گروه سیاسی / ماهور ایرانی
بازگشت «قیصر» خواننده قدیمی موسیقی پاپ لسآنجلسی به ایران و حضورش در مراسم حکومتی عید غدیر را نمیتوان صرفاً یک اتفاق فرهنگی یا هنری دانست. این حضور در لحظهای رخ داده که جمهوری اسلامی با یکی از پیچیدهترین دورههای شکاف اجتماعی و بحران مشروعیت خود مواجه است؛ شکافی که فقط میان حکومت و مخالفان نیست، بلکه حتی در میان بدنه سنتی و حامیان پیشین نظام نیز دیده میشود. در چنین شرایطی هر چهرهای که بتواند مرزهای سیاسی و فرهنگی را تا حدی جابهجا کند، برای دستگاه تبلیغاتی حکومت ارزش نمادین پیدا میکند.
قیصر در سالهای گذشته بخشی از حافظه موسیقایی نسل پیش از انقلاب و بخشی از فرهنگ «لسآنجلسی» محسوب میشد؛ فرهنگی که جمهوری اسلامی دههها آن را نماد ابتذال، غربزدگی و ضدیت با ارزشهای رسمی معرفی میکرد. اکنون همان خواننده در میدان امام حسین و در مراسم «مهمونی کیلومتری غدیر» روی صحنه میرود و رسانههای نزدیک به حاکمیت از او با عنوان «وطندوست» یاد میکنند. این چرخش، بیش از آنکه درباره شخص قیصر باشد، درباره تغییر نیازهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی است.
واکنشهای رسمی تقریباً یکدست بود. رسانههای حکومتی و نیمهرسمی تلاش کردند بازگشت او را در قالب «بازگشت هنرمند ایرانی به وطن» و نشانهای از شکست اپوزیسیون خارجنشین روایت کنند. تأکید مکرر بر اینکه او در جنگ اخیر مواضع «حمایتی از ایران» داشته یا برای «شهدای میناب» خوانده، دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا میکند؛ یعنی تبدیل یک خواننده لسآنجلسی به نماد «ایراندوستی غیرسیاسی» که در نهایت به سمت روایت رسمی نظام متمایل شده است.
در فضای غیررسمی اما واکنشها دوگانه بود. بخشی از کاربران شبکههای اجتماعی این بازگشت را نشانه تغییر رفتار حکومت و احتمال نرمتر شدن فضای فرهنگی تعبیر کردند. گروهی دیگر آن را پروژهای تبلیغاتی دانستند که هدفش شکستن مرز تاریخی میان جمهوری اسلامی و هنرمندان مهاجر است. برای مخالفان حکومت، مسئله فقط حضور یک خواننده در جشن غدیر نبود؛ بلکه این پرسش مطرح شد که چرا نظامی که سالها موسیقی لسآنجلسی را «تهاجم فرهنگی» میدانست، اکنون همان چهرهها را به صحنه رسمی دعوت میکند. همین تناقض، محور بسیاری از کنایهها و انتقادها شد.
جمهوری اسلامی در سالهای اخیر به این جمعبندی رسیده که سیاست حذف کامل چهرههای محبوب فرهنگی دیگر کارآمد نیست. پس از اعتراضات گسترده، مهاجرت هنرمندان، کاهش اعتماد عمومی و شکاف نسلی، حکومت بیش از گذشته به بازسازی تصویر اجتماعی خود نیاز دارد. دعوت یا پذیرش چهرههایی از بیرون ساختار رسمی، بخشی از پروژهای بزرگتر برای القای «گشایش» و «آشتی ملی کنترلشده» است؛ آشتیای که البته خطوط قرمز سیاسی آن همچنان حفظ میشود. در این مدل، حکومت حاضر است با بخشی از فرهنگ غیررسمی کنار بیاید، به شرطی که آن فرهنگ در نهایت در چارچوب روایت ملی ـ مذهبی جمهوری اسلامی بازتعریف شود.
