نقدی بر یادداشت اخیر امید مهرگان/کسرا گوندلیان: آنچه در پی میآید نقدی است بر یادداشت اخیر امید مهرگان با عنوان «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن: برای چپ علیه فروپاشی» که جمعه، ۲۸ فروردین ۱۴۰۵ در پایگاه خبری نیماد منتشر شد. تز مرکزی مهرگان در این مقاله بر این پایه استوار است که جداسازی قاطع ساختار سیاسی از ساختار اجتماعی، منجر به نوعی «سیاستکُشی» شده که جامعه را در برابر تهدیدهای خارجی بیدفاع و از حاکمیت ملی سلبمالکیت میکند. او با نقد رویکرد روشنفکران دههی هشتاد، استدلال میکند که شیفتگی به «امر سیاسی ورای دولت»، باعث نادیده گرفتن زیرساختهای مادی بقا شده است. مهرگان همچنین معتقد است برای گریز از فروپاشی، باید از «ستمدیدگی خودشیفته» فاصله گرفت و مسئولیت حاکمیت را بهمثابهی محصولی از درون جامعه «گردن گرفت».
در نهایت، او آشتی میان «امت» (نیروهای مدافع نظم سیاسی حاکم) و «ملت» (نیروهای خواهان تغییر) را تنها راه نجات امید و حفظ استقلال در برابر پروژههای «آزادسازی» استعماری میداند. از رخداد به بقای مادی… و برعکس یادداشت اخیر امید مهرگان در مقالهی «مسئولیت حاکمیت را پذیرفتن…»، بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، یک اعترافنامه نظری است. مهرگان که روزگاری از الهیات سیاسی رادیکال و مفاهیمی چون رخداد، سیاست ورای دولت و نفی دیالکتیکی در فضای فکری ایران سخن میگفت، اکنون چند سالی است که در چرخشی نظری، امر سیاسی را نه در گسست، بلکه در پذیرش زیرساختهای مادی حاکمیت جستوجو میکند. یادداشت فعلی میکوشد نشان دهد که مشکل خوانش مهرگان در این چرخش، لغزیدن از یک انتزاع رادیکال به یک رئالیسم محافظهکارانه است که در هر دو سوی آن، جوهر امر سیاسی فدا میشود. متن پیش رو همچنین میکوشد نشان دهد که چگونه تلاش مهرگان برای نجات امید سیاسی در نهایت به بازتولید همان بنبستهایی میانجامد که او قصد گریز از آنها را دارد.
ژاک رانسیر زمانی تمایز بنیادینی میان «پلیس» (Police) و «سیاست» (Politics) قائل شد. از نظر او، پلیس، نظمِ توزیعِ امر محسوس است، یعنی همان ساختار مدیریتی، زیرساختی و دولتی که جایگاه هر کس و هر چیز را تعیین میکند. در مقابل، سیاست تنها زمانی رخ میدهد که این نظم توسط «بیسهمان» دچار گسست شود. مهرگان در مقالهی خود، روشنفکران را متهم میکند که با تمرکز بر «امر سیاسی ورای دولت»، از زیرساختهای مادی حاکمیت سلب مالکیت کردهاند. اما مشکل خوانش او در اینجا، یکی انگاشتن «حفاظت از زیرساخت» (امر پلیسی) با «عمل سیاسی» است. از منظر رانسیری، مهرگان با فراخوان برای «پذیرش مسئولیت حاکمیت»، عملاً سیاست را به نفع «پلیس» منحل میکند. مهرگان از روشنفکر میخواهد که زبانِ میانجیگری میان «امت» و «ملت» را بیابد تا حاکمیت حفظ شود. اما رانسیر به ما میآموزد که سیاست دقیقاً در جایی است که این میانجیگریها شکست میخورند و هویتهای پیشفرض (مثل امت و ملت) فرو میپاشند. متن مهرگان با اصالت دادن به «زیرساخت حاکمیت» به عنوان شرط امکان سیاست، در واقع «ابزار بقا» را با «هدف آزادی» اشتباه گرفته است. او میخواهد سیاست را در آغوش دولتی بازسازی کند که خودِ آن دولت، بر اساس منطق رانسیری، بزرگترین عامل سیاستکُشی و تثبیت نظم پلیسی است.
