اختصاصی گروه سیاسی/ سپهر بابایی
سقوط ریال دیگر فقط یک خبر اقتصادی نیست؛ نشانهای از فروپاشی تدریجی اعتماد میان جامعه و حکومتی است که سالها وعده ثبات اقتصادی داده اما نتوانسته ارزش پول ملی را حفظ کند.
در روزهای اخیر، نرخ دلار در بازار آزاد از مرز ۲.۲ میلیون ریال عبور کرده و ریال به پایینترین سطوح تاریخی خود رسیده است. همزمان، تورم و افزایش قیمت مواد غذایی فشار بیسابقهای بر خانوارهای ایرانی وارد کرده است. در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که دلار فردا چند تومان گرانتر میشود. پرسش مهمتر این است: آیا مردم هنوز به ریال اعتماد دارند؟
پاسخ را باید نه در سخنان مقامهای حکومتی، بلکه در رفتار مردم جستوجو کرد.
کنترل دلار با بازسازی اعتماد فرق دارد
جمهوری اسلامی میتواند برای مدتی نرخ ارز را کنترل کند. بانک مرکزی میتواند ارز به بازار تزریق کند، محدودیتهای معاملاتی ایجاد کند، عرضه ارز را مدیریت کند یا با سیاستهای دستوری تلاش کند قیمت دلار را پایین بیاورد.
رئیس بانک مرکزی حتی اعلام کرده است که در صورت نیاز آماده تزریق تا دو میلیارد دلار به بازار ارز است.
اما مسئله اینجاست: پایین آوردن نرخ دلار، به معنای بازگرداندن اعتماد به ریال نیست.
حکومت ممکن است بتواند با استفاده از ذخایر ارزی، قیمت دلار را برای مدتی مهار کند؛ اما نمیتواند با تزریق دلار، خاطره تورم، کاهش قدرت خرید و سقوط مداوم ارزش پسانداز مردم را از بین ببرد.
اعتماد به پول ملی زمانی شکل میگیرد که مردم مطمئن باشند پولی که امروز در جیب یا حساب بانکی خود دارند، فردا بخش بزرگی از قدرت خریدش را از دست نمیدهد.
این اعتماد با بخشنامه ایجاد نمیشود.
ریال برای سالها تحت فشار تورم، کسری بودجه، سیاستهای پولی بیثبات، بحران بانکی، تحریمها و نااطمینانی سیاسی قرار داشته است. جنگ و فشار خارجی نیز در ماههای اخیر این بحران را تشدید کردهاند. اما تبدیل همه مشکلات اقتصادی به «دشمنی خارجی» نمیتواند مسئولیت سیاستگذاری داخلی را از دوش حکومت بردارد.
اگر تحریم عامل فشار است، سوءمدیریت اقتصادی عامل تشدیدکننده آن است.
و این تفاوتی است که جمهوری اسلامی معمولاً ترجیح میدهد درباره آن سکوت کند.
مردم با پولشان به حکومت رأی اقتصادی میدهند
رفتار مردم در چنین شرایطی از هر سخنرانی رسمی گویاتر است.
وقتی یک شهروند به محض دریافت درآمدش تلاش میکند بخشی از آن را به دلار، طلا، سکه یا کالا تبدیل کند، در واقع یک تصمیم اقتصادی ساده گرفته است: او به حفظ ارزش ریال در آینده اعتماد ندارد.
وقتی فروشنده قیمت کالای خود را بر اساس هزینه جایگزینی فردا تعیین میکند، نه هزینه خرید امروز، یعنی انتظار دارد ارزش ریال باز هم کاهش پیدا کند.
وقتی خانوادهای پسانداز ریالی خود را به طلا تبدیل میکند، وقتی قیمت ملک با دلار سنجیده میشود و وقتی کسبوکارها برای قراردادهای بلندمدت از پذیرش ریسک ریال هراس دارند، مسئله از کاهش نرخ ارز فراتر رفته است.
در این مرحله، جامعه عملاً در حال «فرار از پول» است.
این فرار الزاماً با هجوم یکباره به صرافیها اتفاق نمیافتد. گاهی شکل آن خرید طلاست، گاهی خرید خودرو، گاهی ملک، گاهی کالاهای بادوام و گاهی حتی تبدیل درآمد به ارز خارجی.
وجه مشترک همه این رفتارها یکی است: مردم نمیخواهند ریال را نگه دارند.
