من از همانهاییام که روزی باور کرد.
با دستهای خالی، با دلِ پر، با امیدی که فکر میکرد راه نجات است.
گفتند دین درست میشود، عدالت میآید، بچهها سرافراز میشوند…
ما هم گفتیم شاید حق با آنهاست.
شوهرم رفت جنگ، برنگشت.
دو پسرم رفتند، یکی بعد از دیگری، و خانهام ساکت شد.
گفتند شهید شدند، گفتند بهشت…
اما من ماندم با قاب عکسها و سفرهای که هر سال کوچکتر شد.
حالا که نگاه میکنم، میبینم ما دینمان را هم باختیم.
نه ایمانمان آرام است، نه دنیامان.
آن روزها لااقل زندگی بود؛
نان بود، احترام بود، امید به فردا بود.
زمان شاه فقیر بودیم شاید، اما تحقیر شده نبودیم.
ما انقلاب کردیم که بهتر شود…
اما خرابتر شد.
برای بچههایمان آینده خواستیم،
اما جوانها امروز فقط دوام میآورند، زندگی نمیکنند.
این را با بغض میگویم، نه از سر دشمنی:
اشتباه کردیم.
خیلی بزرگ، خیلی گران.
و بهایش را ما دادیم؛
با عزیزانمان، با عمرمان، با رؤیاهایمان.
کاش میشد زمان برگردد…
یا لااقل کسی جرأت میکرد بگوید:
این راه، آن راهی نبود که وعدهاش را داده بودند.