اختصاصی هموطن – علیرضا میهن دوست
لحظهای که دیگر فقط درباره آمریکا نیست
در ۲۴ ساعت گذشته، تغییر لحن دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً یک تاکتیک فشار دانست؛ این تغییر، نشانه عبور بحران از مرحله بازدارندگی به مرحله اعمال اراده است. وقتی تهدیدها با نشانههای عملیاتی همزمان میشوند، دیگر با یک بازی دیپلماتیک طرف نیستیم، بلکه با ورود به فازی مواجهیم که هدف آن، تضعیف تدریجی و هدفمند ظرفیتهای حیاتی ایران است. با این حال، تمرکز صرف بر رفتار واشنگتن، صورت مسئله را پاک میکند. آنچه این لحظه را تعیینکننده میکند، نه فقط آن چیزی است که آمریکا انجام میدهد، بلکه آن چیزی است که در تهران تصمیم گرفته میشود.
امروز، مرکز ثقل تصمیمگیری در ایران بیش از هر زمان دیگری به سمت نهادهای امنیتی و بهویژه سپاه پاسداران منتقل شده است. این جابهجایی، صرفاً یک تغییر سازمانی نیست؛ تغییر در منطق تصمیمگیری است. منطق دیپلماسی، مبتنی بر کنترل تنش و مدیریت هزینه است، اما منطق میدان امنیتی، مبتنی بر افزایش فشار برای تغییر معادله است. این همان نقطهای است که خطر آغاز میشود، زیرا تاریخ نشان داده وقتی تصمیمگیری سیاسی جای خود را به تصمیمگیری امنیتی میدهد، کشورها وارد مسیرهایی میشوند که خروج از آنها بهمراتب دشوارتر از ورودشان است.
سپاه و لحظهای که دیپلماسی کنار گذاشته شد
آنچه در هفتههای اخیر رخ داده، نه صرفاً تشدید تنش، بلکه تغییر زمین بازی است. نشانهها حاکی از آن است که مسیر مذاکره عملاً از معادله خارج شده و جای آن را تصمیماتی گرفته که در چارچوب منطق نظامی تعریف میشوند. اظهارات درباره تغییر وضعیت تنگه هرمز، لحن فزاینده تقابلی، و کنار رفتن تدریجی بازیگران دیپلماتیک، همگی نشاندهنده آن است که سپاه پاسداران اکنون نه فقط یک بازیگر، بلکه تعیینکننده مسیر شده است.
اما مسئله اینجاست که سپاه، بهعنوان یک نهاد نظامی، برای مدیریت جنگ طراحی شده، نه برای پایان دادن به آن. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه صرفاً تشدید درگیری، بلکه از دست رفتن امکان خروج از آن است. این همان لحظهای است که تصمیمات، از سطح تاکتیک به سطح تاریخ منتقل میشوند.
بازگشت یک الگوی تاریخی: از قاجار تا امروز
ایران پیش از این نیز وارد جنگی شده که قواعد آن را درک نکرده بود. فتحعلیشاه قاجار در شرایطی با روسیه وارد تقابل شد که نه از نظر نظامی آمادگی داشت، نه از نظر ساختاری توان رقابت، و نه از نظر راهبردی، درکی از پایان بازی. نتیجه، نه فقط شکست در میدان، بلکه تثبیت شکست در قالب عهدنامههای گلستان و ترکمانچای بود؛ توافقهایی که نهتنها سرزمین، بلکه توازن روانی و سیاسی کشور را تغییر دادند.
امروز، خطر در تکرار همان منطق است. ورود به تقابلی چندلایه با قدرتی که برتری تکنولوژیک، اقتصادی و عملیاتی دارد، بدون داشتن یک استراتژی خروج روشن، همان مسیری است که در گذشته به شکست منجر شد. تفاوت اینجاست که امروز، این تصمیم نه توسط یک پادشاه، بلکه توسط یک ساختار امنیتی اتخاذ میشود. به همین دلیل، اگر این مسیر ادامه پیدا کند، تاریخ ممکن است این دوره را نه با نام یک فرد، بلکه با نام یک مجموعه ثبت کند؛ مجموعهای که کشور را وارد جنگی کرد که برای آن آماده نبود.
جنگی که هدفش زمین نیست، بلکه کارکرد کشور است
اگر در قرن نوزدهم، شکست با از دست دادن سرزمین تعریف میشد، در جنگ امروز، معیار شکست تغییر کرده است. هدف، اشغال نیست؛ فلجسازی است. تمرکز بر زیرساختهای انرژی، شبکههای برق، ارتباطات و زنجیرههای اقتصادی نشان میدهد که این جنگ بهدنبال از کار انداختن موتورهای حیاتی کشور است. در چنین شرایطی، حتی بدون تغییر مرزها، یک کشور میتواند به نقطهای برسد که دیگر قادر به ادامه عملکرد عادی خود نباشد.