علیه کلیت جوهری ژان-لوک نانسی در اثر اکنون کلاسیکشدهی خود، «اجتماع بیکار»، نسبت به «جوهری کردن» اجتماع هشدار میدهد. اجتماع برای نانسی، نه یک «کل» واحد (مثل ملت یا دولت)، بلکه تجربه «با-هم-بودن» در مرزهای گسست است. نانسی معتقد است که سنت سیاسی ما همواره اجتماع را بهمثابهی یک پروژه یا یک محصول (Work) دیده است؛ چیزی که باید «ساخته» شود (مثلاً ملتسازی، امتسازی، یا ساختن یک آرمانشهر). او این نوع نگاه را اجتماع تولیدی مینامد که در آن افراد ذوب میشوند تا یک «کل» واحد (مانند دولت یا حزب) را تولید کنند. نانسی در مقابل، از اجتماع بیاثر یا بیکار (Inoperative) سخن میگوید. «بیاثر» یا «بیکار» در اینجا به معنای چیزی است که نمیتوان آن را به یک کالا یا واحدِ صلب تبدیل کرد. اجتماع برای او، آن لحظهای است که ما در برابر مرگ یا تناهی (Finitude) دیگری قرار میگیریم و میفهمیم که نمیتوانیم یکی شویم، اما با هم هستیم.
از این منظر، مهرگان در متن خود سراسر در خدمت پروژهی کلیت است. وی از ضرورت آشتی میان رزمندگان امت و نیروهای مخالف نظام میگوید و از این رهگذر به نگرانی از فروپاشی ایران بهمثابه یک کلیت منسجم میدان میدهد و به این ترتیب، میخواهد این دو پارهی جامعه را زیر چتر «مسئولیت حاکمیت» جمع کند. مشکل اینجاست که او با این کار به سمت یک اجتماع تولیدی حرکت میکند که میخواهد از دل ویرانی، یک «کل» جدید بسازد. اگر بخواهیم به سبک مهرگان «با هم بودن» را صرفاً برای «حفظ زیرساخت» یا «دفاع مادی» تعریف کنیم، در واقع معنای اجتماع را به تکنیکِ بقا فرو کاستهایم. در حالی که برای نانسی، اجتماع دقیقاً در جایی است که این محاسباتِ تکنیکی و مادی تمام میشوند و ما با تجربهی عریانِ وجود روبرو میشویم. به گفتهی نانسی، هرگاه بخواهیم اجتماع را به یک «جوهر» (مثل دفاع از حاکمیت ملی) گره بزنیم، به سمت توتالیتاریسم حرکت کردهایم. مهرگان با استفاده از استعارههای مادی (ویرانی، بازسازی، زیرساخت، دولت)، سعی دارد تجربهی تکین و گسستهی سیاست را در یک ضرورت کلانتر (دفاع در برابر دشمن خارجی) ادغام کند. این کار، چیزی نیست مگر بیاثر کردنِ سیاستِ اصیل، حتی اگر به نام جلوگیری از بمباران و جنگ انجام شود. مهرگان به جای پذیرش تجربهی گسست سیاسی ایران و ناملایمتهای برآمده از این وضعیت، به دنبال بخیه زدن به زخمهای جامعه از طریق ارجاع به یک ضرورت مادی است که در نهایت، سوژه سیاسی را در دلِ سوژهی ملی/دولتی منحل میکند و، به اسم حراست از بقای زیستی، بُرداری میسازد بهسوی حفظ وضع موجود. شاج موهان و دیویا دیویودی در آثار خود بارها از مفهوم «آناستازیس» (Anstasis) یا رستاخیز دوباره سخن میگویند.
