اختصاصی هموطن/ گروه سیاسی- فرهاد جم
جامعه ایران در سالی که گذشت، نه تنها با بحرانهای معیشتی، بلکه با نوعی «مرگ تدریجی امید» دست و پنجه نرم کرده است. این وضعیت که اکنون به مرحله حاد و انسداد کامل رسیده، فراتر از یک نارضایتی ساده اقتصادی است؛ ما با پدیدهای روبهرو هستیم که در آن افق آینده برای اکثریت قاطع شهروندان تیره و تار شده است. یافتههای اخیر پیمایشهای که توسط عالیترین مقامات اجتماعی کشور تایید شده، پرده از واقعیتی هولناک برمیدارد. سید محمد بطحایی، معاون وزیر کشور و رئیس سازمان امور اجتماعی، اعلام کرد که «بر اساس یافتههای پیمایشهای انجامشده، حدود ۶۰ درصد از مردم امیدی به بهبود شرایط آینده ندارند؛ موضوعی که میتواند بر سطح انسجام و همبستگی اجتماعی اثرگذار باشد.» این عدد، تنها یک آمار ریاضی نیست، بلکه نشاندهنده گسست عمیق میان واقعیتهای زیسته مردم و وعدههای حکمرانی است. وقتی بیش از نیمی از یک جامعه، فردا را بدتر از امروز میبیند، موتور محرک پیشرفت از کار میافتد و جای خود را به انفعال، خشم و در نهایت میل به تخریب میدهد. این ناامیدی سیستماتیک، محصول یک سال اخیر نیست، اما در دوازده ماه گذشته به دلیل تلاقی بحرانهای امنیتی و اقتصادی، به نقطه جوش خود رسیده است.
تروماهای پیاپی
ایران در یک سال اخیر، فشار یک جنبش داخلی و دو درگیری نظامی و تنشهای بیسابقه بینالمللی را تاب آورده است، اما این تابآوری به قیمت فرسودگی کامل روان جمعی تمام شده است. تجربه جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل و جنگ ۴۰ روزه ایران و آمریکا، ضربه نهایی را بر پیکر نیمهجان ثبات اقتصادی وارد کرد. پیش از این درگیری، جرقههایی از امید به تنشزدایی و بهبود روابط بینالمللی دیده میشد، اما با آغاز درگیریها، تمام آن رشتهها پنبه شد. بر اساس نظرسنجیهای روزنامه دنیای اقتصاد در سال گذشته «۷۲ درصد از شرکتکنندگان امیدی برای بهبود شرایط اقتصادی کشور تا پایان سال ندارند.» این سطح از بدبینی، واکنشی عقلانی به واقعیتی است که در آن «۸۵ درصد از شرکتکنندگان معتقد بودند که بدون لغو تحریمها، امکان بهبود شرایط اقتصادی وجود نخواهد داشت.» مردم به این درک رسیدهاند که اقتصاد ایران در گروی سیاست خارجی است و تا زمانی که این گره گشوده نشود، هیچ معجزهای در سفرههایشان رخ نخواهد داد. این وضعیت منجر به پدیدهای شده که اقتصاددانان آن را «افق برنامهریزی صفر» مینامند؛ جایی که جوانان حتی نمیتوانند برای یک ماه آینده خود تصمیم بگیرند، چه رسد به سرمایهگذاریهای بلندمدت، ازدواج یا فرزندآوری.
