گروه سیاسی / ماهور ایرانی
صداوسیما در ماههای اخیر به کانون یکی از حادترین جدالهای درونحاکمیتی جمهوری اسلامی بدل شده است؛ نهادی که قاعدتاً باید تریبون رسمی و بیطرف نظام باشد، اما در عمل به ابزار یک جناح مشخص برای حذف، تحریف و سانسور صدای بخش بزرگی از مسئولان همان نظام تبدیل شده است. جدیدترین نمونه، پخش گزینشی سخنان مسعود پزشکیان در دیدار با تولیدکنندگان و صنعتگران بود؛ جایی که بخشی از اظهارات رئیسجمهور درباره روند مذاکرات با آمریکا و اشاره او به مجوز رهبر دوم جمهوری اسلامی برای آغاز این گفتوگوها، از پخش حذف شد. حذف بخشی از سخنان رئیسجمهور درباره روند مذاکرات با امریکا و اشاره او به مجوز صادرشده از سوی رهبری نظام برای آغاز گفتوگوها واکنشهای گسترده فعالان سیاسی و اقتصادی و رسانهای را برانگیخت.
این ماجرا نه یک اتفاق مجزا، بلکه بخشی از یک الگوی تکرارشونده است. تنها چند روز پیش از این، صداوسیما بخشی از مصاحبه رئیس مجلس را نیمهکاره پخش کرده بود، هرچند بعداً نسخه کامل را روی آنتن برد، و پیشتر نیز بخشی از اظهارات رئیس قوه قضائیه در حمایت از رئیسجمهور سانسور شده بود. همچنین در جریان جنگ 40 روزه، مصاحبههای وزیر امور خارجه با رسانههای خارجی پخش نشد؛ رفتاری که نشان میدهد سازمان صداوسیما حتی صدای رسمی دستگاه دیپلماسی کشور را در حساسترین لحظات، مسکوت گذاشته است. الیاس حضرتی، رئیس شورای اطلاعرسانی دولت، این روند را نه نقد رسانهای که ایستادن در برابر انسجام، همدلی و اتحاد ملی توصیف کرده است.
ریشه این رفتار را باید در ساختار مدیریتی صداوسیما زیر نظر پیمان جبلی جستوجو کرد. مدیران ارشد این سازمان، از رئیس آن تا قائممقام و برخی معاونین و مدیران کل مهم مانند ادارهکل برنامههای سیاسی، بهطور مستقیم روابط کاری، سیاسی، تشکیلاتی و حتی خانوادگی با سعید جلیلی دارند. این توصیف نکتهای است که وزن آن را دوچندان میکند. در همین راستا، وحید جلیلی، برادر سعید جلیلی و از چهرههای تأثیرگذار در سیاستگذاری محتوایی سازمان، بارها هدف انتقاد قرار گرفته؛ تا جایی که صداوسیما بیشتر در اختیار جناح سعید جلیلی و برادرش است و از انتخابات ۱۴۰۳ به اینسو نگاه خاصی نسبت به پیروزی پزشکیان دارد.
نتیجه این انحصار جناحی، تبدیل رسانه ملی به میدان دوقطبیسازی است. در شرایطی که جبلی شمشیر را برای دولت از رو بسته و رسانه تحت امرش را به میدانی برای شبههافکنی و دوقطبیسازی بدل کرده، مشروعیت صداوسیما نزد افکار عمومی به پایینترین سطح خود در سالهای اخیر رسیده است. این رویکرد فقط دولت را نشانه نمیگیرد؛ حتی قالیباف بهعنوان رئیس مجلس و رئیس قوه قضائیه نیز از تیغ سانسور یا پخش نصفهونیمه در امان نماندهاند، که نشان میدهد اختلاف، فراتر از یک رقابت دولت-مجلس، به جنگ قدرت میان یک باند مشخص با کل ساختار رسمی کشور بدل شده است.
انتقاد از این رویه دیگر به اصلاحطلبان محدود نمانده و چهرههای اصولگرا و معتدل را نیز در برگرفته است. بهزاد نبوی در ارزیابی عملکرد پنجساله مدیریت جبلی گفته مدیران صداوسیما طی این سالها نشان دادهاند رویکردهای سیاسی و جناحی یک اقلیت تندرو برای آنان ارجحتر از مطالبات مردم است. جلال رشیدیکوچی نیز با لحنی مشابه میگوید رسانه ملی جایگاه مردمی خود را از دست داده و در بازتاب اخبار و واقعیتها نیز ناکام مانده، تا جایی که بسیاری از مردم ترجیح میدهند به اخبار رسانههای بیگانه استناد کنند.
