گروه سیاسی / ماهور ایرانی
مرگ ابراهیم رئیسی از همان ساعات نخستِ سقوط هلیکوپتر در منطقه ورزقان، نه فقط به یک بحران سیاسی، بلکه به میدان رقابت روایتها تبدیل شد؛ روایتی که در رسانههای رسمی جمهوری اسلامی بر «حادثهای ناشی از مه، شرایط جوی و صعبالعبور بودن منطقه» تأکید داشت و در مقابل، رسانههای فارسیزبان خارج از کشور و شبکههای اجتماعی، آن را در هالهای از ابهام، تناقض و حتی فرضیههای امنیتی و حذف درونحکومتی بازخوانی کردند.
در ساعات اولیه، رسانههای دولتی ایران از واژه «فرود سخت» استفاده کردند؛ عبارتی که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی معمولاً برای کنترل فضای روانی در حوادث نظامی و امنیتی به کار میرود. خبرگزاریها و صداوسیما تا ساعاتی از اعلام مرگ رئیسی خودداری کردند و بر ادامه تماسها و عملیات جستجو تأکید داشتند. اما همین تأخیر، نخستین شکاف در روایت رسمی را ایجاد کرد؛ زیرا همزمان برخی مقامها از تماس تلفنی با سرنشینان سخن میگفتند و برخی دیگر اعلام میکردند هیچ ارتباطی برقرار نشده است.
رسانههای نزدیک به حکومت تلاش کردند شرایط جوی را عامل اصلی معرفی کنند. گزارشهای رسمی بعدی ستاد کل نیروهای مسلح نیز اعلام کرد هیچ نشانهای از خرابکاری، انفجار یا جنگ الکترونیک وجود ندارد و هلیکوپتر پس از برخورد با ارتفاعات دچار آتشسوزی شده است. در گزارش نهایی نیز «توده متراکم مه» علت اصلی سانحه معرفی شد. اما همین روایت با اظهارات برخی مسئولان جمهوری اسلامی در تناقض قرار گرفت؛ از جمله روایت غلامحسین اسماعیلی، رئیس دفتر رئیسی، که گفت «هوا کاملاً خوب بود» و دو هلیکوپتر دیگر بدون مشکل به مسیر ادامه دادند. همین جمله به یکی از مهمترین محورهای تردید تبدیل شد: اگر هوا مناسب بوده، چرا فقط هلیکوپتر حامل رئیسجمهور سقوط کرده است؟
رسانههای خارج از ایران، روی همین شکافها تمرکز کردند. آنها پرسیدند چرا عملیات جستجو با وجود ادعای تماس تلفنی و روشن بودن موقعیت تقریبی سقوط، ساعتها طول کشید. همچنین این پرسش مطرح شد که چرا جمهوری اسلامی با وجود در اختیار داشتن تجهیزات پهپادی و نظامی گسترده، در نهایت برای یافتن لاشه به دادههای پهپاد ترکیه متوسل شد.
در فضای رسانهای مخالف حکومت، مرگ رئیسی خیلی زود از یک سانحه هوایی به یک «پرونده امنیتی» تبدیل شد. برخی تحلیلگران اپوزیسیون فرضیه حذف درونحاکمیتی را مطرح کردند؛ فرضیهای که البته هیچ سند رسمی برای آن ارائه نشد، اما بر بستر رقابتهای درونی ساختار قدرت در جمهوری اسلامی رشد کرد. همزمان، در شبکههای اجتماعی، نام اسرائیل، جمهوری آذربایجان و حتی سپاه پاسداران در گمانهزنیها مطرح شد. با این حال، هیچیک از این ادعاها از سوی منابع معتبر تأیید نشد و گزارش رسمی جمهوری اسلامی نیز هرگونه خرابکاری را رد کرد.
در رسانههای داخلی ایران، پس از پایان مراسم تشییع، پرونده تقریباً بسته شد و روایت رسمی به تدریج تثبیت شد: حادثهای ناشی از مه و خطای پروازی. اما در خارج از ایران، پرونده همچنان باز ماند؛ نه بهخاطر وجود سند قطعی درباره ترور یا خرابکاری، بلکه به دلیل بیاعتمادی مزمن به شفافیت نهادهای رسمی جمهوری اسلامی. تناقض میان «هوای مناسب» و «مه غلیظ»، ابهام درباره تماسهای تلفنی، تأخیر در کشف لاشه و اختلاف روایت مقامها، باعث شد مرگ رئیسی بیش از آنکه یک سانحه هوایی تلقی شود، به نمونهای از بحران روایت در جمهوری اسلامی تبدیل شود؛ بحرانی که در آن، هر روایت رسمی بلافاصله با تردید عمومی و روایتهای رقیب مواجه میشود.
اما مرگ رئیسی در بهار ۲۰۲۴، تنها چند ماه پس از حمله هفتم اکتبر و آغاز دگرگونی راهبرد امنیتی اسرائیل، در فضایی رخ داد که خاورمیانه وارد مرحلهای تازه از جنگ سایهها شده بود؛ مرحلهای که در آن، اسرائیل دیگر صرفاً با بازدارندگی کلاسیک به جمهوری اسلامی نگاه نمیکرد، بلکه پس از شوک هفتم اکتبر، به سمت سیاست «حذف تهدید در هر نقطه» حرکت کرده بود.
در چنین فضایی، سقوط هلیکوپتر حامل رئیسجمهور ایران فوراً از یک حادثه هوایی فراتر رفت و در ذهن بسیاری از تحلیلگران و افکار عمومی منطقه، در امتداد زنجیره عملیاتهایی قرار گرفت که اسرائیل طی سالهای گذشته علیه فرماندهان سپاه، دانشمندان هستهای و شبکه نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی انجام داده بود. پیش از آن، ترور چهرههایی مانند قاسم سلیمانی، محسن فخریزاده و مجموعهای از فرماندهان نیابتی ایران در سوریه و لبنان، این تصور را شکل داده بود که ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در برابر نفوذ اطلاعاتی اسرائیل آسیبپذیر شده است. پس از هفتم اکتبر نیز این تصور تقویت شد که اسرائیل وارد مرحلهای تهاجمیتر شده و دیگر به خطوط قرمز سنتی پایبند نیست.
اما در سطح رسمی، هیچ سند معتبری که مرگ رئیسی را به اسرائیل پیوند دهد منتشر نشد. گزارش رسمی جمهوری اسلامی علت حادثه را شرایط جوی و مه غلیظ اعلام کرد و هرگونه خرابکاری را رد نمود. با این حال، در فضای سیاسی منطقه، واقعیت تنها بر اساس اسناد رسمی شکل نمیگیرد؛ بلکه بر پایه حافظه تاریخی، الگوی عملیاتها و منطق قدرت نیز ساخته میشود. همین حافظه تاریخی باعث شد بسیاری از رسانههای مخالف جمهوری اسلامی و بخشی از تحلیلگران منطقهای، مرگ رئیسی را نه یک تصادف ساده، بلکه رخدادی در متن جنگ پنهان تهران و تلآویو تفسیر کنند.
در اسرائیل، پس از هفتم اکتبر، یک تغییر بنیادین در دکترین امنیتی شکل گرفت: این باور که هر تهدید بالقوه باید پیش از بلوغ کامل نابود شود. اندیشکدههای امنیتی اسرائیل بارها تأکید کردند که شوک هفتم اکتبر باعث فروپاشی الگوی «مهار از راه دور» شده و اسرائیل را به سمت عملیاتهای پیشدستانه سوق داده است. همین تغییر ذهنیت، بعدها در حملات مستقیم به مواضع جمهوری اسلامی، فرماندهان سپاه و زیرساختهای منطقهای ایران نیز دیده شد.