دیماه ۱۴۰۴؛ سایه سنگین یک انفجار دوبارهتحلیلگران اجتماعی هشدار میدهند که فضای فعلی جامعه ایران، شباهتهای ترسناکی به روزهای پیش از وقایع دیماه ۱۴۰۴ دارد، با این تفاوت که این بار خشم عمومی با ناامیدی مطلق گره خورده است. وقتی جامعهای احساس کند که هیچ راه خروجی از بنبست فعلی وجود ندارد، به سمت رفتارهای انتحاری و انفجاری سوق مییابد. در نظرسنجیهای مربوط به سیاستهای حمایتی دولت، «۵۹ درصد در پاسخ به پرسش سیاستهای دولت در شرایط اضطراری، گزینه هیچکدام را برگزیدند.» این یعنی اکثریت مردم دیگر حتی به توانایی دولت برای نجات آنها در زمان بحران هم اعتماد ندارند. امیررضا، یکی از جوانانی که ناامیدی را تنها واژه قابل توصیف برای شرایط روز میداند، میگوید: «چیزی که بیشتر شنیده میشود این است که خسته شدهایم. بهویژه در میان جوانان، فقدان هر آیندهای بهتر یا فرصتی برای پیشرفت، بیشترین احساسی است که تجربه میشود. این شرایط ضربهای طاقت فرسا شده و سرخوردگی در ما را بیشتر کرده است. زیاد میشنوید که مردم از سر ناچاری، رهایی خودشان را در جنگ و مرگ دنبال میکنند و منتظر هستند حتی این تفاهم جدید میان ایران و آمریکا برهم بخورد و مجدد جنگی رخ دهد که مردم ایران ازاد شوند» این جملات، بوی باروتی را میدهند که هر لحظه ممکن است با یک جرقه کوچک، تمام ساختار اجتماعی را به هوا بفرستد. حاکمیت در سالهای اخیر با سرکوب و نادیده گرفتن مطالبات، تنها فنر خشم را فشردهتر کرده است و اکنون این فنر در آستانه رها شدن است.
حاشیهنشینی زندگی و زوال سرمایه اجتماعی
سرمایه اجتماعی که شامل اعتماد عمومی، مشارکت و پیوندهای انسانی است، در ایران به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده است. سید محمد بطحایی با اشاره به گزارش سرمایه اجتماعی سال ۱۴۰۴ تاکید کرد که تقویت این سرمایه از ماموریتهای اصلی است، اما در عمل، شکاف میان ملت و دولت عمیقتر از آن است که با گفتاردرمانی ترمیم شود. وقتی «درآمد بیش از ۸۰ درصد از خانوارها کمتر از خط فقر جهانی است»، صحبت از همبستگی اجتماعی بیشتر شبیه به یک شوخی تلخ است. مریم، زن میانسالی که مادر خانواده است و سرد و گرم روزگار را در ایران دیده است، روایت میکند: «قیمتها سرسام آور شده است و هر روز یک قیمت جدید میبینیم. حتی با دو درآمد من و همسرم هم به سختی میتوانیم مایحتاج اولیه خانواده را تامین کنیم. خرید پوشاک یا رفتن به سفر و هر چیز اضافی تقریبا غیرممکن شده است. گوشت، مرغ، ماهی و حتی برنج را نمیتوانیم همزمان در یک ماه استفاده کنیم و مجبوریم خرید آنها را در چند ماه تقسیم کنیم.» این رنجهای روزمره، معنای زندگی را برای طبقه متوسط و ضعیف تغییر داده است. زندگی دیگر نه تلاشی برای پیشرفت، بلکه تلاشی مذبوحانه برای غرق نشدن است. در چنین فضایی، افراد به جای همکاری، به رقابتی حذفی برای بقا روی میآورند که نتیجه آن گسترش دزدی، اختلاس و فروپاشی اخلاقی در لایههای مختلف جامعه است.