این همان نقطهای است که تصمیمگیران باید درک کنند: این جنگ، جنگ «توان ادامه دادن» است. اگر این توان از بین برود، نتیجه نهایی، بدون نیاز به یک شکست کلاسیک نظامی، رقم خواهد خورد.
خطای محاسبه درباره ترامپ: وقتی طرف مقابل سقف ندارد
یکی از خطرناکترین سوءمحاسبات در تهران، این تصور است که ترامپ در نقطهای متوقف خواهد شد. اما الگوی رفتاری او نشان میدهد که منطق تصمیمگیریاش مبتنی بر افزایش مستمر فشار تا رسیدن به نتیجه مطلوب است. او نه به هزینههای اجتماعی در ایران متعهد است، نه به ثبات بلندمدت منطقه بهعنوان یک محدودیت نگاه میکند. در چنین شرایطی، هر نشانهای از تردید یا عقبنشینی از سوی تهران، میتواند بهعنوان فرصتی برای فشار بیشتر تفسیر شود.
در مقابل، کسانی که در تهران تصمیم میگیرند، با جامعهای مواجه هستند که باید پیامدهای این فشار را تحمل کند. این عدم تقارن، یکی از خطرناکترین عناصر این بحران است: یک طرف میتواند فشار را افزایش دهد بدون آنکه هزینه مستقیم آن را بپردازد، و طرف دیگر، باید همان هزینه را در داخل مدیریت کند.
تنگه هرمز: تصمیمی که میتواند نقطه بیبازگشت باشد
در این میان، مسئله تنگه هرمز به یکی از حساسترین نقاط تصمیمگیری تبدیل شده است. این تنگه در نگاه اول، یک ابزار فشار استراتژیک به نظر میرسد، اما در شرایط فعلی، میتواند به یک تله تبدیل شود. هرگونه اقدام برای بیثباتسازی این مسیر، نهتنها واکنش فوری بازارهای جهانی را به دنبال دارد، بلکه میتواند اجماع بینالمللی علیه ایران ایجاد کند و زمینه را برای ورود مستقیمتر نظامی فراهم سازد.
به بیان دیگر، تصمیمی که قرار است هزینه را به طرف مقابل تحمیل کند، ممکن است در عمل، هزینه را به داخل ایران بازگرداند و دامنه بحران را بهطور غیرقابلکنترلی گسترش دهد.
مسئولیت: این بار تاریخ فقط نتیجه را میبیند
در نهایت، یک واقعیت ساده اما بیرحم باقی میماند. ممکن است ترامپ در تاریخ بهعنوان کسی ثبت شود که زیرساختهای ایران را هدف قرار داد، اما کسانی که در داخل کشور تصمیم گرفتند این مسیر چگونه طی شود، بهعنوان کسانی شناخته خواهند شد که اجازه دادند این روند به کجا برسد.
ترامپ هیچ تعلقی به این جامعه ندارد. او نه باید فردا در چشم مردم ایران نگاه کند، نه باید پاسخگوی پیامدهای اجتماعی این جنگ باشد. اما تصمیمگیران داخلی، چنین مسئولیتی دارند. این آنجاست که نریتیو از سطح سیاست به سطح تاریخ منتقل میشود.
اگر این مسیر ادامه پیدا کند، این خطر وجود دارد که این دوره نه بهعنوان مقاومت، بلکه بهعنوان لحظهای ثبت شود که یک کشور، بهواسطه تصمیمات خود، به سمت یک شکست راهبردی رانده شد. همانگونه که نام فتحعلیشاه با ترکمانچای گره خورده، این احتمال وجود دارد که تصمیمگیران امروز نیز با پیامدهای این دوره تعریف شوند؛ نه بر اساس نیتها، بلکه بر اساس نتایج.
هنوز یک فرصت باقی است، اما نه برای مدت طولانی
تنها تفاوت امروز با گذشته این است که هنوز امکان انتخاب وجود دارد. هنوز میتوان مسیر را بازتعریف کرد، دامنه بحران را کنترل کرد، و از ورود به نقطه بیبازگشت جلوگیری کرد. اما این پنجره در حال بسته شدن است و نشانهها نشان میدهد که زمان برای تصمیمگیری محدود است.
تاریخ نشان داده که کشورها اغلب زمانی به درک درست میرسند که دیگر گزینهای باقی نمانده است. پرسش این است که آیا این بار نیز باید تا آن نقطه پیش رفت، یا اینکه پیش از آن، تصمیمی متفاوت گرفته خواهد شد.