در تهران اما روایت رسمی تلاش کرد مرگ رئیسی را به یک «شهادت در خدمت» تبدیل کند؛ روایتی که هدفش جلوگیری از شکلگیری تصور نفوذ امنیتی در بالاترین سطوح قدرت بود. حکومت میدانست پذیرش حتی احتمال خرابکاری، به معنای اعتراف به شکاف در ساختار امنیتی جمهوری اسلامی است؛ ساختاری که سالهاست خود را یکی از پیچیدهترین ماشینهای اطلاعاتی خاورمیانه معرفی میکند. به همین دلیل، روایت «مه و سانحه» نه فقط یک توضیح فنی، بلکه بخشی از ضرورت سیاسی نظام برای حفظ اقتدار بود.
در مقابل، فضای رسانهای خارج از ایران از زاویه دیگری به ماجرا نگاه کرد. آنها یادآوری کردند که هفتم اکتبر نهتنها اسرائیل را وارد جنگی منطقهای کرد، بلکه نگاه تلآویو به جمهوری اسلامی را نیز تغییر داد؛ زیرا در روایت اسرائیلی، تهران دیگر تنها حامی سیاسی حماس نبود، بلکه بخشی از معماری تهدید تلقی میشد. در چنین فضایی، هر حادثهای در رأس قدرت ایران میتوانست در چارچوب «انتقام گسترده پس از هفتم اکتبر» بازخوانی شود؛ حتی اگر مدرک مستقیمی برای آن وجود نداشت.
از منظر تاریخنگاری سیاسی، اهمیت مرگ رئیسی شاید بیش از خود حادثه، در نوع واکنشها و روایتهایی باشد که پیرامون آن شکل گرفت. در خاورمیانهای که سالها میان ترور، عملیات پنهان، جنگ اطلاعاتی و انکار رسمی زیسته است، مرز میان سانحه و حذف سیاسی همواره مبهم باقی میماند. به همین دلیل، مرگ رئیسی نیز وارد همان منطقه خاکستری شد؛ جایی میان روایت رسمی جمهوری اسلامی، تردید افکار عمومی و تصور گستردهای که پس از هفتم اکتبر شکل گرفت: اینکه اسرائیل وارد مرحلهای شده که دیگر جنگ را فقط در مرزهای غزه و لبنان تعریف نمیکند.
در این میان مرگ قاضی مرگ خیلی زود از سطح یک سانحه هوایی فراتر رفت و وارد یکی از حساسترین پرسشهای سیاست ایران شد: مسئله جانشینی سیدعلی خامنهای و آینده رهبری جمهوری اسلامی. در ساختار قدرت ایران، ریاستجمهوری هرگز صرفاً یک مقام اجرایی نبوده، بلکه در دورههایی به سکوی سنجش و آمادهسازی برای انتقال قدرت در سطوح بالاتر تبدیل شده است. به همین دلیل، مرگ ناگهانی رئیسی نه فقط خلأیی در دولت، بلکه خلأیی در معادله جانشینی ایجاد کرد؛ معادلهای که سالهاست نام مجتبی خامنهای در حاشیه و متن آن شنیده میشود.
پیش از سقوط هلیکوپتر، رئیسی در بسیاری از تحلیلهای سیاسی، یکی از جدیترین گزینههای رهبری آینده جمهوری اسلامی تلقی میشد. او هم سابقه قضایی داشت، هم به هسته سخت قدرت نزدیک بود، هم از حمایت بخشی از سپاه برخوردار بود و هم در سالهای آخر زندگیاش تلاش شد تصویری ایدئولوژیک و وفادار به ساختار ولایت فقیه از او ساخته شود. رسانههای رسمی جمهوری اسلامی نیز بارها از او با ادبیاتی یاد میکردند که فراتر از یک رئیسجمهور عادی بود؛ نوعی بازنمایی از «مدیر انقلابی» که میتواند استمرار نظام را تضمین کند.
اما درست همین موقعیت باعث شد پس از مرگش، فرضیههای سیاسی درباره سودبرندگان غیبت او شکل بگیرد. در میان این روایتها، یکی از مهمترین تحلیلها به موضوع هموار شدن مسیر برای مجتبی خامنهای مربوط بود؛ شخصیتی که سالهاست درباره نفوذش در بیت رهبری، ارتباطش با سپاه و نقش پشتپردهاش در تصمیمگیریهای کلان جمهوری اسلامی گمانهزنی میشود، هرچند ساختار رسمی نظام هرگز نقش سیاسی علنی برای او تعریف نکرده است.