این همان جایی است که بحران ارزی به بحران اعتماد تبدیل میشود.
هرچه مردم بیشتر از ریال خارج شوند، تقاضا برای ارز و داراییهای جایگزین افزایش مییابد. هرچه تقاضا برای ارز بیشتر شود، فشار بر ریال افزایش پیدا میکند. و هرچه ریال بیشتر سقوط کند، مردم انگیزه بیشتری برای خروج از آن پیدا میکنند.
یک چرخه معیوب شکل میگیرد.
حکومت میتواند با ابزارهای اداری این چرخه را برای مدتی کند کند، اما شکستن آن بدون تغییر انتظارات مردم تقریباً ناممکن است.
آیا جمهوری اسلامی توان بازسازی اعتماد را دارد؟
از نظر اقتصادی، بازسازی اعتماد به ریال غیرممکن نیست. اما از نظر سیاسی و ساختاری، برای جمهوری اسلامی بسیار دشوار است.
بازسازی اعتماد مستلزم مجموعهای از اصلاحات است: مهار پایدار تورم، انضباط مالی دولت، کاهش کسری بودجه، اصلاح نظام بانکی، سیاست پولی قابل پیشبینی، افزایش شفافیت و مهمتر از همه ایجاد اطمینان نسبت به آینده اقتصاد.
اما مشکل جمهوری اسلامی این است که بحران اقتصادی از سیاست جدا نیست.
اقتصاد ایران با تصمیمهای سیاسی، تحریمها، تنشهای خارجی، محدودیتهای بینالمللی و اولویتهای امنیتی حکومت گره خورده است. در چنین ساختاری، بانک مرکزی برای مردم لزوماً یک نهاد مستقل و قابل اعتماد به نظر نمیرسد؛ بلکه بخشی از ساختار حکومتی است که باید هزینه سیاستهای کلان نظام را نیز تحمل کند.
از سوی دیگر، وقتی دولت برای جبران کسریهای خود به منابع بانکی و پولی متکی میشود، همان سیاستی که ممکن است در کوتاهمدت مشکل مالی حکومت را حل کند، در بلندمدت میتواند قدرت خرید مردم را کاهش دهد.
اینجا یک تناقض بنیادین شکل میگیرد: حکومت برای حفظ ساختار خود به منابع مالی نیاز دارد، اما تأمین این منابع به شیوههای نادرست میتواند همان پولی را که مردم با آن زندگی میکنند بیارزشتر کند.
به همین دلیل، تزریق دو میلیارد دلار ممکن است بازار را برای مدتی آرام کند؛ اما اگر ریشههای بیاعتمادی دستنخورده باقی بماند، دلار دوباره مسیر صعودی خود را پیدا خواهد کرد.
مسئله اصلی دیگر قیمت دلار نیست.
مسئله این است که مردم دیگر نمیدانند ارزش ریالی که امروز دارند، فردا چقدر خواهد بود.
و پولی که آیندهاش قابل پیشبینی نباشد، دیر یا زود جایگاه خود را بهعنوان ذخیره ارزش از دست میدهد.
جمهوری اسلامی ممکن است بتواند بازار ارز را سرکوب کند، اما نمیتواند ذهن میلیونها ایرانی را کنترل کند. نمیتواند به مردم دستور دهد به ریال اعتماد کنند. نمیتواند با بخشنامه خاطره کاهش قدرت خرید را پاک کند.
پول را میتوان چاپ کرد؛ اعتماد را نه.
اگر حکومت واقعاً بخواهد ریال را نجات دهد، باید چیزی بسیار فراتر از نرخ دلار را اصلاح کند: باید اعتماد مردم به آینده اقتصاد ایران را بازسازی کند.
و این دقیقاً همان چیزی است که بیش از تزریق ارز، نیازمند تغییر در شیوه حکمرانی اقتصادی است.
در نهایت، ارزش واقعی ریال را نه بانک مرکزی تعیین میکند و نه سخنرانی مقامهای حکومتی.
ارزش آن را میلیونها ایرانی تعیین میکنند که هر روز تصمیم میگیرند ریال خود را نگه دارند یا از آن فرار کنند.
وقتی انتخاب دوم به رفتار غالب جامعه تبدیل شود، سقوط پول ملی دیگر صرفاً یک بحران اقتصادی نیست؛ تبدیل به رأی عدم اعتماد اقتصادی یک جامعه به حکومت خود میشود.