خانه بین المللسیاست خارجی آتش‌بس یا عصر یخبندان؟ جامعه ایران در وضعیت «چمچاره»!

آتش‌بس یا عصر یخبندان؟ جامعه ایران در وضعیت «چمچاره»!

اختصاصی هم‌وطن/ گروه سیاسی-سید امیر موسوی: «چاره» در زبان ترکی به معنای «گشایش» آمده و «چم‌چاره» در گویش اصیل تهرانی به معنای درد بی‌درمان یا مشکلی که برای حلش به تاکید، هیچ چاره‌ای متصور نیست. چم‌چاره در ادبیات عامه ایرانیان، استعاره از استیصال است. استعاره از تعلیق و فقدان کوچکترین چشم‌اندازی برای حل و فصل مشکلات و حل مسائل. وضعیت کنونی که در جامعه ایرانی به عینه به چشم می‌خورد و گویی مردمان این سرزمین به تمامه با بند بند وجود خود با آن دست به گریبانند. پس از جنگی گسترده و هواپایه چهل روزه با آمریکا و اسرائیل، حتی اعلام تمدید یکسویه آتش‌بس از جانب ترامپ نیز به گشایش و پدیدار شدن یک افق روزنه‌گونه چشم‌انداز برای آینده کوتاه‌مدت و حتی میان‌مدت هم منجر نشده است.

گویی، دست فرمان کنونی جمهوری اسلامی که کشور را به جنگی گسترده و خانمان‌سوز گرفتار و موجبات تجاوز بیگانه به خاک مملکت را با همه ویرانی‌هایش رقم زده، وضعیت آحاد مردم این جامعه را به مانند گشایندگان یک جعبه پاندورا به نیستی کشانده و در این وضعیت تعلیق‌گونه، اقسام هیولاها و اهریمن‌های فقر و تورم را به جان جامعه انداخته است. جامعه‌ای که در این وانفسا و از سال سیاه گذشته تا کنون، کاسه چه کنم از دستش بر زمین نیفتاده و خواب آسوده را از چشمان هر انسان شریف و وجدان بیداری سخت ربوده است. افسانه جعبه پاندورا (Pandora’s Box) یکی از معروف‌ترین اسطوره‌های یونان باستان است که درباره منشأ شر و بدبختی در جهان توضیح می‌دهد. داستان به این شکل روایت می‌شود: در آغاز، خدایان المپ جهان را خلق کرده بودند و انسان‌ها در آرامش و شادی زندگی می‌کردند، بدون بیماری، درد یا رنج. زئوس، خدای خدایان، از پرومتئوس (یکی از تایتان‌ها) خشمگین شد، چون او آتش را از خدایان دزدید و به انسان‌ها داد.

برای تنبیه انسان‌ها، زئوس تصمیم گرفت چیزی فریبنده اما خطرناک بیافریند. به فرمان او، هفائستوس (خدای صنعت‌گری) نخستین زن را از خاک و آب ساخت؛ او «پاندورا» (به معنی «دارای همه هدایا») نام گرفت، چون هر یک از خدایان هدیه‌ای به او دادند: آفرودیت به او زیبایی داد آتنا به او خرد و هنر داد هرمس به او کنجکاوی و فریبندگی داد زئوس پاندورا را به عنوان هدیه‌ای به اپیمتیوس (برادر پرومتئوس) فرستاد. پرومتئوس به برادرش هشدار داده بود که هدیه‌ای از سوی زئوس را نپذیرد، اما اپیمتیوس عاشق پاندورا شد و او را به خانه‌اش برد. همراه پاندورا، جعبه‌ای (در اصل کوزه‌ای، ولی بعدها به اشتباه «جعبه» ترجمه شد) بود که زئوس گفته بود هرگز نباید باز شود. اما حس کنجکاوی پاندورا (که از هدیه‌های هرمس بود) باعث شد روزی در جعبه را باز کند.. با باز شدن در جعبه، تمام شرورهای جهان – از جمله بیماری، جنگ، حسادت، فقر، اندوه و مرگ – بیرون آمدند و به میان انسان‌ها ریختند. پاندورا وحشت‌زده در جعبه را بست، اما تنها چیزی که در ته جعبه باقی مانده بود، «امید» بود.

آری در جامعه امروز ایران نیز، گویی پاندورایی در جعبه را از وحشت این همه خواستن و نداشتن، رفتن و نرسیدن، رسیدن و دیر رسیدن و رسیدن و از کام باز ماندن، بسته و «امید» مردمان این سرزمین نیز در اعماق آن ته‌نشین شده است. مردمان ایران امروز، برای اتخاذ ساده‌ترین، پیش‌پا افتاده‌ترین و بدیهی‌ترین تصمیمات زندگی خود نیز، محتاطند، مرددند و «بذار بمونه، حالا ببینیم چی میشه»، رایج‌ترین دیالوگ این روزهای سینمای ایران 1405 است! بیمارانی که به محض مواجهه با هزینه‌های سنگین و سرسام‌آور پروتکل درمانی خود به ساده‌ترین و البته تراژیک‌ترین وجه ممکن، عطای درمانی را به لقایش بخشیده و پس از چندی در حد چند کلمه و یک عکس به قاب اعلامیه ترحیم کوچ می‌کنند و گویی هرگز نبوده‌اند! نه برگی از درختی در ساحت ایران بر زمین می‌افتاد و نه ککی به تمبان مسئول ناشریفی می‌افتد که همه این روضه مکشوف که می‌خوانیم برای جان، حیات و زندگی شریف جماعتی «انسان» است! فوج فوج از این جماعت که تا همین چند ماه قبل به مدد شغلی نیم‌بند، پنجه در پنجه ابرغول تورم انداخته و برای خاموش نشدن شعله لاجان شرافت و امیدشان، صورت از سیلی ناکارآمدی و پلشتی زعما و حاکمان این سرزمین، سرخ نگه می‌داشتند، امروز در صف عظیم بیکاران و نیروهای تعدیل شده این شرکت و آن کارگاه و بهمان کارخانه شانه به شانه ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند، هیچ چشم‌انداز و افقی پیش روی‌شان برای فرار و نجات از این ملقمه نیست! بذری که دشمن متخاصم در آتش‌بس اول کاشته بود، امروز و در آتش‌بس دوم به سمت رشد و اثرگذاری بر اقتصاد نحیف ایران خیز برداشته و تازه از حالا به بعد است که باید منتظر تبعات و پیامدهای ویرانگر این سونامی فلج‌کننده-که ترکیبی جنگ، تورم، تحریم، ناکارآمدی مدیریت در داخل و بیکاری را شامل شده-باشیم.

باید امیدوار بود که به تعبیر آن، شعر که آورده؛ «مرکز افتاد برون، بس که شد این دایره تنگ» این؛ جامعه فروپاشیده ایران نباشد که از دایره پویایی و زایش این سرزمین بیرون بیفتد و اگر خدای ناکرده چنین شود، دیگر حتی پایان نهایی جنگ و هر گشایش نیم‌بندی نیز، موتور فرسوده آن را روشن نکرده و به راهش نخواهد انداخت.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن