اختصاصی هموطن/ گروه سیاسی-سید امیر موسوی
عبایش را از شانهاش پایین کشیده و به کناری گذاشته، روی سن پیش ساخته رفته و سه میکروفن را به مانند گریبان بدهکار مفلوکی، چنان محکم چسبیده که انگار میخواهند سه تایی، پا در بیاورند و فرار کنند! صدای نتراشیده و نخراشیدهای را به گلو انداخته و روی پنجه فریاد میزند؛ «شکر خدا نهضت ما، نهضت پاینده است، رهبر ما خامنهای، زنده است!»، «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا»! و پشن بندش هم؛ الله اکبر، الله اکبر است که از سیستم صوتی حجیم مقابل سن در ساعات پایانی سر شب، گوش خلق الله را نشانه رفته!
دست آن یکی؛ پرچم حزب الله لبنان است و در دست دیگری، پرچم کتائب حزب الله عراق و در مقابل موکبی که تا نیمه خیابان بنا شده و مسیر آن را «قیف» کرده، تصاویری از رهبر انصارالله یمن و البته، یک دو جین تصاویر نفرات دانه درشت نظام. از شخص قائد امت! گرفته تا چندین و چند سردار و سرلشگر و فلان و بهمان!
این دو پاراگرافی که خوانید، نیمچه روایت تیتروار از صحنههایی است که همه شما، دست کم چندین بار در سطح شهر و خیابان و این میدان و آن پس کوچه با آن مواجه شدهاید. صحنه میدانداری و جنگ بازی شبانه «ملت مبعوث شده»!
این هم، نام جدیدی است که اخیرا باب کردهاند و شاید یکی از صادقانهترین تعابیر و عناوینی است که از تریبون جمهوری اسلامی به گروهی در جامعه ایران نسبت داده شده! حقیقتا هم، این جماعت از نگاه حاکمیت مستقر، ملتی مبعوث شدهاند! لشگر بعث جمهوری اسلامی، حالا بیش از یکصد شب است که خیابان و کوچه و میدان را به تسخیر و یا به تعبیر بهتر؛ اشغال خود درآورده است. لشگری که در حاشیه امنیت کامل و با مشایعت نیروهای یگان ویژه و پاسدار و ژاندارم و پاسبان در معابر مختلف شهرها گرد هم جمع شده و گویی که به یک فستیوال و یا ایونت فرهنگی، تفریحی رفته باشند، میروند، میخورند، میآشامند و دست بر قضا، اسراف هم میکنند! هم در خاصه خرجیهای یلخی از بیت المال و هم در اذیت و آسیب و مردم آزاری! نه کسی ساچمه میخورد، به جای گاز اشک آور برای ملت بعثی؛ اسفند دود میکنند که مبادا کسی چشمشان نزند، لابد! نه خبری از گلوله است، نه باتوم یگان ویژه، نه هدشات، نه تیر خلاص، نه کهریزک و نه هیچ پیامد و تبعات بعدی که از ذهنتان بگذرد! دست آخر هم با سلام و صلوات تشریفشان را میبرند منزل و احدی پیدا نمیشود که به اسب این قماش بگوید؛ یابو!
حالا هم بالاخره با گذشت بیش از یکصد روز، بناست آقای قائدشان را دفن کنند. کل مملکت، کلهم و در این یک هفته، کل یوم تعطیل خواهد بود. ترکیب خیابان و بزرگراه و میدان برای تشریففرمایی ملت مبعوث شده، تغییر میکند، اتوبانها را لاینبندی میکنند، توالت موقت، گله به گله در جای جای مسیر تعبیه شده و لابد هزاران موکب پذیرایی با اقسام مطعمه و مشربه!
در همه این شرح ماوقع که روایت شد در یک جامعه نرمال-و نه ایدهآل-جای انقلت و چرا و اما و اگری نیست! چنان که در مدرنترین جوامع توسعهیافته نیز، یک اقلیت را به داغ و درفش و سرب داغ میهمان نمیکنند. از طرفداران نازیسم در همین آلمان، کرسی پارلمان دارند تا صاحبان لیبرالترین سیاسی. در همین آمریکای مستکبر از تندترین حامیان اسرائیل صاحب تریبون هستند تا مخالفین سرسخت خاصه خرجی برای تلآویو. یا مثلا همین جنبش جلیقه زردها در فرانسه، خودش یک بینه آشکار است. یک جماعتی ماهها در خیابانها تجمع و تحصن میکنند و پایتخت مهد دموکراسی را به تسخیر خود در میآورند و کسی نیست بهشان بگوید بالای چشمانتان ابروست! در سوی مقابل همه اینها که گفته شد، هستند صاحبین تندترین مواضع که در همین حاشیه امن در بیان موضع خود برخوردارند. تا اینجای مسئله بحثی نیست. اساسا ذات دموکراسی همین است اما در ایران، رفرنس به هرآنچه در ابتدا گفته شد، ماکتی از دموکراسی هم حاکم نیست و خروجی این نابازی هم، تشدید و تعمیق یک احساس خانمانبرانداز در اکثریت جامعه ایرانی است.
جامعهای که همه این شامورتیبازیها را به تماشا نشسته و به تلخی به یاد میآورد که چطور، همین چند ماه قبل، بسیاری از همین لشگر بعثی امروز، طی دو روز به قاتلین بهترین، رشیدترین و بالابلندترین جوانان، مردان و زنان این سرزمین بدل شدند و چطور یک اعتراض-از آن جا که از بازار و با نفی کامل خشونت آغاز شد-به یک قتل عام خونآشامانه منجر شد. تبعات این حس تبعیضزده در جامعه ایران، حتی دامنهای فراتر از امالمصائبی چون فقر مستمر به دنبال داشته و دیر و دور نیست که روزی در همین نزدیکی چون آتشفشانی فوران کرده و نه از تاک نشان بگذارد و نه از تاکنشان.
امری که ظاهرا جمهوری اسلامی نیز از آن آگاه است و منتهای مراتب، عجالتا میل به آن دارد که با ملت مبعوث شدهاش، میدان بازی و جنگ بازی کند و چند صباح بیشتر روی تخت نشسته و از خون ملت ستمدیده و فقیر بمکد، تا سحر چه زاید باز!