اختصاصی گروه سیاسی/ نیکان توحیدی
در دیماه ۱۴۰۴، جمهوری اسلامی در یکی از حساسترین و شکنندهترین مراحل تاریخ خود قرار دارد. این نظام که بیش از چهار دهه بر پایه ایدئولوژی شیعهگرایی سیاسی، سرکوب داخلی و سیاست خارجی تهاجمی بنا شده، اکنون با مجموعهای از بحرانهای ساختاری روبرو است که نه تنها بقای آن را تهدید میکند، بلکه نشانههای آشکاری از فروپاشی قریبالوقوع را نشان میدهد. این بحرانها ریشه در انتخابهای راهبردی اشتباه، مانند وابستگی بیش از حد به قدرتهای شرقی مانند چین و روسیه، قرار گرفتن در جنگ مداوم با غرب در یک جهان دوقطبی در حال شکلگیری، و ناتوانی در مدیریت فشارهای اقتصادی و اجتماعی داخلی دارند.
برای درک بهتر شرایط جمهوری اسلامی در عرصه بینالمل، ابتدا باید به وابستگی راهبردی این نظام به چین و روسیه اشاره کرد. در دهه گذشته، به ویژه پس از تشدید تحریمهای غربی در سالهای ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۰ شمسی، تهران راه اتکا به شرق را انتخاب کرد. این وابستگی نه تنها اقتصادی، بلکه نظامی و سیاسی نیز بوده است. برای مثال، رابطه تسلیحاتی جمهوری اسلامی و روسیه در جریان جنگ اوکراین از سال ۱۴۰۱، ایران را به عنوان یک متحد فعال برای تجاوزات پوتین و روسیه مطرح کرد. این اقدام، که بخشی از استراتژی “نگاه به شرق” بود، تهران را در مقابل غرب قرار داد و تحریمهای جدیدی را به دنبال داشت. همچنین، جنگ دوازده روزه اسرائیل و جمهوری اسلامی، نشاندهنده اوج این سیاست تهاجمی است. جنگ با اسرائیل نه تنها شکست نظامی برای ایران به همراه داشت – با نابودی بخش عمدهای از زیرساختهای موشکی و هستهای توسط اسرائیل – بلکه وابستگی بیشتر به روسیه و چین برای بازسازی را الزامی کرد. اما این وابستگی، شکننده است.
روسیه، که خود درگیر جنگ اوکراین است، نتوانسته حمایت نظامی قاطعی از ایران داشته باشد و چین نیز بیشتر به دنبال منافع اقتصادی است تا تعهدات راهبردی. گزارشهای اخیر نشان میدهد که پس از جنگ خرداد ۱۴۰۴، تهران برای خرید سلاحهای دفاع هوایی به چین روی آورده، اما پکن تمایلی به درگیر شدن مستقیم ندارد.
این وضعیت، جمهوری اسلامی را در موقعیتی قرار داده که نه تنها متحدان پایداری ندارد، بلکه به عنوان یک مهره مصرفی در بازی بزرگتر شرق دیده میشود.
جهان در انتظار دو قطبی جدید
این وابستگی در چارچوب یک جهان در حال گذار نظمی جدید، معنای بیشتری پیدا میکند. جهان امروز، پس از جنگ اوکراین و تنشهای دریای جنوبی چین، به سمت یک جنگ سرد جدید حرکت میکند؛ آمریکا و متحدان غربی از یک سو، و چین و روسیه از سوی دیگر. در این نظم نوین، کشورهایی مانند ایران که به طور رسمی در جبهه شرق قرار گرفتهاند، نمیتوانند به طور پایدار بقا یابند. آمریکا، به عنوان رهبر قطب غرب، سیاست “مهار” را علیه محور چین- روسیه -ایران پیگیری میکند. این سیاست شامل تحریمهای شدید، انزوای دیپلماتیک و حمایت از مخالفان داخلی است.