آنچه از مجموع این شواهد برمیآید، تصویری از صداوسیمایی است که دیگر رسانه ملی به معنای واقعی نیست، بلکه بلندگوی یک جناح مشخص و شبکهای محدود از مدیران همپیوند با سعید جلیلی است؛ شبکهای که نهفقط صدای منتقدان بیرونی، که حتی صدای رئیسجمهور، رئیس مجلس، رئیس قوه قضائیه و وزیر خارجه را نیز آنگاه که با روایت موردنظرش همخوانی ندارد، قطع یا تحریف میکند؛ رفتاری که به گفته منتقدان درونحاکمیتی، نه به تقویت انسجام ملی که به تعمیق شکاف میان مردم، دولت و حتی خودِ نظام انجامیده است.
صداوسیمای جبلی، فراتر از یک مدیریت سازمانی، پروژهای گفتمانی را دنبال میکند که هدفش تثبیت یک روایت واحد و حذف هر صدای رقیب از میدان رسانه ملی است. ماشاءالله شمسالواعظین، روزنامهنگار باسابقه، این رویکرد را نه محصول سلیقه دو فرد بلکه الگویی حاکم بر گفتمان صداوسیما توصیف میکند و هشدار میدهد سبک تولید محتوا و رواج تکصدایی در جامعه خطرناک است. به تعبیر او در همین ایام، برای حذف دوباره چهرههایی که در جریان جنگ دوازدهروزه فرصت حضور در تصویر یافته بودند، تلاش میشود؛ یعنی حتی همراهی موقت با صداهای متفاوت در بزنگاههای بحرانی هم پس از فروکشکردن هیجان، جمعآوری میشود.
آنچه این پروژه را از یک سوءمدیریت ساده متمایز میکند، تداوم ساختاری آن فارغ از تغییر روسا است. حالا فرقی نمیکند رئیس صداوسیما جبلی باشد یا پیش از او علیعسگری، سرافراز یا ضرغامی؛ خطمشی همیشه یکسان بوده: تریبون دادن به تندروها. آنچه در جریان است، فراتر از سلیقه شخصی مدیران، بازتاب یک موازنه قدرت پایدار در پشت صحنه رسانه ملی است که هر مدیری را وادار میکند از همان الگو تبعیت کند.
مصداق عینی این انحصار را میتوان در فهرست تکراری میهمانان صداوسیما دید. نامهایی چون ابراهیم رضایی، علی خضریان، سعید جلیلی، منوچهر متکی، علی بهادریجهرمی، احمد نادری، امیرحسین قاضیزادههاشمی و نصرالله پژمانفر چهرههای تندرویی هستند که بارها و بارها پشت میزهای برنامههای تحلیلی نشستهاند، در حالی که هیچ صدای مخالفی در سراسر شبکههای صداوسیما دیده نمیشود و حتی مهمانانی که گاهبهگاه دیدگاه متفاوتی دارند، از ترس واکنش مجریان مجبور به تکرار همان ادبیات رسمیاند. این الگو در عمل به معنای بستن راه ورود کارشناسی متکثر و تبدیل آنتن ملی به پژواکخانه یک طیف مشخص است.
نکته مهمتر آن است که هر بار تلاشی برای اندکی گشایش صورت میگیرد، با واکنش تند از درون همان جریان مواجه میشود. وقتی چهرههایی چون حسامالدین آشنا یا محمد قوچانی برای حضور در تلویزیون دعوت شدند، این اقدام با اعتراض فوری طیف تندرو روبهرو شد و همان چهرهها متهم شدند که صلاحیت سخنگفتن از هویت ملی را ندارند. این واکنشها نشان میدهد ورود حتی محدود صداهای میانهرو نیز برای بخشی از ساختار صداوسیما قابل تحمل نیست و هر روزنهای بلافاصله بسته میشود.
هزینه این انحصار برای خود صداوسیما نیز سنگین بوده است. در دوران ریاست جبلی بیش از هفتاد و دو هزار میلیارد تومان صرف این سازمان شده، اما مخاطب همچنان از دست رفته است؛ رقمی که نشان میدهد بحران، مالی نیست، بلکه اعتمادی و گفتمانی است. جواد امام، فعال سیاسی اصلاحطلب، این وضعیت را با لحنی بسیار تندتر جمعبندی کرده و گفته رئیس صداوسیما باید برکنار شود، چرا که این سازمان توسط یک فرقه تسخیر شده است.
نتیجه نهایی چنین سیاستی، رسانهای است که دیگر نماینده تنوع افکار عمومی یا حتی تنوع درون خودِ حاکمیت نیست، بلکه ابزار یکدستسازی اجباری روایت است؛ پروژهای که هرگونه چندصدایی را، حتی وقتی از دل خود نظام برمیخیزد، تهدید تلقی میکند و آن را حذف یا در حاشیه نگه میدارد. همین رویکرد است که به گفته منتقدان، صداوسیما را از رسانه ملی به رسانه یک جناح فروکاسته و فاصله میان مردم و این سازمان را روزبهروز عمیقتر کرده است.
صداوسیمای امروز، پس از کشته شدن سیدعلی خامنهای در حمله آمریکا و اسرائیل و تشکیل شورای موقت رهبری با حضور مسعود پزشکیان، غلامحسین محسنیاژهای و علیرضا اعرافی، در عمل به جبهه علنی مخالفت با تصمیم رسمی همان نهادهایی تبدیل شده که قاعدتاً باید تریبونشان باشد. نمونهای که بهروشنی این تضاد را نشان میدهد، اتفاقی است که وسط پخش زنده یک برنامه فوتبالی جامجهانی رخ داد؛ در حالی که رهبر جمهوری اسلامی و دوازده نفر از سیزده عضو شورای عالی امنیت ملی به تفاهم اخیر ایران و آمریکا رأی مثبت داده بودند، صداوسیما میان برنامه «جام ۲۶» روند پخش را قطع کرد و کلیپی چند دقیقهای از سخنرانی قدیمی رهبر دوم جمهوری اسلامی در مخالفت با مذاکره با آمریکا مربوط به سال ۱۴۰۱ را روی آنتن برد. این اقدام تصادفی نبود؛ زمانبندی و بستر پخش آن، یعنی گنجاندن پیام سیاسی در دل یک برنامه ورزشی پرمخاطب، نشان از تلاشی حسابشده برای رساندن یک پیام مشخص به گستردهترین مخاطب ممکن دارد.
الگوی مشابهی در برخورد با رئیسجمهور دیده میشود. صداوسیما در پخش مشروح سخنرانی پزشکیان در مراسم روز ملی صنعت و معدن، بخشی از صحبتهای او درباره نظر رهبر جمهوری اسلامی پیرامون مذاکرات و اجازه او برای آغاز گفتوگوها را سانسور و حذف کرد، در حالی که متن کامل همان سخنرانی در سایت و کانال رسمی ریاستجمهوری بدون کموکاست منتشر شده بود. پزشکیان خود در واکنش به این رویه گفته صداوسیما تنها بخشی از سخنان خامنهای اول درباره عدم مذاکره را پخش میکند، هرچند در جلسات خصوصی، او بر ضرورت پایاندادن به وضعیت «نه جنگ، نه صلح» تأکید داشتند. این جمله بهروشنی نشان میدهد که صداوسیما نهفقط سخنان رئیسجمهور را گزینشی پخش میکند، بلکه از میراث خودِ رهبر جمهوری اسلامی نیز فقط همان بخشی را برجسته میکند که با روایت ضدمذاکره همخوانی دارد و بخش دیگر را، هرچند مستند و مستقیم از زبان او، کنار میگذارد.
رئیس مجلس نیز از این برخورد در امان نمانده است؛ به نقل از قالیباف، صداوسیما تا جایی پیش رفته که گفتهاند کاش فرودگاه را میبستند تا تیم مذاکرهکننده نتواند سفر کند. این گزاره فراتر از یک اختلاف رسانهای، به معنای تلاش برای خنثیکردن عملیاتی یک تصمیم رسمی حاکمیتی توسط نهادی است که خود زیرمجموعه همان حاکمیت تعریف میشود. در کنار این، مشاور قالیباف نیز به بخشی از رسانههای نزدیک به همین جریان انتقاد کرده و گفته آنان در صداوسیما و رسانههای زنجیرهای، برای خالیکردن دل مردم و بهرهبرداری انتخاباتی، خط «خیانت مسئولان» و روایت «فرصتسوزی تیم مذاکرهکننده» را پمپاژ میکنند.
