یادداشت مصطفی آب روشن / جامعه شناس
در حافظهی عمومی جهان، بسیاری از جنگهای معاصر با نام کشورهایی شناخته میشوند که مورد حمله یا مداخله قرار گرفتهاند؛ «جنگ ویتنام»، «جنگ عراق»، «جنگ افغانستان»، «جنگ اوکراین» و دهها نمونهی مشابه را می توان نام برد جالب آنکه در همهی این موارد، نام جنگ بر سرزمینی گذاشته شده که صحنهی درگیری بوده، نه بر کنشگری که آغازگر عملیات بوده است. این پرسش دقیقاً از همینجا شکل میگیرد که چرا در روایت رسمی، جنگها با نام قربانی تعریف میشوند؟ و چرا در اغلب موارد، کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته، در نام جنگ تبدیل به هویت محوری آن میشود؟ چگونه این الگوی نامگذاری، بخشی از راهبرد رسانهای گستردهتری است که در ادبیات علوم ارتباطات از آن با عنوان «قاببندی» یاد میشود؛ راهبردی که نحوهی دیدن، فهمیدن و قضاوتکردن ما دربارهی یک پدیده را شکل میدهد.
نام ظاهراً امری خنثی است، اما در تحلیل رسانهای، انتخاب نام نوعی «پیکربندی واقعیت» است. در نامهایی مانند «جنگ عراق» یا «جنگ افغانستان»، توجه از عامل آغازگر، یعنی آمریکا به سمت «میدان» منتقل میشود. رسانهها با این تکنیک، کنشگر مهاجم را از مرکز صحنه بیرون میبرند و یک جغرافیا را جایگزین آن میکنند. این دقیقاً همان قاببندی است ساختن زاویهی دیدی که در آن صحنه جنگ مهمتر از کنشگر میشود. بعبارتی، «عراق» یا «افغانستان» خود به عنوان برچسب جنگ مطرح میشوند؛ گویی این سرزمینها «مسئول» خشونت یا «منبع بحران» بودهاند. در بسیاری از موارد، مخاطب بدون آنکه متوجه شود، از همان نامگذاری اولیه درک خاصی از نسبتِ قربانی و عامل خشونت پیدا میکند.
وقتی جنگ با نام قربانی شناخته میشود، کنشگر مهاجم به شکلی نامحسوس از متن روایت حذف و به حاشیه رانده میشود؛ پدیدهای که از منظر جامعه شناختی می توان آن را «حذف کنشگر» نامید. در این الگوی گفتار، مسئولیت اخلاقی و سیاسی جنگ بهطور نمادین سبکتر میشود، زیرا نام جنگ هیچ اشارهای به تصمیم، اقدام یا نیت آغازکنندهی خشونت ندارد. در نتیجه، حافظهی عمومی بهجای اینکه دربارهی عامل جنگ سؤال بپرسد، صرفاً جغرافیایی را به یاد میآورد که جنگ در آن رخ داده است. این جابهجایی معنایی، در بلندمدت نوعی وارونگی تولید میکند: قربانی در ذهن تاریخی جهان ، به نمادی از «محل مشکل» بدل میشود. به بیان دیگر، حذف مهاجم و یا فاتح از نام جنگ، بخشی از همان فرایند کمرنگسازی مسئولیت است.
یکی از وظایف جامعه شناختی ، کشف، بازنمایی و شکستن بدیهیاتی است که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر دیده نمیشوند. نامگذاری جنگها یکی از همین بدیهی سازی است؛ ما چنان به شنیدن عبارتهایی مثل جنگ ویتنام یا جنگ اوکراین عادت کردهایم که هیچگاه از خود نپرسیده ایم «چرا جنگ را به نام جایی که مورد حمله بوده میشناسیم؟». وقتی این پرسش طرح میشود، ناگهان سازوکار قدرتی آشکار میگردد که پشت یک انتخاب سادهی زبانی پنهان است. آشناییزدایی ما را به این آگاهی میرساند که زبان، نه فقط ابزار توصیف، بلکه ابزاری برای جهتدهی به ادراک عمومی است؛ ابزاری که میتواند روابط قدرت را پنهان و یا به نوع دیگری آشکار کند. بنابراین، بازاندیشی در نام جنگها، نوعی بازاندیشی در سازوکار تولید روایت است.
در نهایت، مسئلهی اصلی نه خود جنگ، بلکه «مالکیت روایت» است. هر کس روایت را تعریف کند، نام را هم تعیین میکند؛ و هر کس نام را تعیین کند، حافظهی جمعی را جهت میدهد. وقتی یک جنگ با نام کشور قربانی ثبت میشود، کنشگر مهاجم از متن تاریخ به حاشیه رانده میشود و قربانی، ناخواسته به محور روایت بدل میگردد. این همان قدرت نمادینی است که به بازیگران قدرتمند اجازه میدهد رد پای خود را در حافظهی جهانی کمرنگ کنند. زبان در اینجا تنها ابزار گزارش نیست؛ بلکه ابزار سلطه است. قدرتی که میتواند ویرانگری را با نام کسانی ثبت کند که خود بیشترین آسیب را دیدهاند. پرسش کلیدی اینجاست: اگر نامگذاری واقعیت را میسازد، چه کسانی بر حق نامگذاری تاریخ تسلط دارند؟ و چگونه این قدرت، تصویر ما از جنگ و مسئولیت را دگرگون می سازد؟