درماندگی آموختهشده؛ وقتی تلاش بیمعنا میشود
از منظر روانشناسی اجتماعی، جامعه ایران دچار وضعیتی به نام «درماندگی آموختهشده» شده است. این پدیده زمانی رخ میدهد که موجود زنده پس از بارها مواجهه با شوکهای دردناک و ناتوانی در تغییر شرایط، دست از تلاش برمیدارد و حتی وقتی راه خروجی باز میشود، دیگر نای حرکت ندارد. تورم مزمن چند دههای، کاهش عامدانه ارزش پول ملی توسط سیاستگذاران و شوکهای پیاپی اقتصادی، جایی برای برنامهریزی باقی نگذاشته است. به قول تحلیلگران، «وقتی افراد احساس کنند که در تغییر شرایط موجود ناتواناند، دچار وضعی میشوند که در روانشناسی، به آن درماندگی آموختهشده گفته میشود.» این انفعال، خطرناکترین مرحله پیش از فروپاشی است، زیرا جامعه دیگر بازخوردی به سیاستهای اصلاحی نشان نمیدهد. در این مرحله، نخبگان و سرمایههای انسانی راه «خروج» را برمیگزینند. مهسا، از نسل زد، با حسرت میگوید: « معنی افسردگی را میدانی، تا حالا افسرده بودید. من با افسردگی دست و پنجه نرم میکنم و تحمل این شرایط برای من واقعا سخت شده است. احساس پوچی دارم که حتی برای من قابل توصیف نیست، به پوچ گرایی مطلق رسیدم و حتی تعامل با انسان ها هم برای من غیر ممکن شده است.از طرفی فکر مهاجرت دارم از طرفی دیگر نمی خواهم از پیش خانواده و دوست هایم بروم؛ اسیر شدم به معنای واقعی کلمه. این حس استارت گلوم را فشار میدهد و در آستانه خفگی هستم.» این وضعیت در خوشبینانه ترین حالت به مهاجرت گسترده ختم میشود که نه فقط فرار از فقر، بلکه فرار از بیافقی و انسداد سیاسی است.
ساختار انگیزشی ویران و زوال تولید
در غیاب امید، ساختار انگیزشی اقتصاد نیز از هم پاشیده است. وقتی نرخ تورم از نرخ سود فعالیتهای تولیدی پیشی میگیرد، هیچ عقل سلیمی به سمت کارآفرینی نمیرود. صاحبان کسبوکار اکنون با خود میگویند «اگر سال پیش طلا یا دلار خریده بودند، سود آنها بیشتر از فلان خط تولید میبود.» این یعنی مرگ تولید و رونق دلالیسم. نتیجه مستقیم این روند، بیکاری فزایندهای است که آمارهای رسمی سعی در پنهان کردن آن دارند. اگرچه حکومت مدعی نرخ بیکاری ۷.۶ درصدی است، اما همزمان نسبت اشتغال و نرخ مشارکت اقتصادی نیز افت داشته و جمعیت جوانان غیرشاغل و غیرمحصل به بیش از ۲.۷ میلیون نفر رسیده است و واقعیت بازار کار نشان میدهد که «تقریباً از هر پنج جوان ایرانی یکی بیکار است» و آنهایی هم که شاغلند، با درآمدهایی زندگی میکنند که کفاف هزینههای ده روز اول ماه را هم نمیدهد. این ناتوانی اقتصادی، پدیدههایی مثل ازدواج و فرزندآوری را به رویاهای دستنیافتنی تبدیل کرده است. جامعهای که نتواند بازتولید شود، جامعهای است که آینده را به رسمیت نمیشناسد و این خود بزرگترین نشانه برای نزدیکی به نقطه انفجار است.
در مواجهه با این حجم از ناامیدی، شهروندان به سازوکارهای دفاعی مختلفی پناه بردهاند. گروهی به «انکار» روی آوردهاند؛ بهویژه کسانی که ذهن ایدئولوژیک دارند و ترجیح میدهند چشمان خود را بر واقعیتهای تلخ ببندند. گروهی دیگر به «جبرانهای کاذب» مانند پناه بردن به مواد مخدر یا دلخوشیهای کوتاهمدت روی آوردهاند تا لحظهای از فشار واقعیت رها شوند. اما خطرناکترین واکنش، «جابهجایی خشم» است. مسعود فراستخواه،حامعه شناس در توصیف این شرایط میگوید:«اگر از راهحلهای حقوقی استفاده نکنیم، آلترناتیو بعدی «راهحلهای تودهوار و پرریسک سیاسی» است.» خشمی که باید متوجه مسببان وضع موجود باشد، در غیاب مجاری قانونی اعتراض، به درون جامعه سرریز میشود. نزاعهای خیابانی، پرخاشگری در روابط خانوادگی و بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران، همگی نشانههای این جابهجایی هستند. خیلی از شهروندان هشدار میدهند که «در صورت وقوع یک جنگ دیگر، نه تنها حمایت مردمی وجود نخواهد داشت، بلکه حتی ریزش نیروهای حکومت هم محتمل است.» این یعنی حاکمیت دیگر نمیتواند روی «همبستگی ملی» در برابر دشمن خارجی حساب کند، چرا که مردم، ناتوانی در مدیریت داخلی را دشمن بزرگتری میبینند.
