اختصاصی هموطن/گروه سیاسی- فرهاد جم
در روزهایی که آسمان تهران بیش از آنکه میزبان پرندگان باشد، عرصهی جولان پرندههای آهنین و اضطرابِ شبیخونهای هوایی است، در لایههای زیرین قدرت، جنگی به مراتب ویرانگرتر در جریان است. مرگ آیتالله علی خامنهای در هشتم اسفند ۱۴۰۴، تنها پایان یک دوران نبود؛ بلکه آغاز فروپاشی آن «نظمِ میانجیگرانهای» بود که دههها توانسته بود تضادهای درونی نظام را زیر چتر اقتدار رهبر مهار کند. امروز، با نشستن مجتبی خامنهای بر کرسی قدرت، آن دیوارهای حائل فرو ریخته و دو طیف اصیل و متخاصم، شمشیرها را برای یک نبرد نهایی از رو بستهاند. گزارشهای میدانی و تحلیلهای سیاسی نشان میدهند که انتقال قدرت به فرزند رهبر پیشین، بیش از آنکه محصول یک فرآیند سنتی در مجلس خبرگان باشد، نتیجهی نوعی تثبیت اقتدارگرایانه با تکیه بر بازوی نظامی سپاه پاسداران بوده است. در حالی که گفته میشود وصیتنامه رهبر پیشین جمهوری اسلامی بر عدم موروثی شدن قدرت تأکید داشت، نادیده گرفتن این دستخط، پیامی روشن به همراه داشت که رژیم برای بقا، مدل نظامیگری خالص را برگزیده است. این گذار ناگهانی، توازن نهادی ایران را به شکلی بیسابقه بر هم زده و کشور را به دو پارهی آشتیناپذیر تقسیم کرده است.
زلزله در ساختار قدرت؛ از وصیتنامه نادیده گرفته شده تا خیابانهای دوقطبی
انتقال قدرت به مجتبی خامنهای در شرایطی صورت گرفت که نهاد رهبری همواره به عنوان لنگرگاه ثبات در برابر تضادهای جناحی عمل میکرد. اما اکنون، با حذف آن اقتدار میانجیگر، عناصر باقیمانده رژیم به سمت تشدید اقدامات امنیتی و تقویت انسجام نخبگان نظامی سوق یافتهاند. این وضعیت، امکان شکلگیری حکومتی بهشدت نظامیگرا را ایجاد کرده که در غیاب مشروعیت سنتی، آشکارتر بر زور تکیه میکند. ایران اکنون بیش از پیش در معرض ورود به مرحلهای انتقالی قرار دارد که محل منازعه جناحهای داخلی ناسازگار است. افکار عمومی نیز بهشدت دوقطبی شده است؛ از یک سو، گروههای مذهبی و راستگرا، تغییرات اخیر را توهینی به نماد مرجعیت دینی تلقی کرده و با تجمع در میدانها، خواستار انتقام سخت از دشمنان خارجی و سرکوب «خائنان داخلی» هستند. آنها مرگ رهبر پیشین را نه یک حادثه طبیعی، بلکه بخشی از یک توطئه بزرگ میبینند که باید با مشت آهنین پاسخ داده شود.
در سوی دیگر این شکاف، بخش بزرگی از جامعه که از فشارهای معیشتی و اجتماعی به ستوه آمده، هرگونه تغییر در ساختار قدرت را با بیم و امید دنبال میکند. ناتوانی اپوزیسیون در اتحاد حول یک چشمانداز منسجم، خطرات تغییر رژیم را برای این بخش از جامعه تشدید کرده است. زمزمههای بازگشت به سلطنت یا چهرههای خارجنشین، در حالی که دونالد ترامپ نسبت به توانایی آنها ابراز تردید کرده، باعث شده تا مردم در میانهی یک بنبست سیاسی گرفتار شوند. این دوقطبی شدن، بازتابدهنده پیچیدگی افکار عمومی در ایرانی است که از نظر قومی نیز متنوع است؛ فارسها، آذریها، عربها، کردها و بلوچها هر یک با نگاهی متفاوت به این بحران مینگرند. تشدید شکافهای قومی در بستر حملات خارجی، احتمال ظهور دولتهای محلی در حال جنگ را افزایش داده و سایه فروپاشی سرزمینی را بیش از هر زمان دیگری بر سر کشور گسترانده است.