رسانههای مخالف جمهوری اسلامی و بخشی از تحلیلگران خارج از کشور، مرگ رئیسی را از این زاویه خواندند که حذف او، بزرگترین مانع بالقوه در برابر پروژه جانشینی مجتبی خامنهای را کنار زد. در این روایت، رئیسی تنها روحانی بلندپایهای بود که هم در ساختار رسمی مشروعیت داشت و هم میتوانست حمایت نهادهای امنیتی و ایدئولوژیک را جلب کند.با حذف او، معادله جانشینی از رقابت میان چند چهره به سمت تمرکز بیشتر بر حلقه نزدیک به بیت رهبری حرکت میکرد.
در برابر این تحلیل، جریانهای نزدیک به حکومت تلاش کردند اساساً هرگونه بحث درباره جانشینی را انکار یا به آیندهای نامعلوم موکول کنند. در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، سخن گفتن علنی درباره جانشینی رهبر همواره حساس و نزدیک به تابو بوده است. با این حال، خودِ سکوت ساختار رسمی درباره مجتبی خامنهای، در فضای سیاسی ایران به عاملی برای افزایش گمانهزنی تبدیل شده است؛ زیرا در جمهوری اسلامی، بسیاری از انتقالهای قدرت نه از مسیر اعلام رسمی، بلکه از طریق نشانهها، شبکه نفوذ و جابهجایی آرام قدرت در نهادهای امنیتی و مذهبی فهمیده میشوند.
از منظر تاریخنگاری سیاسی، فرضیه پیوند مرگ رئیسی با پروژه جانشینی مجتبی خامنهای بیشتر بازتاب منطق قدرت در جمهوری اسلامی است تا محصول اسناد قطعی. در ساختاری که رقابتهای درونی اغلب پشت دیوارهای بسته جریان دارد و شفافیت نهادی محدود است، هر حذف ناگهانی در سطح بالا فوراً در چارچوب منازعه جانشینی تفسیر میشود. همانطور که در سالهای پایانی عمر روحالله خمینی، جابهجاییهای سیاسی با مسئله جانشینی پیوند خورده بود، اکنون نیز بسیاری از ناظران تحولات جمهوری اسلامی را از دریچه «ایران پس از خامنهای» میبینند.
در این چارچوب، مرگ رئیسی به نقطهای تبدیل شد که چند روایت همزمان بر آن سوار شدند: روایت رسمیِ سانحه، روایت امنیتیِ حذف، و روایت سیاسیِ بازآرایی قدرت برای دوران پس از علی خامنهای. هیچیک از این روایتها بهتنهایی قادر به حذف دیگری نیستند، زیرا سیاست در جمهوری اسلامی فقط بر اساس واقعیتهای اعلامشده شکل نمیگیرد، بلکه بر پایه شبکهای از ابهام، نشانه، سکوت و تفسیر پیش میرود. به همین دلیل، مرگ رئیسی برای بخشی از افکار عمومی نه پایان یک رئیسجمهور، بلکه آغاز مرحله تازهای از نزاع پنهان بر سر آینده رهبری جمهوری اسلامی تلقی شد.
ابراهیم رئیسی در حافظه سیاسی جمهوری اسلامی، پیش از آنکه رئیسجمهور باشد، با عنوان قاضی شناخته میشد؛ روحانیای که مسیر صعودش نه از میدان سیاست انتخاباتی، بلکه از راهروهای دستگاه قضایی و امنیتی گذشت. نام او برای بخش بزرگی از جامعه ایران با دهه شصت، دادگاههای انقلاب و بهویژه اعدامهای تابستان ۱۳۶۷ گره خورده است؛ رخدادی که مخالفان جمهوری اسلامی آن را یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ معاصر ایران میدانند و منتقدان حکومت، رئیسی را یکی از چهرههای اصلی آن معرفی میکنند. همین گذشته بود که سالها بعد، وقتی او به ریاستجمهوری رسید، لقب «قاضی مرگ» را دوباره وارد ادبیات سیاسی مخالفان حکومت کرد.
