آیدا قجر
با گذشت ماهها از اعتراضات دی ۱۴۰۴ و کشتار معترضان توسط نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، هنوز هزاران روایت ناگفته مانده است. چهبسا بسیاری از خانوادههای داغدار که هنوز رنج قتل حکومتی عزیزان خود را در پستوی خانهها، طاقت میآورند. یکی از آن هزاران جوان کشتهشده «اکبر میرزایی» است. پدر یک دختر خردسال که برای زنده ماندن، ۱۲۳ روز در بیمارستان طاقت آورد اما در نهایت، جانش را از دست داد و دخترکش در خردسالی، با قتل حکومتی و از دست دادن پدر آشنا شد. اکبر میرزایی را پنجشنبه ۱۸دی۱۴۰۴ در اعتراضات منطقه «نارمک» تهران، هدف شلیک سلاح قرار دادند.
اکبر میرزایی، خودش هم بدون پدر بزرگ شد. وقتی خیلی کوچک بود، پدرش را از دست داد و از کودکی قدم به بازار کار گذاشت. نزدیکانش او را «نترس» و «شجاع» توصیف میکنند که «از هیچ کاری هم عارش نمیآمد. همه کاری میکرد که خرج زندگی را درآورد؛ از کارگری و راننده تاکسی بگیرید تا هر کار که درآمدی داشت. وقتی مهاجرت کرد، زندگیاش رونق گرفت.»
اکبر میرزایی از «کوهدشت» به «گیلاوند» در «دماوند» مهاجرت کرد. هایپرمارکت خودش را بنا نهاد. زندگیاش رونق گرفت. ازدواج کرد و پدر شد: «اما همیشه دغدغه مردم را داشت. همیشه از گرانی و وضعیت اقتصادی مملکت ناراضی بود و غصه میخورد. چون خودش زجر کشیده همین وضعیت بود.»
شب کشتار؛ پنجشنبه ۱۸دی
اعتراضات دیماه با اعتصاب بازاریان آغاز شد. اکبر میرزایی هم در هماهنگی با دوستانش تصمیم به فعالیت گرفته بودند؛ چه در فضای مجازی و چه در واقعیت: «خیلی از دوستان و آشناها به اکبر میگفتند تو که زندگیات خوب است چرا از این فعالیتها میکنی؟ اکبر هم همیشه جواب میداد: “زندگی همسایهام که خوب نیست. زندگی مردم که خوب نیست. باید حال همه ما خوب باشد.»
ساعت ۱۵ شده بود. یکی از دوستان اکبر با او تماس گرفت تا با هم برای حضور در خیابان هماهنگ کند. هرکدام در منطقهای از شهر بودند. هر دو به خیابان رفتند. قرار گذاشتند که با هم در تماس باشند تا از سلامت یکدیگر خبر بگیرند. اما خبری از اکبر نشد. دوستانش نگران بودند. هیچ تماسی پاسخ داده نمیشد. حوالی ساعت ۲ صبح بود که دوستان اکبر متوجه تیر خوردن رفیقشان شدند.
اکبر میرزایی را حوالی ساعت ۲۲ در منطقه نارمک تهران هدف سلاح قرار داده بودند. میگویند نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به سر اکبر، از فاصلهای نزدیک و با کلاشینکف شلیک کردهاند. اکبر بعد از هدف قرار گرفته شدن، روی زمین میافتد. یک زن پرستار در نزدیکی او بوده، اکبر را با راهنمایی آن زن، به پارکینگ منزلش میبرند. زن پرستار، سر اکبر را پانسمان میکند و به او سرم میزند. آنهم در پارکینگی که دهها زخمی و پیکر بیجان روی زمین افتاده بود.
اکبر هنوز زنده بود. بایستی او را به بیمارستان میرساندند. بعد از یک ساعت معطلی برای خلاص شدن از نیروهای سرکوب در خیابان و جابهجایی بدن مجروح اکبر، او را به بیمارستان «۳ شعبان» منتقل میکنند. شدت جراحت اکبر به قدری بود که پزشکان تصمیم به جراحی فوری گرفتند و او را به بیمارستان «امام حسین» تهران انتقال دادند.
۱۲۳ روز برزخ؛ اکبر فقط به صدای دخترش واکنش نشان میداد
«اکبر که در بیمارستان پذیرش شد، برزخ ما هم شروع شد.»
برزخ یعنی ۱۲۳ روز جنگیدن برای زنده ماندن؛ اکبر روی تخت بیمارستان و خانوادهای که دلنگران و رنجور، به زنده ماندن او امیدوار بودند. میگویند که اکبر در بیشتر مواقع حالت هوشیاری نداشت: «ولی با صدای دخترش واکنش نشان میداد. دخترش، تمام زندگی اکبر بود.»
اما انگار که قدرت گلوله کلاشینکف نیروهای مسلح، آنهم از فاصلهای نزدیک، از قدرت تن مجروح اکبر بیشتر بود و او ۲۰اردیبهشت۱۴۰۵جان داد.
هرچند که مرگ اکبر میرزایی، پایان برزخ نبود. حالا دوباره سروکله امنیتیها بر پیکر بیجان هم پیدا شده بود. مثل بسیاری از روایتهای کشتهشدگان اعتراضات دی، نیروهای امنیتی فشار بر خانوادهها را شدت دادند. شرط گذاشته بودند که برای دریافت گواهی فوت، بایستی اکبر میرزایی را «شهید» معرفی کنند. هیچکس نپذیرفت. پیکر اکبر میرزایی را به پزشکی قانونی کهریزک تحویل دادند. در برگه پزشکی قانونی، علت فوت را «برخورد پرتابه فلزی از فاصله نزدیک به سر» ذکر کردهاند.
پیکر اکبر میرزایی را بالاخره تحویل گرفتند. به کوهدشت بازگرداندند و همانجا به خاک سپردند. در مراسم هفتم خاکسپاری اکبر، حاضران بر مزار، گلبرگ به هوا پراکندند و شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.»