند، بلکه تصمیمهایی هستند که بر اساس انتظار یک پیروزی بزرگ رویا فروشی میشوند، پیروزیای که ممکن است هرگز از راه نرسد!