اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی
در تاریخ سیاسی معاصر، لحظاتی وجود دارند که فارغ از ارادهی بازیگران، گویی زمان در آنها به دو نیم تقسیم میشود. تأیید رسمی خبر درگذشت علی خامنهای، برای ساختار سیاسی مستقر در تهران، صرفاً یک ضایعهی بیولوژیک یا یک جابهجایی در هرم قدرت نیست؛ این رویداد، فروریزش ستون فقرات سازهای است که تمام تعادلات داخلی و منطقهای خود را بر محور «شخص» استوار کرده بود. اعلام این خبر، آغازگر فرایندی است که میتوان آن را نقطهی بازگشتناپذیر نامید؛ لحظهای که در آن، مکانیسمهای بقای رژیم نه تنها از کار میافتند، بلکه خود به موتور محرک سقوط بدل میگردند.
پایان عصر داوری و آغاز آنارشی در هسته سخت
جمهوری اسلامی طی دهههای اخیر، از یک نظام نهادمحور به یک ساختار کاملاً فردمحور استحاله یافته است. علی خامنهای در طول دوران زمامداری خود، موفق شده بود با ایجاد موازنه میان باندهای متضاد قدرت شامل سپاه پاسداران، نهادهای امنیتی، مراجع سنتی و کارتلهای اقتصادی بیت رهبری، نقش فصلالخطاب نهایی را ایفا کند. با حذف او، این موازنه که بر پایه وفاداری شخصی و توزیع رانت تحت نظارت مستقیم او شکل گرفته بود، به ناگاه فرو میپاشد. در غیاب این لنگرگاه مرکزی، رقابت میان جناحهای نظامی و امنیتی برای تصاحب میراث قدرت از حالت کنترلشده خارج گشته و به جنگی عریان بدل میشود. این آنارشی در راس هرم، فلجشدگی دستگاه تصمیمگیری را در پی خواهد داشت که در مواجهه با بحرانهای آنی، توان واکنش هماهنگ را از کل سیستم سلب میکند.
بحران جانشینی در برهوت مشروعیت
مسئله جانشینی در نظامهای اقتدارگرای ایدئولوژیک، همواره پاشنه آشیل بقا بوده است. اما وضعیت فعلی ایران با نمونههای تاریخی مشابه تفاوت بنیادین دارد. نظام در حالی با این لرزه روبرو میشود که صندوقهای رای اعتبار خود را از دست دادهاند و مجلس خبرگان به نهادی بیخاصیت و تحت فرمان بدل گشته است. هر گزینهای که از صندوق جانشینی بیرون بیاید، پیش از آغاز به کار، با بحران عدم مقبولیت روبروست. جانشین احتمالی فاقد آن نفوذ مذهبی برای اقناع لایههای سنتی و آن سابقه انقلابی برای مهار سرداران سپاه است. این خلاء کاریزماتیک، باعث میشود که راس جدید قدرت، لرزان و بیثبات جلوه کند؛ امری که به نوبه خود، جرات معترضان را برای حضور در خیابان دوچندان خواهد کرد.
درهمشکستن ابهت پوشالی و بازگشت شکوهمند خیابان
یکی از کارکردهای اصلی «کیش شخصیت» در نظامهای تمامیتخواه، ایجاد حس شکستناپذیری در بدنه سرکوب و القای ناامیدی در تودههای معترض است. خبر مرگ رهبر، به لحاظ روانشناسی تودهها، به مثابه فروریختن سد ترس عمل میکند. جامعهای که سالها تحت فشار خفقانآور زیسته، این واقعه را نه یک رویداد غمبار، بلکه به عنوان فرصتی تاریخی برای بازپسگیری حق حاکمیت خود میبیند. همزمانی عزای حکومتی با شور و شعف پنهان و آشکار مردمی، تقابلی نمادین ایجاد میکند که در آن، نیروهای امنیتی دیگر لشکری منسجم پشت سر خود نمیبینند. سرباز بدنه و افسر میانی که شاهد تزلزل در بالاترین سطح قدرت است، انگیزه خود را برای شلیک به سوی هموطن در دفاع از یک «صندلی خالی» یا یک «جانشین ضعیف» به سرعت از دست میدهد.
انشقاق در ماشین سرکوب و افق لرزان وفاداریها
تصور اینکه سپاه پاسداران به صورت یکپارچه میتواند خلاء رهبری را پر کند، نادیده گرفتن شکافهای عمیق درون این نهاد است. سپاه امروز، بیش از آنکه یک سازمان نظامی باشد، یک هلدینگ عظیم اقتصادی و سیاسی با منافع متضاد است. در لحظه مرگ خامنهای، وفاداریهای سازمانی جای خود را به محاسبات بقای فردی و جناحی میدهند. بسیاری از فرماندهان با درک اینکه کشتی در حال غرق شدن است، ممکن است به جای ایستادگی در برابر اراده ملی، به سمت معامله با اپوزیسیون یا بیطرفی منفعلانه حرکت کنند. این تزلزل در ماشین سرکوب، همان نقطهای است که اعتراضات خیابانی را از شورشهای دورهای به یک انقلاب نهایی پیوند میزند.
گذار از فترت به آگاهی
تأیید مرگ خامنهای، خط بطلانی بر توهم اصلاحپذیری یا ثبات پایدار نظام میکشد. این واقعه، جرقهای است بر انبار باروت خشم فروخوردهی دههها تبعیض، فساد و سرکوب. نظام سیاسی ایران اکنون در وضعیت «تصلب ساختاری» قرار دارد و مرگ راس آن، تنها ماشهای است که فرایند فروپاشی از پیش آغاز شده را شتابی مهارناپذیر میبخشد. تاریخ نشان داده است که وقتی مشروعیت میمیرد، قدرت فیزیکی تنها برای مدتی کوتاه میتواند جنازه نظام را سرپا نگه دارد. ایران پس از خامنهای، کشوری است که در آن، جامعه مدنی و خیابان، بازیگران اصلی صحنه خواهند بود و هیچ سناریوی مهندسیشدهای در اتاقهای دربسته، تاب مقاومت در برابر توفان برآمده از آگاهی ملی را نخواهد داشت.