حرکت بر لبه پرتگاه
ایران امروز، کشوری است که در آن «سرمایه نمادین» و «سرمایه اجتماعی» به تاراج رفته است. بازسازی این ویرانه، فراتر از تغییر چند شاخص اقتصادی، نیازمند بازگرداندن «معنا» به زندگی شهروندان است. اما با توجه به اصرار بر سیاستهای فعلی و تنگتر شدن فضای سیاسی و اجتماعی، چشمانداز بهبود بسیار تیره است. جامعهای که در آن جوانانش به جای رویاپردازی برای اختراع و اکتشاف، آرزو دارند «هیچ پدر و مادری شرمنده فرزندانش نباشد»، جامعهای است که از استانداردهای قرن بیستویکم سقوط کرده است. ناامیدی ۶۰ درصدی، زنگ خطری است که اگر شنیده نشود، به زودی به فریادی در خیابانها تبدیل خواهد شد. فضا هر لحظه تنگتر میشود و تابآوری مردم به مویی بند است. انفجار دوباره، نه یک احتمال، بلکه نتیجه منطقی مسیری است که در آن «خروج» فیزیکی برای بسیاری غیرممکن و «صدا» برای همگان سرکوب شده است. در چنین بنبستی، تنها راه باقیمانده، برخورد سخت با دیوارهایی است که زندگی را به جهنم بدل کردهاند. ایران در آستانه یک دگردیسی دردناک قرار دارد؛ دگردیسیای که ریشه در خاکستر امیدهای بر باد رفته دارد.
چرا انفجار حتمی است؟
اگر بخواهیم بر اساس نظریه آلبرت هیرشمن وضعیت را تحلیل کنیم، در ایران امروز گزینه «وفاداری» به کلی از بین رفته است. وقتی وفاداری نباشد و هزینه «خروج» (مهاجرت) هم برای طبقات فرودست بسیار بالا باشد، تنها گزینه باقیمانده «اعتراض» یا همان «صدا» است. اما وقتی گوش شنوایی برای صدا وجود ندارد، این صدا به فریاد و سپس به انفجار تبدیل میشود. تجربه جنگ نشان داد که دولت حتی در بحرانیترین شرایط هم حاضر به تغییر پارادایم حکمرانی نیست. این اصرار بر خطا، جامعه را به این نتیجه رسانده که اصلاح از درون ناممکن است. در لایحه بودجه ۱۴۰۵، مبالغ کلانی برای اعتبارات حمایتی تخصیص داده شده، اما همانطور که آمارها نشان میدهند، این مبالغ در برابر غول تورم ناچیز است و «شکاف فقر روند صعودی را تجربه کرده است.» این یعنی حتی تزریق پول هم دیگر نمیتواند مانع از سقوط شود. جامعه ایران اکنون در وضعیتی است که در آن «ناآگاهی از شرایط آینده، زندگی صوفیگرایانه را تقویت میکند و غنیمت شمردن دم را به ارزش اخلاقی تبدیل میکند.» این یعنی فروپاشی اخلاقی که پیشزمینه فروپاشی سیاسی است. فضا برای تنفس باقی نمانده و هر لحظه ممکن است این دیگ بخار، با شدتی بیشتر از دیماه ۱۴۰۴، منفجر شود.