اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی: در سپهر سیاست، غیبتها بیش از حضورها و سکوتها بیش از اظهارنظرها معنادار هستند؛ اما آنچه در پی تحولات اخیر و جنگ چهلروزه و خروج ناگهانی علی خامنهای از صحنه قدرت رخ داد، فراتر از یک تاکتیک امنیتی، به یک بحران موجودیتی بدل شده است. انتصاب شتابزده مجتبی خامنهای توسط مجلس خبرگان که آشکارا تحت فشار چکمههای سبزپوشان سپاه صورت گرفت، قرار بود پایانی بر دوران گذار باشد، اما غیبت طولانیمدت و ممتد او، عملاً جمهوری اسلامی را در وضعیتی قرار داده که میتوان آن را «حکمرانی غیابی» نامید. بحران سلامت ؛ فیزیولوژی مخلّ ایدئولوژی شود محور بنیادین این بنبست سیاسی، نه در معادلات دیپلماتیک، بلکه در وضعیت جسمانی فردی نهفته است که قرار بود مظهر اقتدار مطلق باشد. گزارشهای اخیر رسانههای بینالمللی مانند اکسیوس مبنی بر «بهبود جراحات صورت و پا»، در کنار بنرهای شهری جنجالی که با ظرافت دستها و پاهای وی را حذف کرده بودند، فرضیه ناتوانی جسمی یا قطع عضو را از دایره شایعات زرد به کانون تحلیلهای جدی سوق داده است.
در نظامهای توتالیتر و نیمهتوتالیتر، بدن رهبر تنها یک ارگانیسم بیولوژیک نیست، بلکه استعارهای از بدن نظام است. رهبری که توانایی ایستادن، سخن گفتن و حضور فیزیکی در میان پیروان خود را نداشته باشد، عملاً فاقد «کاریزما» و مشروعیت سنتی لازم برای تداوم حیات سیستم است. حساب علی خامنهای و دست راستش را باید از این مقوله جدا کرد زیرا او هم روزی که با حمایت و مهندسی هاشمی رفسنجانی، رهبر شد، صحیح و سالم بود و از نظرها غیب نشد. درباره مجتبی خامنهای اما اگر فرضیه آسیبدیدگی شدید صحت داشته باشد، جمهوری اسلامی با یک پارادوکس مرگبار مواجه است اعلام رهبری کسی که حتی توانایی حضور در یک پیام تصویری کوتاه را ندارد، تَرَکی عمیق در رأس هرم قدرت ایجاد میکند که با هیچ تبلیغات محیطی ترمیم نخواهد شد. ناتوانی در ایفای نقش و بحران نمادپردازی سکوت مطلق صوتی و تصویری مجتبی خامنهای در حساسترین برهه تاریخ معاصر ایران، نشاندهنده یک استیصال لجستیک در قلب قدرت است.
وقتی دستگاه رسانهای عظیم حاکمیت، با تمام تخصصاش در جعل و بازسازی تصویر، از تولید یک فریم زنده و متقاعدکننده عاجز میماند، پیام واضحی به بدنه وفادار و مخالفان ارسال میشود مبنی بر اینکه قطبنما شکسته است. این غیبت، بحران سلامت را به یک بحران کارکردی بدل کرده است؛ حاکمیتی که نمیتواند سر خود را به نمایش بگذارد، چگونه میتواند بدنه خسته و فرسوده خود را در برابر تندبادهای خارجی و اعتراضات داخلی هدایت کند؟ از شکافهای ساختاری تا سیطره چکمهها اگرچه بحران فیزیکی موتور محرک این وضعیت است، اما نباید از متغیرهای دیگر غافل شد. این غیبت طولانی میتواند معلول ستیزی پنهان در لایههای فوقانی قدرت باشد. گزارشهای نشتکرده حاکی از آن است که انتصاب مجتبی، نه یک اجماع ملی یا مذهبی، بلکه یک کودتای آرام توسط هسته سخت سپاه پاسداران برای جلوگیری از فروپاشی آنی پس از مرگ علی خامنهای بوده است. در این میان، ناتوانی جسمی مجتبی، بهترین فرصت را برای فرماندهان ارشد فراهم آورده تا در پشت پردهنشینی این رهبر مفقود، زمام واقعی امور را به دست گیرند. در این سناریو، مجتبی خامنهای نه یک حاکم مقتدر، بلکه به یک دکور سیاسی تقلیل یافته است؛ نامی که تنها برای حفظ ظاهر قانون اساسی و جلوگیری از شورشهای درونساختاری استفاده میشود، در حالی که اتاق جنگ اصلی در جای دیگری هدایت میشود.
این مدیریت سکوت، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت به عنوان یک تاکتیک امنیتی برای محافظت از جان باقیمانده وی تعبیر شود، در میانمدت به فرسایش سریع قدرت میانجامد. حکمرانی آقا مجتبی در خلأ جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی برزخی به سر میبرد. ناتوانی جسمی مجتبی خامنهای، اگر به معنای پایان قطعی نقشآفرینی او باشد، به معنای آن است که جمهوری اسلامی عملاً بدون رهبر و تنها با کمیتههای امنیتی اداره میشود. این فقدان مرکزیت، لرزهای بر اندام بوروکراسی و نیروهای مسلح میاندازد که نتیجه آن چیزی جز افزایش اصطکاکهای داخلی و کاهش توان بازدارندگی نخواهد بود. حاکمیتی که روزی مدعی ولایت امر مسلمین جهان بود، اکنون امکان رونمایی از جایگزین او را ندارد. غیبت مجتبی، چه ناشی از جراحات شدید جنگی باشد و چه برآمده از یک حبس خانگی مصلحتی توسط سپاه، نشان از آن دارد که پروژه جانشینی شکست خورده و از رهبر جدید غیر از یک سایه باقی نمانده است. سایهها نیز نمیتوانند در برابر توفانهای سهمگین، از فروپاشی یک بنای سست جلوگیری کنند. واقعیت امروز ایران آن است که رأس هرم قدرت در جمهوری اسلامی تنها یک فضای تهی است که با بنرها و شایعات پر شده است.