ریشه این ستیز را باید در این واقعیت جست که هویت سیاسی و پایگاه قدرت جریان تندرو نزدیک به خانواده جلیلی، طی بیش از دو دهه، حول محور «مقاومت» و دشمنی ساختاریافته با آمریکا شکل گرفته است. برای این جریان، هرگونه توافق و عادیسازی رابطه با واشنگتن، نه یک انتخاب سیاستگذارانه قابل بحث، بلکه تهدیدی وجودی برای کل روایتی است که مشروعیت، جایگاه اقتصادی و نفوذ رسانهایشان بر آن استوار شده است؛ به همین دلیل، حتی وقتی رهبری جدید و شورای عالی امنیت ملی رسماً چراغ سبز مذاکره را روشن میکنند، صداوسیمای دراختیار همین جریان ترجیح میدهد بهجای اجرای اراده رسمی حاکمیت، صدای گذشته را زنده نگه دارد و افکار عمومی را در همان چارچوب دشمنی دیرینه با آمریکا نگه دارد، حتی به قیمت رویارویی آشکار با رئیسجمهور، رئیس مجلس و اراده رسمی نظام.
این جمله شاید دقیقترین توصیف از وضعیت کنونی صداوسیما باشد؛ نهادی که برای دههها هزینههای کلان از بیتالمال صرف تولید و تثبیت روایت رسمی نظام کرده، اکنون به بزرگترین ابزار فرسایش همان روایت از درون بدل شده است. تناقض اینجاست که صداوسیما دیگر در برابر مخالفان بیرونی نظام سنگر نمیگیرد، بلکه در برابر رئیسجمهور، رئیس مجلس و حتی تصمیم رسمی شورای عالی امنیت ملی صفآرایی میکند؛ یعنی همان نهادهایی که مشروعیت و اقتدارشان دقیقاً از دل همین نظام برخاسته است.
وقتی رسانهای که وظیفهاش انسجامبخشی به افکار عمومی حول تصمیمات حاکمیت است، وسط یک برنامه فوتبال، پیام رسمی و تازه شورای عالی امنیت ملی را با کلیپی از یک سخنرانی قدیمی خنثی میکند، یا سخنان رئیسجمهور را چنان تکهتکه پخش میکند که آنچه از دهان خودِ رهبر گفته شده هم دیگر کامل به مردم نمیرسد، دیگر نمیتوان آن را رفتار یک رسانه دولتی معمولی دانست. این رفتار در عمل تصویری از نظامی میسازد که در بالاترین سطح خود دچار چنددستگی است، تصمیماتش را نمیتواند اجرا کند و حتی رسانه رسمیاش تابع اراده جمعی حاکمیت نیست؛ و این دقیقاً همان روایتی است که رسانههای رقیب و مخالفان نظام سالها تلاش کردهاند بسازند، بیآنکه لازم باشد حتی یک کلمه از خودشان اضافه کنند.
نکته تلختر برای خودِ حاکمیت این است که این تصویر را مخالف بیرونی نساخته؛ بلکه رسانهای ساخته که با بودجه عمومی و به نام «صدای ملت» اداره میشود. وقتی به گفته فعالان و روزنامهنگاران نزدیک به جریانهای مختلف، از اصلاحطلب تا اصولگرا و معتدل، همگی به یک نتیجه میرسند که این سازمان اسیر یک جناح و یک روایت شده، و وقتی مخاطب داخلی بهجای تماشای صداوسیما به رسانههای بیگانه پناه میبرد، آنگاه صداوسیما دیگر نه ابزار اقناع که ابزار گریز مخاطب از روایت رسمی شده است. به این معنا، سازمانی که قرار بود سپر تبلیغاتی نظام در برابر روایتهای رقیب باشد، عملاً به مؤثرترین مولد بیاعتمادی نسبت به همان نظام بدل شده؛ و این، شاید بزرگترین هزینهای باشد که یک حاکمیت میتواند از دل رسانهای بپردازد که خودش آن را ساخته و اداره میکند.