آنها معتقدند که ما در عصر «پایان متافیزیک» هستیم، جایی که تمام مفاهیم سنتی (مثل دولت-ملت) کارکرد خود را از دست دادهاند و بشر در «نیهیلیسم تکنولوژیک» گرفتار شده است. از نظر این دو فیلسوف هندی، فلسفهی قرن بیستم (بهویژه در غرب) دچار نوعی «هیپوفیزیک» (Hypophysics) شده که در آن مفاهیمی مثل «مقاومت» یا «جامعهی مدنی» به کلیشههایی صلب بدل گشتهاند. اگر متافیزیک به دنبال ارزشها و حقایقی در فراتر از جهان مادی بود (مثل خدا، روح یا ایدههای مطلق)، هیپوفیزیک برعکس عمل میکند. هیپوفیزیک به دنبال یافتنِ ارزش در چیزی است که آن را طبیعتِ اصیل یا نظم طبیعی میپندارد. در نگاه هیپوفیزیکی، هر چیزی که «طبیعی» باشد، «خوب» و «حقیقی» است و هر چیزی که از این طبیعت فاصله بگیرد، «انحراف» یا «بیماری» تلقی میشود. ساختارهایی مثل نظام کاستمحور در هند یا نژادپرستی در غرب، بر اساس یک نگاه هیپوفیزیک بنا شدهاند: در این نگاه، جایگاه اجتماعی افراد نه بر اساس قرارداد یا تاریخ، بلکه بر اساس طبیعتِ درونی یا خونِ آنها تعیین میشود. مهرگان در متن خود مترجمان و روشنفکران دههی هشتاد (از جمله خودش) را نقد میکند که مفاهیم غربی را بدون توجه به «شرایط مادی» وارد کردهاند. او میگوید اروپاییها از نقد دولت میگفتند چون دولت مستقری داشتند. اما موهان و دیویودی فراتر از این تحلیلهای جغرافیایی-سیاسی میروند. آنها میگویند مشکل، خودِ «متافیزیک حاکمیت» است. وقتی مهرگان از بازگشت به ریشههای ملی-سیاسی یا نظم ازلی در دولت (به بهانهی مقابله با استعمار و بمباران) سخن میگوید، در حال بازتولیدِ شکلی هیپوفیزیکی از سلطه است که در آن تفکر و تغییر به نفعِ جبرِ زیستی سرکوب میشود.
به بیان دیگر، مهرگان در یادداشت خود، گیرم ناخواسته، به یک ناسیونالیسم متافیزیکی پناه میبرد و از این رهگذر، مفاهیمی چون «استقلال» و «حاکمیت ملی» را به عنوان حقایقی غایی مطرح میکند که به هر بهایی باید نجات یابند. با این همه، نمیتوان نادیده گرفت که این پناه بردن به «حاکمیت» برای فرار از فروپاشی، خود شکلی از تسلیم شدن به نیهیلیسم است. مهرگان به جای اینکه راهی برای رستاخیز ورای دوگانهی «رژیم/مردم» بیابد، صرفاً جایگاه خود را در این دوگانه تغییر داده است. او از خروج به سمت ماندگاری در ساختار کوچ کرده است، بدون اینکه بپرسد آیا این ساختار اصلاً پتانسیل حمل معنای آزادی را دارد یا خیر. به بیان سادهتر، مشکل مهرگان این بوده که پایان متافیزیک را با پایان مقاومت اشتباه گرفته است. از رستگاری و نفی
مهرگان زمانی چنین نوشت: «رسالت هر نوع تفکر انتقادى حفظ توامان و متعادل دو عنصر رستگارى (redemption) و نفى و تخریب است. غلبه تام اولى به رمانتیسم مى انجامد و غلبه تام دومى به فاشیسم.» با گذشت بیش از 10 سال از نگارش این خطوط، مهرگان در مقالهی جدیدش، عملاً نفی را به نفع رستگاری (که حالا آن را در بقای دولت میبیند) کنار گذاشته است. او که پیشتر از نفی بیوقفهی سویههای کاذب میگفت، اکنون نگران است که این نفی به فروپاشی زیرساختها منجر شود. گیرم که نگرانی مهرگان در چارچوب معادلات ژئوپولیتیکی موجود تاحدی بهحق باشد، اما مشکل اصلی این بوده که وی برخلاف آنچه تلاش میکند نشان دهد، هیچ تلاشی برای درک وضعیت پیچیدهی امروزی ایران از خود نشان نمیدهد. مهرگان از چپ علیه فروپاشی سخن میگوید، اما توضیح نمیدهد که این خوانش منحصربهفرد او از چپ چه جایگاهی در توضیح و فهم روابط تولید و سلطه، سهم بیسهمان، سیاست اقلیتها و تغییر چارچوبهای سیاسی مطرح میکند.