جمهوری اسلامی، با انتخاب جبهه شرق، خود را در موقعیتی قرار داده که نه تنها از مزایای اقتصادی غرب محروم شده، بلکه در معرض حملات مستقیم قرار دارد. برای نمونه، نابودی زیرساختهای هستهای و موشکی ایران در خرداد ۱۴۰۴ توسط اسرائیل، با چراغ سبز آمریکا، نشاندهنده این است که غرب اجازه نمیدهد ایران به عنوان یک تهدید همیشگی وجود داشته باشد. در این دوقطبی، ایران نه ظرفیت نظامی برای رقابت دارد – با توجه به بودجه نظامی محدود و فناوری عقبمانده – و نه حمایت اقتصادی کافی از شرق. چین، که بزرگترین خریدار نفت ایران است، را در پشت سر خود میبیند. بنابراین این رابطه یکطرفه است و پکن در صورت تشدید تنشها، میتواند به راحتی به سمت عربستان یا روسیه بچرخد.
یکی از کلیدیترین جنبههای نظم نوین جهانی، مسائلی مانند تایوان و اوکراین است که مانند استخوان لای زخم عمل میکنند. چین نشان داده که حتی یک قدم از ادعای خود بر تایوان عقب نشینی نخواهد کرد و روسیه نیز نفوذ بر اوکراین را حیاتی میداند. تحولات اخیر نشان میدهد مسائل اوکراین و تایوان میتواند محور اصلی مذاکرات غرب و شرق باشد. آمریکا میداند که نمیتواند بدون مشارکت و همراهی روسیه و چین، موضوعاتی چون تایوان یا اوکراین را به طور کامل حل کند، بنابراین استراتژی خود مهرههای روسیه و چین مانند حکومتهای دیکتاتوری ونزوئلا و جمهوری اسلامی متمرکز کرده است. در مورد ونزوئلا، عملیات سریع آمریکا در دی ۱۴۰۴ برای تغییر رژیم مادورو، نمونهای روشن است.
این اقدام نه تنها مادورو را حذف کرد، بلکه نشان داد آمریکا میتواند همین نقشه را در خاورمیانه نیز عملیاتی کند. طراحی آمریکا برای ونزوئلا برای ایران نیز قابل تکرار است؛ فشار اقتصادی برای ایجاد و گسترش اعتراضات داخلی، تحریمهای هدفمند بر نخبگان رژیم و حمایت از نیروهای مخالف. در ایران، دقیقا همان طرح آمریکا در ونزوئلا در حال بازتولید است، زیرا تهران نه تنها منبع انرژی است، بلکه تهدید هستهای و تروریستی نیز محسوب میشود. تحلیلگران معتقدند که با ورود نفت ونزوئلا به بازار پس از سقوط مادورو، نیاز به نفت تحریمشده ایران کاهش مییابد، که این امر بحران اقتصادی تهران را تشدیدتر میکند.
فشارهای اقتصادی یکی از اصلیترین دلایلی است که نشان میدهد جمهوری اسلامی مسیر افول را با سرعت طی میکند. اقتصاد ایران در ۱۴۰۴ به نقطه بنبست رسیده؛ تورم بیش از ۴۲ درصد، سقوط اسفناک ارزش ریال و رشد منفی اقتصادی. تحریمهای غربی، که پس از حمله به اسرائیل تشدید شد، ایران را از دسترسی به فناوریهای پیشرفته، سرمایهگذاری خارجی و بازارهای مالی محروم کرده است. صندوق بینالمللی پول پیشبینی میکند که تورم در سال جاری بالای ۴۰ درصد بماند، در حالی که بیکاری جوانان به بیش از ۳۰ درصد رسیده. بحران انرژی، با کمبود شدید برق و گاز در زمستان ۱۴۰۴، اعتراضات را شعلهور کرده است. اعتصابات بازاریان در بیش از 30 شهر، نشاندهنده نارضایتی گسترده است. این اعتراضات نه تنها اقتصادی، بلکه سیاسی نیز هستند و شعارهای ضدحکومتی مانند “مرگ بر دیکتاتور” را به همراه دارند.