پایان رسمی حکم جبلی در هفتم مهر ۱۴۰۵ خواهد بود از طرف دیگر غیبت و عدم حضور رهبر جمهوری اسلامی با اختیار مستقیم عزل و نصب دقیقاً همین روزها به یک گرهگاه سرنوشتساز برای صداوسیما بدل شده است. با آغاز به کار جبلی در مهرماه ۱۴۰۰، زمان قانونی پایان حکم او هفتم مهر ۱۴۰۵ خواهد بود؛ یعنی تنها حدود دو ماه تا این سررسید باقی مانده، گمانهزنیها پیرامون آینده مدیریتی جبلی در صداوسیما به اوج خود رسیده است.
اما نکته کلیدی اینجاست که در نظام جمهوری اسلامی، انتصاب و عزل رئیس صداوسیما همواره یکی از اختیارات انحصاری و مستقیم رهبر جمهوری اسلامی بوده، نه رئیسجمهور یا هیچ نهاد دیگری؛ جبلی خود با حکم مستقیم رهبر کشته شده دوم جمهوری اسلامی به این سمت منصوب شد.
نشانههای میدانی نیز حکایت از این تردید دارند. از یک سو گزارش شده که مشاور قالیباف از رفتن جبلی از صداوسیما خبر داده، و از سوی دیگر نامهای جایگزین از جمله محمدرضا مخبر دزفولی، دبیر پیشین شورای عالی انقلاب فرهنگی، در فهرست گزینههای احتمالی مطرح شده است. اما طرح نام یک گزینه جایگزین بهتنهایی تضمینی برای تغییر واقعی نیست، چون سابقه نشان داده در صداوسیما، فارغ از تغییر افراد در رأس هرم، ساختار قدرت پشتپرده همان شبکه پیوندهای مدیریتی با جریان جلیلی که در سطوح میانی و کلیدی سازمان ریشه دوانده معمولاً پابرجا میماند؛ چیزی که پیشتر هم درباره تداوم یک خطمشی واحد از دوران ضرغامی تا جبلی گفته شده بود.
با جمع این عوامل، تغییر در فرد رئیس سازمان تا پایان تابستان یا آغاز پاییز محتمل است، چون سررسید قانونی حکم جبلی بهخودیخود چنین الزامی ایجاد میکند و فشار انباشتهشده از سوی رئیسجمهور، رئیس مجلس و افکار عمومی کمسابقه است. اما احتمال یک گسست واقعی از سیاستهای پنج سال گذشته یعنی پایان انحصار جناحی، بازگشت تکثر و توقف سانسور اخبار مسئولان بهمراتب پایینتر است، مگر آنکه فردی کاملاً بیرون از شبکه فعلی مدیریتی صداوسیما را برگزیند و اجازه دهد او در ساختار میانی سازمان نیز دست به تغییر جدی بزند؛ کاری که با توجه به مقاومت ساختاری همان شبکه در برابر هر خالصسازی معکوس، بهسادگی و در کوتاهمدت محققشدنی به نظر نمیرسد.
برخلاف تصور اولیه، از زمانی که مجلس خبرگان مجتبی خامنهای را از اسفند ۱۴۰۴ بهعنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی برگزیده و او از همان زمان رسماً در این جایگاه فعالیت میکند، به دلیل آسیبهای شدید جسمی ناشی از همان حملهای که پدرش را از بین برد، از جمله جراحیهای متعدد پا، انتظار برای پای مصنوعی و سوختگی شدید صورت که تکلم را دشوار کرده، هنوز بهطور علنی در انظار عمومی ظاهر نشده اما رهبری از نظر حقوقی و ساختاری در دست اوست، اما غیبت فیزیکیاش به معنای واگذاری کامل قدرت اجرایی نیست؛ بلکه بیشتر بازتاب تلاش برای پنهانکردن ضعف در آغاز دوران رهبری اوست.
نکته نگرانکننده برای هر کسی که به تغییر واقعی در صداوسیما امیدوار است، همینجاست. در درون حاکمیت، انتخاب مجتبی خامنهای میتواند سیگنالی برای تثبیت موقعیت جریانهای امنیتی و تندرو باشد و دوران پس از خامنهای پدر قرار نیست لزوماً به بازشدن فضای مصالحه بیانجامد، بلکه چهبسا به انسجام بیشتر بلوک سخت قدرت منجر شود. اگر این خوانش درست باشد، همان شبکهای که صداوسیما را طی پنج سال گذشته به ابزار یکصدایی و حذف رقبا تبدیل کرده، نهتنها تهدیدی برای بقای خود نمیبیند، بلکه با استقرار رهبری جوانتر و تندروتر، پشتوانه سیاسی محکمتری برای تداوم همان مسیر پیدا میکند.
