عطیه محمدی
کتاب جدید موراکامی منتشر شده است.
خبر را برایش فرستادم و گفتم:«دیدی؟ موراکامی کتاب جدید داده.» بعد چند دقیقه دربارهاش حرف زدیم و سعی کردم حدس بزنم داستانش دربارهی چیست. فکر کردم کی میتوانم بروم بخرمش و کِی قرار است گوشهای از اتاقم بنشینم و شروعش کنم.
بعد قیمتش را دیدم.
این چند وقت اعداد و ارقام بیشتر از اینکه عدد باشند شبیه یادآوریاند.
یادآور اینکه خیلی چیزها دیگر آنقدرها ساده نیستند.
قبلا وقتی کتابی را میخواستم، مسئله فقط این بود که دوستش دارم یا نه. اگر جواب بله بود بالاخره یک جوری میخریدمش. شاید خریدنش را میانداختم برای آخر ماه، شاید از یک چیز دیگر میزدم، اما اصل ماجرا ساده بود: من کتابی را میخواستم و کتابی میتوانست وارد زندگی من شود.
حالا قبل از اینکه بفهمم چقدر دوستش دارم باید ببینم چقدر قیمت دارد.
بعد باید به کتابهایی که هنوز نخواندهام فکر کنم. به چیزهایی که این ماه باید بخرم. به چیزهایی که مدتهاست باید بخرم. جملهای از ذهنم بیرون میآید:«حالا بعدا میخرمش.»
فقط اینکه «بعدا» برایم دیگر معنای قبلی را ندارد.
یک زمانی بعدا، فردا بود، هفتهی بعد بود یا آخر ماه بود. حالا یعنی وقتی اوضاع بهتر شد. وقتی قیمتها کمی پایین آمدند. وقتی پول بیشتری داشتم. وقتی خیالمان از فردا راحتتر بود.
بعد فکر میکنم شاید یکی از غمانگیزترین چیزهایی که در این سالها اتفاق افتاده همین باشد؛ اینکه کمکم یاد گرفتهایم خواستههایمان را به تعویق بیندازیم، آنقدر که بعضیهایشان را حتی دیگر به خاطر نمیآوریم.
کتاب نخریدن فقط کتاب نخریدن نیست.
سفر نرفتن فقط سفر نرفتن نیست.
کافه نرفتن، فیلم ندیدن، چیزی را که دوست داری نخریدن، هدیهای که دلت میخواهد برای عزیزت بگیری و قیمتش را که میبینی منصرف شدن… هیچکدام به تنهایی اتفاق بزرگی نیستند. آدم میتواند از کنارشان بگذرد اما یک جایی متوجه میشوی داری از بخشهایی از زندگیات دست میکشی.
این همان چیزیست که بیشتر از همه خستهام میکند. اینکه دیگر فقط نگران نداشتن نیستیم. گاهی پیش از اینکه چیزی را بخواهیم، یاد گرفتهایم فکر کنیم که اصلا آیا حق خواستنش را داریم یا نه.
انگار زندگی مدام دارد به ما یاد میدهد کمتر بخواهیم.
کمتر سفر برویم.
کمتر کتاب بخریم.
کمتر خیال کنیم.
کمتر برای خودمان چیزی بخواهیم.
اصلا دلم نمیخواهد به این یکی عادت کنم.
دلم نمیخواهد یک روز برسد که کتاب جدید موراکامی را ببینم، قیمتش را نگاه کنم، شانه بالا بیندازم و دیگر حتی ناراحت هم نشوم.
چون من فکر میکنم آدم باید از بعضی چیزها ناراحت بماند.
میدانی دلم میخواست خبر انتشار کتابش، همان خبر ساده و دوستداشتنیِ یک کتاب تازه باشد؛ نه یک بار دیگر یادآوریِ اینکه چقدر چیزها در این سالها از حالت عادی خارج شدهاند.
برای همین است که دلم میخواهد هنوز کتابها را دوست داشته باشم، حتی وقتی خریدنشان سخت شده.
هنوز سفر رفتن را بخواهم، حتی وقتی دور شدن گاهی شبیه یک رویای دور است.
هنوز برای چیزهای کوچک ذوق کنم.
چون نمیخواهم دنیای خواستنهایم هم کوچک شود.
و فعلا شاید این تنها کاری باشد که از دستم برمیآید. اینکه یادم باشد به نخواستن عادت نکنم.