رئیسی در ساختار جمهوری اسلامی محصول نسلی بود که مشروعیت خود را نه از رأی عمومی، بلکه از وفاداری به ایدئولوژی نظام و نزدیکی به هسته قدرت میگرفت. از دادستانی کرج و همدان تا معاونت قوه قضائیه، تولیت آستان قدس و سپس ریاست قوه قضائیه، او همیشه در جایگاهی قرار داشت که با کنترل، سرکوب و امنیت پیوند میخورد. حتی در انتخابات ۱۴۰۰ نیز بسیاری معتقد بودند پیروزی او نه نتیجه رقابت سیاسی آزاد، بلکه محصول مهندسی ساختار قدرت برای یکدستسازی کامل جمهوری اسلامی بود.
اما سیاست ایران بارها نشان داده که صعود در ساختار قدرت، الزاماً به معنای پایان امن نیست. رئیسی که سالها در دستگاهی فعالیت کرده بود که درباره مرگ دیگران تصمیم میگرفت، در نهایت خود به سوژه یکی از مرموزترین مرگهای تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل شد؛ مرگی که حکومت آن را «سانحه» نامید، اما افکار عمومی آن را با تردید، کنایه و نوعی تقارن تاریخی نگاه کرد. عبارت «فرود سخت» که نخستین بار در ساعات ابتدایی حادثه از سوی رسانههای رسمی به کار رفت، خیلی زود به نمادی سیاسی تبدیل شد؛ واژهای که حکومت برای کنترل بحران انتخاب کرده بود، اما در فضای اجتماعی ایران به استعارهای از سرنوشت خود رئیسی بدل شد.
در شبکههای اجتماعی و رسانههای مخالف جمهوری اسلامی، مرگ او نه فقط یک حادثه هوایی، بلکه نوعی بازگشت نمادین تاریخ تعبیر شد؛ اینکه مردی که نامش با احکام مرگ پیوند خورده بود، سرانجام خود در سقوطی مبهم و ناگهانی از میان رفت. این بازتابها فقط از جنس طنز سیاسی یا انتقام کلامی نبود، بلکه نشاندهنده شکاف عمیقی بود که میان روایت رسمی حکومت و حافظه بخشی از جامعه ایران وجود دارد. حکومت تلاش کرد از رئیسی تصویر «شهید خدمت» بسازد؛ رئیسجمهوری مردمی که در مسیر خدمت جان باخت. اما در سوی مقابل، مخالفان او را نماینده دستگاهی میدیدند که دههها با سرکوب، زندان و اعدام تعریف شده است.
در تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی، کمتر شخصیتی مانند رئیسی تا این اندازه میان دو تصویر متضاد گرفتار شده است: در روایت رسمی، روحانی وفادار و مدیر انقلابی؛ و در روایت منتقدان، قاضی دستگاه مرگ.همین دوگانگی باعث شد مرگ او نیز فقط یک رویداد طبیعی تلقی نشود، بلکه به میدان بازتفسیر گذشته جمهوری اسلامی تبدیل شود. حتی نوع مواجهه حکومت با حادثه — از تأخیر در اعلام خبر تا روایتهای متناقض درباره وضعیت هوا و عملیات جستجو — به ابهامها افزود و باعث شد حادثه بیش از پیش رنگ سیاسی بگیرد.
اهمیت مرگ رئیسی فقط در سقوط یک هلیکوپتر نبود، بلکه در برخورد نمادها و حافظهها نهفته بود. جمهوری اسلامی میخواست او را در مقام شهید تثبیت کند، اما بخشی از جامعه ایران مرگش را از دریچه دهه شصت و احکام اعدام میدید. در نتیجه، فرود سخت هلیکوپتر در کوهستان ورزقان، بهسرعت به فرود سخت یک چهره سیاسی در حافظه تاریخی ایران تبدیل شد؛ مردی که دههها در سایه قدرت زیست و در نهایت، مرگش نیز مانند زندگی سیاسیاش، میان روایت رسمی و تردید عمومی معلق ماند.