با این پیشزمینه، احتمال تداوم رویکرد تندروانه در صداوسیما، حتی اگر شخص جبلی در مهرماه از ریاست سازمان کنار برود، بیشتر از احتمال گسست واقعی است. تغییر افراد بدون تغییر موازنه قدرت بالادستی، معمولاً فقط پوسته را عوض میکند نه محتوا را؛ همانطور که پیشتر هم دیده شد فرقی نمیکرد ریاست سازمان با ضرغامی باشد یا جبلی، چون خطمشی از جای دیگری تعیین میشد. حال که آن «جای دیگر»، یعنی نهاد رهبری، بهجای گشودهشدن بهسوی تکثر، در مسیر انسجام هرچهبیشتر بلوک امنیتی-تندرو قرار گرفته، منطقیترین پیشبینی آن است که حتی با رفتن جبلی، جانشین او از دل همان شبکه انتخاب شود و صداوسیما همچنان به همان مسیر ادامه دهد؛ مگر آنکه فشار انباشته افکار عمومی، رسانههای منتقد درونحاکمیتی و حتی نارضایتی رئیسجمهور و رئیس مجلس، در نقطهای بحرانی، توازن ظریف میان بازیگران قدرت را بههم بزند؛ سناریویی که فعلاً نشانه محکمی برای تحقق آن دیده نمیشود.
وقتی رسانهای که قرار است پیوند میان مردم و نظام باشد، بهجای انعکاس واقعیت، به ابزار حذف و تحریف حتی صدای بالاترین مقامات همان نظام تبدیل میشود، نتیجه طبیعیاش گسست اعتماد در وسیعترین شکل ممکن است؛ نه فقط از سوی مخالفان، بلکه از دل همان قشری که سالها پایه اجتماعی جمهوری اسلامی محسوب میشدند. این را نه یک رسانه اپوزیسیون، بلکه خودِ رئیسجمهور در صحن مجلس به زبان آورده و بهصراحت هشدار داده اگر اتفاقی برای رهبری رخ دهد، جناحهای داخلی با هم دعوا خواهند کرد و لازم نیست اسرائیل بیاید؛ جملهای که ترس عمیق از فقدان انسجام درونی را حتی از زبان رأس قوه مجریه بازتاب میدهد.
با این حال، باید میان دو فرق گذاشت. اینکه صداوسیمای تکصدا و تندرو، بخش روبهرشدی از هواداران سنتی نظام را نیز دلزده و بیاعتماد میکند، حرفی است که شواهد فراوان و حتی نقلقولهای چهرههای مذهبی و اصولگرا آن را تأیید میکند. با توجه به بحرانهای انباشته، نبود ظرفیت اصلاح ساختاری و درگیریهای درونجناحی، نظام را در آستانه فروپاشی قرار گرفته و این جمله معروف هانا آرنت مصداق میشود که در نظامهای دیکتاتوری همهچیز تا یک ربع مانده به سقوط، عادی به نظر میرسد. در مقابل، رسانههای نزدیک به حاکمیت این روایت را «توهم» میخوانند و استدلال میکنند حتی مخالفان نظام هم اکنون میپذیرند که جمهوری اسلامی با حمله نظامی، به شیوه سقوط عراق، فرو نخواهد پاشید، و به سابقه چهار دههای بقای نظام در برابر بحرانهای مشابه استناد میکنند.
آنچه میتوان با اطمینان بیشتری گفت این است که حتی اگر فروپاشی کامل نظام جمهوری اسلامی رخ ندهد، سیاست فعلی صداوسیما هزینه سنگینی برای انسجام داخلی نظام دارد؛ چون هر بار که این رسانه بخشی از سخنان رئیسجمهور، رئیس مجلس یا حتی میراث رهبر پیشین را سانسور میکند، عملاً روایت رقیبان و مخالفان را بیآنکه لازم باشد یک کلمه اضافه کنند، تأیید میکند. به این معنا، صداوسیما شاید نظام را بهتنهایی ساقط نکند، اما مطمئناً یکی از مؤثرترین عوامل تسریع فرسایش مشروعیت آن از درون است؛ فرسایشی که دیگر مرز میان هوادار و مخالف را هم درنمینوردد.