از این زاویه، حضور قیصر فقط یک اجرای موسیقی نیست؛ بلکه پیامی چندلایه دارد. پیام به بدنه داخلی این است که حتی هنرمندان خارجنشین هم در نهایت به «ایران رسمی» بازمیگردند. پیام به اپوزیسیون خارج از کشور این است که مرز وفاداری ملی و مخالفت سیاسی را حکومت تعیین میکند. و پیام به جامعه خسته از تنشهای سیاسی این است که جمهوری اسلامی میخواهد خود را منعطفتر و کمتر ایدئولوژیک نشان دهد، بدون آنکه ساختار قدرت را تغییر دهد.
اما همین پروژه یک ریسک بزرگ هم دارد. هرچه حکومت بیشتر به سمت استفاده از چهرههای خاکستری یا غیرخودی سابق برود، ناچار میشود بخشی از روایتهای سختگیرانه گذشته خود را کنار بگذارد. این تناقض میتواند در میان نیروهای ایدئولوژیک سنتی نظام نیز پرسش ایجاد کند؛ همان نیروهایی که سالها با موسیقی لسآنجلسی و نمادهای آن جنگ فرهنگی کردهاند. به همین دلیل احتمالاً جمهوری اسلامی تلاش میکند بازگشت چنین چهرههایی را نه بهعنوان عقبنشینی فرهنگی، بلکه بهعنوان «پیروزی گفتمان ملی و انقلابی» معرفی کند.
تناقض اصلی اما زمانی آشکارتر میشود که رفتار جمهوری اسلامی با هنرمندان داخل کشور در کنار پذیرش و نمایش رسانهای قیصر قرار میگیرد. در همان ساختاری که خوانندگان و بازیگران داخلی به دلیل مواضع اجتماعی، نوع پوشش، یا حتی سکوت نکردن در برابر اعتراضات با ممنوعالکاری، بازداشت، احضار و حذف از صحنه رسمی روبهرو میشوند، یک خواننده لسآنجلسی امکان حضور در مراسم حکومتی پیدا میکند و حتی مورد استقبال رسانههای نزدیک به قدرت قرار میگیرد. همین دوگانگی، پرسش مهمی را در افکار عمومی ایجاد کرده است: معیار جمهوری اسلامی برای پذیرش یا طرد هنرمندان چیست؟
در سالهای اخیر شمار زیادی از هنرمندان داخل ایران به دلیل فاصله گرفتن از روایت رسمی حکومت با محدودیت روبهرو شدند. برخی امکان برگزاری کنسرت یا انتشار اثر را از دست دادند، برخی ممنوعالتصویر شدند و گروهی نیز عملاً به مهاجرت تن دادند. در مقابل، حالا خوانندهای که سالها بخشی از همان فرهنگی معرفی میشد که حکومت آن را «فاسد» و «ضد ارزشی» میخواند، نهتنها اجازه حضور پیدا میکند بلکه حضورش بهعنوان نشانهای از «وحدت» تبلیغ میشود. این تضاد برای بسیاری از هنرمندان داخلی حامل این پیام است که مسئله اصلی نه خود هنر، بلکه میزان همسویی سیاسی و تبلیغاتی با ساختار قدرت است.
جمهوری اسلامی در برخورد با هنرمندان داخلی معمولاً از منطق کنترل استفاده میکند؛ یعنی هنرمند تا زمانی پذیرفته میشود که در چارچوب تعریفشده حرکت کند و در بزنگاههای سیاسی از مرزهای تعیینشده عبور نکند. اما درباره چهرههایی مانند قیصر، حکومت از منطق دیگری بهره میبرد: استفاده نمادین. در اینجا ارزش آن هنرمند نه در گذشته هنریاش بلکه در قابلیت او برای ارسال پیام سیاسی است. بازگشت یک خواننده لسآنجلسی میتواند برای دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی کارکردی داشته باشد که شاید دهها برنامه رسمی فرهنگی نداشته باشند؛ یعنی القای این تصویر که حتی چهرههای بیرون از دایره رسمی نیز در نهایت به سمت جمهوری اسلامی بازمیگردند.
