اختصاصی گروه سیاسی/ آوا مهرگانی
در تحلیل شاکله قدرت در نظامهای تمامیتخواه، همواره «نیروی قاهره» به عنوان آخرین سنگر حفظ وضع موجود تلقی میشود. اما مشاهدات میدانی و گزارشهای واصله از لایههای زیرین نهادهای امنیتی در ایران امروز، حکایت از وقوع یک گسست بیولوژیک و روانی در این بدنه دارد. امروز، نیروی سرکوب نه به عنوان یک بازوی مقتدر، بلکه به مثابهی موجودیتی سراسر هراس، درگیر تناقض میان «بقا» و «وفاداری» شده و جامه رزم را نه مایه اقتدار، بلکه نشانی برای شناسایی و انتقام میبیند و در تلاشی مذبوحانه برای ذوب شدن در میان تودهها، به اختفا پناه میبرد.
شکاف در سلسله مراتب و فرماندهان تنها
یکی از کلیدیترین نشانههای زوال یک ساختار نظامی، از دست رفتن مرجعیت فرماندهی است. بعد از تحولات جاری در ایران اما دستورات در پادگانها و کلانتریها، نه از سر اعتقاد، بلکه با چاشنی تهدید ابلاغ میشوند. بدنه زیرین که لایهی اصطکاک مستقیم با خشم مردم است، به درستی درک کرده که در روز واقعه، فرماندهان ارشد نخستین کسانی هستند که با گذرنامههای آماده و حسابهای ارزی در خارج از کشور، صحنه را ترک خواهند کرد ، البته اگر همچون عالیترین مقام نظام در یک حمله هوایی و به چشم برهم زدنی کشته نشده باشند. این بیاعتمادی ساختاری منجر به نوعی نافرمانی پنهان و تعلل در اجرای فرامین خشن شده است؛ سربازی که میبیند فرماندهاش غایب است یا در حال جمعآوری مدارک خروج، انگیزهای برای فدا کردن جان خود در راه یک ایدئولوژی در حال احتضار ندارد.
پارانویای درونسیستمی
در عین حال شاهد آن هستیم که جمهوری اسلامی اگرچه همواره مدعی اشراف اطلاعاتی بود، اکنون اسیر شدیدترین نوع سوءظن داخلی شده است. نفوذ اندیشه آزادیخواهی به خانههای پرسنل و ترس از وجود «نفوذیها» در صفوف نماز و جلسات توجیهی، فضای اختناقآوری را برایشان ایجاد کرده است. امروز هر پاسدار و هر مأمور یگان ویژه، همکار خود را نه یک همسنگر، بلکه یک خبرچین بالقوه میبیند که ممکن است گزارش فرار یا نارضایتی او را به نهادهای صیانت ارسال کند. این پارانویای جمعی کارایی عملیاتی را به حداقل رسانده و توان سازماندهی مجدد در لحظات بحرانی را از آنان سلب کرده است. سیستمی که از درون به خود شلیک میکند، پیش از آنکه با دشمن خارجی یا معترض خیابانی روبرو شود، در خود فرو ریخته است.
بحران در سنگر خانگی؛ تقابل با وجدان و خانواده
فراتر از پادگانها، جبهه دومی در خانههای پرسنل سرکوب گشوده شده است. فشار همسران و فرزندان که خود بخشی از جامعه معترض و آسیبدیده هستند، نیروهای امنیتی را در وضعیت محاصره عاطفی قرار داده است. گزارشها حاکی از آن است که بسیاری از پرسنل برای فرار از سرزنش خانواده و برچسب «قاتل هموطن»، به دنبال راههایی برای خروج از کشور یا استعفاهای مصلحتی تحت پوشش بیماری هستند. نیازی به تاکید نیست که وقتی سرباز در خانه خود احساس امنیت و مشروعیت نمیکند، در میدان نبرد نیز فاقد صلابت خواهد بود. این گسست عاطفی، تیر خلاصی بر انگیزه نیروهایی است که پیشتر با وعدههای معنوی و مادی تطمیع میشدند.
هراس از قضاوت تاریخ
بعد از اعتراضات سراسری اخیر و کشتار گسترده دی ماه، گزارشهای متعدد مبنی بر مخفی کردن جامه نظامی و امتناع از تردد با خودروهای سازمانی در سطح شهر میرسد که نشاندهنده یک واقعیت عریان است ؛ نیروی سرکوب از هویت خود شرمسار و هراسان است. آنها میدانند که دیگر نه تنها در خیابان، بلکه در محله و میان همسایگان خود نیز امنیتی ندارند. این تغییر وضعیت از «تهاجم» به «اختفا»، لرزان بودن پایههای اقتداری را نشان میدهد که پیشتر مدعی تسلط بر کل منطقه بود، اما اکنون در تأمین امنیت فیزیکی پرسنل خود در کوچههای شهر درمانده است. درآوردن لباس فرم، نمادی از پذیرش شکست اخلاقی و تلاش برای ذوب شدن در میان تودههایی است که پیشتر هدف سرکوب بودند.
تلههای تکنولوژیک و کابوس آسمان
جنگ و بمباران پایگاههای نیروهای سرکوب یک روی سکه ، روی دیگر هم تغییر موازنه قوا با ورود پهپادهای غیرنظامی و سلاحهای دستساز به معادلات درگیریهای خیابانی است که نیروهای سرکوب را در وضعیت بیدفاعی مطلق قرار داده است. آنها که پیشتر با سپر و باتوم در برابر فریاد ایستاده بوده یا مسلح به دوشکا و رگبار در خیابانها حیدر حیدر میگفتند، اکنون خود را تحت تعقیب چشمان تیزبینی میبینند که از آسمان یا از پشت پنجرهها آنها را رصد میکنند. آگاهی از اینکه هر لحظه ممکن است هدف باشند و هیچ نقطهی کوری برای فرار وجود ندارد، فرسایش روحی را به مرز جنون رسانده است. تمارض برای عدم حضور در شیفتهای عملیاتی و غیبتهای غیرموجه، اکنون به رویهای عمومی بدل شده که سازمان رزم رژیم را از درون تهی کرده است.
عبور از فریب یا سقوط در حریق؟
تاریخ به ما میآموزد که هیچ نیروی نظامی نمیتواند برای مدتی طولانی در برابر ارادهی ملتی که کارد به استخوانش رسیده، ایستادگی کند لذا نیروهای سرکوب امروز بر سر یک دوراهی سرنوشتساز ایستادهاند؛ ماندن در کشتی در حال غرق و سپردن سرنوشت خود به خشم تودهها، و یا شنیدن صدای حقیقت و پیوستن به صفوف ملت پیش از آنکه راه بازگشتی باقی نماند. لباس سرکوب اکنون کفنی است که رژیم بر تن نیروهای خود دوخته است؛ درآوردن این لباس و ایستادن در کنار مردم، تنها راه نجات از خاکستری است که بر ویرانههای استبداد فرو خواهد نشست.