او به این نقطه دقت نمیکند که دوئیت «بمبارانپذیر ساختن ایران» و «مشروعیتبخشی به زیرساختهای مادی حاکمیت» در نهایت هر دو دو روی یک سکهاند و در این معادله ما با سازوکاری مواجهایم که دست آخر خودش سویهی وقیح خویشتن را بازتولید میکند؛ زیرساختهای مادی حاکمیت همواره به ایدهی بمبارانپذیری ایران نیاز دارد تا خصمی همیشگی برای بقا و توجیه بنیانهای خود دستوپا کند و پروژهی بمبپذیری ایران نیز گرچه مدام از زیرساختهای نظم حاکم انتقاد میکند، اما خوب میداند که اگر این زیرساختهای سیاسی از میان برود اساسا دیگر توجیهی نمیتواند برای موجودیت خود دستوپا کند. مشکل درست همان دوئیتی است که مهرگان در نقلقول بالا خود نسبت به آن هشدار داده بود. وی «رستگاری سیاسی» را از ساحت الهیاتی-سیاسی به ساحت زیستسیاسی تنزل داده است. این تغییر بهظاهر ساده سبب میشود که رستگاری برای او دیگر نه نجاتِ (به تعبیر بنیامین و آدورنو) امکانهای از دسترفتهی تاریخ، بلکه حفظ وضعیت موجود برای جلوگیری از «بدتر شدن اوضاع» تلقی شود. مهرگان با گره زدن حقیقت بدیهی بقا به «مسئولیت حاکمیتی»، عملاً حقیقت را به امر ضروری فرو میکاهد. مهرگان در بخشی از یادداشت خود از مفهومی به نام «ستمدیدگی خودشیفته» برای نقد اپوزیسیون استفاده میکند؛ یعنی کسانی که چنان در نقش قربانی غرق شدهاند که حاضرند برای نابودی ظالم، کلِ سرزمین را ویران کنند. اگرچه این نقد بیتردید بر بخشی از اپوزیسیون وارد است، اما مشکل اصلی بدیلی است که وی در مقابل ارائه میدهد و آن نوعی مسئولیتگرایی خودشیفته است. مهرگان، به نقل از محمد مهدی اردبیلی، میگوید «جمهوری اسلامی را گردن بگیریم چون محصول جامعهی خود ماست». این گزاره، یک مغالطهی بزرگ در دل خود دارد. «گردن گرفتن» یک ساختار قدرت که عاملیتِ سوژه را به رسمیت نمیشناسد، نه یک عمل سیاسی، بلکه بیشتر شبیه به یک مازوخیسم تئوریک است؛ نمیتوان مسئولیتِ نظمی را پذیرفت که شما را به عنوان «بیسهم» تعریف کرده است، مگر اینکه ابتدا آن نظم را به چالش بکشید. به بیان موجزتر، مهرگان میخواهد بدون «گسست»، به «پیوند» برسد.