این رفتار دوگانه البته فقط از سوی مخالفان حکومت نقد نشده، بلکه در میان بخشی از بدنه فرهنگی نزدیک به حکومت نیز پرسشبرانگیز شده است. برای سالها هنرمندان داخلی مجبور بودند برای دریافت مجوز از فیلترهای سختگیرانه عبور کنند، اما اکنون همان سیستم با چهرهای برخورد نرمتر نشان میدهد که سابقه فعالیتش در موسیقی لسآنجلسی بوده است. همین مسئله باعث شده برخی تحلیلگران بگویند حکومت در حال عبور تدریجی از سیاست «خودی و غیرخودی فرهنگی» به سمت سیاست «کاربردی بودن سیاسی» است؛ یعنی هر چهرهای که بتواند به ترمیم وجهه اجتماعی نظام کمک کند، قابلیت جذب شدن پیدا میکند.
در واقع جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار گرفته که بیش از هر زمان دیگری به سرمایه اجتماعی نیاز دارد و این نیاز، برخی خطوط قرمز قدیمی را کمرنگ کرده است. اما مشکل آنجاست که این انعطاف بیشتر از آنکه شامل هنرمندان مستقل داخل کشور شود، متوجه چهرههایی است که بازگشت یا حضورشان قابلیت تبدیل شدن به پروژه رسانهای را دارد. به همین دلیل بسیاری از منتقدان معتقدند حکومت بهجای حل واقعی مسئله آزادی فرهنگی، در حال استفاده گزینشی از چهرههای هنری برای بازسازی روایت سیاسی خود است.
در این میان هنرمندان داخلی موقعیتی پیچیدهتر دارند. آنها در داخل ساختار زندگی و کار میکنند، زیر فشار نهادهای نظارتی هستند و کوچکترین موضعگیری میتواند به حذف حرفهایشان منجر شود. اما هنرمندی که سالها خارج از کشور بوده، اگر در لحظهای مشخص در راستای روایت رسمی قرار بگیرد، میتواند بهسرعت از سوی رسانههای حکومتی بازتعریف شود. همین تفاوت، احساس بیعدالتی و تبعیض را در بخش مهمی از جامعه هنری ایران تقویت کرده است.
به همین دلیل حضور قیصر فقط یک رویداد فرهنگی نیست، بلکه آینهای از تغییر اولویتهای جمهوری اسلامی در دوره بحران است؛ دورهای که در آن حکومت حاضر است برخی مرزهای قدیمی فرهنگی را موقتاً کنار بگذارد، اما همچنان با صدای مستقل و غیرقابلکنترل در داخل کشور با احتیاط و محدودیت برخورد کند. این دوگانگی نشان میدهد مسئله اصلی برای جمهوری اسلامی نه سبک موسیقی و نه حتی سابقه هنرمند، بلکه میزان کارآمدی او در پروژه بازسازی مشروعیت سیاسی است.
در نهایت، ماجرای قیصر بیش از آنکه درباره موسیقی باشد، درباره بحران روایت در جمهوری اسلامی است. حکومتی که زمانی بر طرد کامل فرهنگ مهاجر تأکید داشت، امروز میکوشد همان فرهنگ را در نسخهای کنترلشده به درون ساختار رسمی بازگرداند. این تغییر نه از سر دگرگونی ایدئولوژیک، بلکه ناشی از ضرورت سیاسی است؛ ضرورتی که از شکاف اجتماعی عمیق، کاهش سرمایه نمادین حکومت و نیاز به تولید تصویر تازهای از «وحدت ملی» سرچشمه میگیرد.