جمهوری اسلامی با سرکوب پاسخ میدهد – کشته شدن بیش از ده نفر در اعتراضات اخیر در شهرهایی مانند لردگان و مرودشت – اما این سرکوب تنها مشروعیت را بیشتر فرسوده میکند. انزوای مالی، با قطع دسترسی به سوئیفت و محدودیتهای تکنولوژیک، ایران را به سمت تجارت سیاه با چین و روسیه سوق داده، اما این تجارت ناپایدار است و نمیتواند جبرانکننده تحریمها باشد.
علاوه بر فشارهای خارجی، فرسایش مشروعیت داخلی نقش کلیدی در پایان جمهوری اسلامی دارد. نظام دیگر ظرفیت ترمیم درونی ندارد؛ جانشینی رهبری در ابهام است، فساد نخبگان گسترده، و نسل جوان – که بیش از ۶۰درصد جمعیت را تشکیل میدهد – کاملاً مخالف ایدئولوژی رژیم هستند. اعتراضات دانشجویی در دانشگاههای مختلف، نشاندهنده این است که دانشگاهها به موتور تغییر تبدیل شدهاند. رژیم نه میتواند به تعادل بین شرق و غرب بازگردد – زیرا پلهای غرب را سوزانده – و نه رابطه با مردم را بازسازی کند. هر عقبنشینی، مانند وعده پرداخت کالابرگ، تنها به عنوان تلاشی ناامیدانه برای خرید زمان دیده میشود. جهان در حال تغییر قطببندی ها است و جمهوری اسلامی در این میان سردرگم شده، بدون متحدان پایدار، بدون ظرفیت تطبیق و با بحرانهای داخلی انباشته.
در نهایت، سقوط جمهوری اسلامی کاملا پیشبینی پذیر است. زمانبندی آن ممکن است غیرقابل پیشبینی باشد – شاید در ماههای آینده با تشدید اعتراضات یا فشارهای خارجی – اما وقوع آن قطعی است. این نظام، که بر پایه خشونت و ایدئولوژی بنا شده، نمیتواند در جهان مدرن بقا یابد. آینده ایران پس از این سقوط، نیازمند گذار به حاکمیتی مبتنی بر اراده مردم، عدالت و ادغام در نظم جهانی است. این پایان، آغاز یک عصر جدید برای ایرانیان خواهد بود.
اصلاحطلبان و آینده ایران
در این میان نقش اصلاحطلبان و به طور کلی کسانی که از یک سو نسبت به شرایط فعلی کشور ناراضی هستند و از سوی دیگر هنوز رابطه خود را با جمهوری اسلامی به طور کامل قطع نکردهاند، چالش برانگیز است.
سکوت سنگین اصلاحطلبان نسبت به اعتراضات اخیر و واکنشهای حداقلی آنها و بیان شعارهای همشگی مانند اینکه “اعتراض حق مردم است” و “جمهوری اسلامی باید حق برگزاری تجمعات مسالمتآمیز را به رسمیت بشناسد”نشان میدهد که آنها درک صحیحی از شرایط جهانی و تغییرات مهم بینالمللی و ایجاد نظمی جدید در روابط بینالملل ندارند و تصور میکنند که با تغییرات حداقلی در قدرت و ساختارهای سیاسی جمهوری اسلامی، همچنان میتوانند به تداوم شرایط گذشته امیدوار باشند.
اصلاحطلبان باید دریابند که جهان در حال تغییر است، آنها هم تاثیر و نقشی در این تغییرات ندارند و جمهوری اسلامی نیز نمیتواند همان نقش گذشته را در جهان فعلی و رو به تغییر بازی کند. بنابراین تداوم سکوت مدعیان اصلاحات، فاصله و شکاف این جریان با مردم را بیشتر و عمیقتر خواهد کرد.