مهرگان در ادامه میگویدکه جدایی رژیم از مردم، نوعی «سیاستکُشی» است که راه را برای تجاوز خارجی باز میکند. عجیب است که کسی چون مهرگان به این نکته دقت نکرده که از منظر فلسفهی سیاسی رادیکال، اتفاقاً ادغامِ کاملِ رژیم و مردم است که سیاست را میکُشد. سیاست در فاصلهی میان این دو متولد میشود. او با دعوت به از میان بردن این فاصله، در واقع به همان پروژهای خدمت میکند که نظم حاکم بر جهان سالهاست آن را دنبال کرده است: یکیانگاریِ قدرت و جامعه. او نگران است که متجاوز بگوید «ما با رژیم میجنگیم نه با مردم»، اما راهکار او این است که ما بگوییم «ما همه رژیم هستیم». این پاسخ، دقیقاً بستنِ راه بر هرگونه تحول درونی است. اگر سوژهی سیاسی بپذیرد که با حاکمیت یکی است، دیگر هیچ افقی برای تغییر (که همیشه مستلزم نوعی انفصال است) باقی نمیماند. نجاتِ گذشته یا دفنِ آینده؟ بله لطفا! چهبسا مشکل اصلی مهرگان در نوشتار اخیرش ترس از خلاء است. او چنان از فروپاشی وحشت دارد (و شاید هم این ترس بهحق باشد) که حاضر است امر سیاسی را در محراب امنیت قربانی کند و این کار را به مدد همزمانی اجباری میان حاکم و محکوم، تحت لوای دفاع از تمامیت انجام میدهد. رویکرد مهرگان نه یک راهکار برای خروج از بنبست، بلکه غرق شدن در یکی از قطبهای بنبست است: پناه بردن به حاکمیت از ترسِ بیدولتی. او بهشکلی غریب به این نکته بیتوجه بوده که سیاست نه لزوما در حفظ خانه، بلکه در پرسش از این است که چه کسی حق دارد در این خانه، با چه قانونی و با چه صدایی زندگی کند.
مهرگان با «گردن گرفتنِ» افتضاحی که به زعم او محصول جامعه است، عملاً امکان تاسیس امر نو را از بین میبرد و توجیهگری ضرورت را به جای بدیل مینشاند. مقالهی اخیر وی، بیش از آنکه علیه فروپاشی باشد، خود گواهی بر فروپاشیِ تخیل سیاسی در نزد روشنفکرانی است که میان دو شر (تجاوز خارجی و سرکوب داخلی)، راه نجات را در انحلال در یکی از آنها یافتهاند، حال آنکه آنچه بیش از هر چیز بدان نیاز داریم درست همین تخیل است، یعنی پیافکندنِ یک طرحوارهی ساختاریِ دقیق برای آینده که میتواند از دلِ همینجا و همیناکنون مادیت یابد. در نهایت، رویکرد مهرگان نه نجاتِ امید، بلکه نهادینه کردنِ یاس در لباسِ مسئولیتپذیری است. او با دعوت به پذیرش حاکمیت، عملاً اعلام میکند که امر سیاسی در ایران شکست خورده است و اکنون تنها وظیفه، بقای بیولوژیک و زیرساختی است. برای من و بهاصطلاح همنسلانم، امید مهرگان فراتر از یک نام، یک فیگور منحصربهفرد بود، تجسمِ آن گریزِ ناگزیر برای مایی که به جبرِ زمانه و هراس از تازیانهی سربازی ابتدا به مهندسی پناه برده و سپس، سروکارمان با ادبیات و علوم انسانی افتاده بود. در آن سالها که میان غضب نهفته در دیوارهای خانه و تلاطمِ بیامانِ جهانِ بیرون سرگردان بودیم، جسارتِ بیمحابای کسی مثل مهرگان، برای برخی از ما، امیدی بود که در دلهای ما همذاتپنداری میافروخت.
فاصله سِنی «ما» با امید به حدی کم بود که رؤیای «مهرگان شدن» چندان دور به نظر نمیرسید، خیالی خوش که غایتش در حکشدن ناممان بر جلدِ یک کتاب، در مقام نویسنده یا مترجم، خلاصه میشد و البته خیلی زود به بیمعنایی این رویا پی بردیم. شاید امروز، تلاش برای پاسخگفتن به واژگانِ متأخر امید مهرگان، نوعی رویارویی مالیخولیایی با همان فیگورِ آرمانی باشد. با این همه، مهرگان و منظومهی فکری امروزهاش، نمونهای است از رویکردی کلیتر که فارغ از مهر و کینِ ما، سزاوارِ درنگی عمیق و واکاوی در لایههای پنهان آن است.