شورش دیپلماتها علیه چکمهپوشها؛ نبرد بر سر بقای زیرساختها و اقتصاد
در حالی که تندروها و چهرههایی نظیر حمید رسایی و حسین شریعتمداری، هرگونه سخن از آتشبس را خیانت و «کد دادن به دشمن» قلمداد میکنند، جناحی که زمانی زیر پرچم حسن روحانی و محمدجواد ظریف تعریف میشد، علیه این رویکرد انتحاری شوریده است. جواد ظریف در مقالهای تکاندهنده در نشریه «فارین افرز»، منطق جنگطلبان را به چالش کشیده و معتقد است ایران باید از آنچه «دستاورد مقاومت» مینامد، برای خروجی عزتمندانه استفاده کند. او با صراحتی بیسابقه میگوید که تهران باید از برتری نسبی خود نه برای ادامه جنگ، بلکه برای اعلام پیروزی و دستیابی به توافقی جامع استفاده کند که از وقوع جنگهای بعدی جلوگیری نماید. طرح صلح پیشنهادی او شامل غنیسازی محدود تحت نظارت، بازگشایی تنگه هرمز در قبال لغو تحریمها، پرداخت غرامت و امضای پیمان عدم تجاوز است.
ظریف معتقد است که آمریکاییها و اسرائیلیها در یک باتلاق بدون راهبرد خروج گرفتار شدهاند و ایران باید از این فرصت برای بازسازی روابط دیپلماتیک و همکاریهای اقتصادی استفاده کند. اما این نگاه واقعگرایانه، در تضاد کامل با جریانی است که تداوم تنش را تنها راه بقای خود میبیند. بلندگوهای تندرو بلافاصله روشن شده و علیه این «واقعگرایی» میتازند.
آنها معتقدند سخن گفتن از اقتصاد در میانه جنگ، تضعیف روحیه رزمندگان است. در مقابل، طیف ظریف و روحانی بر این باورند که ملکتداری بدون زیرساخت ممکن نیست. تخریب نیروگاهها، پالایشگاهها و بنادر، ایران را به کشوری تبدیل خواهد کرد که حتی در صورت پیروزی نظامی، توان اداره شهروندانش را نخواهد داشت. این نبرد، نبرد میان «ایدئولوژی بقا به هر قیمت» و «عقلانیت معطوف به توسعه» است.
دوئل قدرت؛ از تهدید به بازداشت تا انزوای دولت پزشکیان
حسن روحانی نیز با صدور بیانیههایی، مستقیماً به قلب دستگاه تصمیمگیر تاخته و با رندی سیاست گونهای از واژه «صلح عزتمندانه» استفاده کرده است. او هشدار میدهد که حاکمیت باید آنچه باعث «آزردگی و اعتراضات» شده را اصلاح کند تا پیوند میان مردم و دولت بازسازی شود. واکنش طیف تندرو به این تحرکات، سریع و خشن بوده است. حمید رسایی، نماینده تهران، با ادبیاتی تند خواستار بازداشت روحانی و ظریف شده است. او مدعی است که اکنون آمریکا دست به دامن این دو چهره شده تا اذهان مردم را هدف بگیرند. رسایی با تشبیه روحانی و ظریف به «موشکهای آمریکایی»، آنها را عناصری در خدمت دشمن توصیف کرده که باید با حکم قضایی خنثی شوند.
در این میان، مسعود پزشکیان در وضعیتی غریب گرفتار شده است. به نظر میرسد او که با شعار وفاق ملی روی کار آمده بود، اکنون کنترل فرمان اجرایی را به نظامیان باخته و به حاشیه رانده شده است. او حالا در حرکتی استیصالی، به چهرههای دیپلماسی متوسل شده تا شاید بتواند افکار عمومی را علیه موج ویرانگر جنگطلبی بسیج کند. درگیری در سطوح بالا دیگر یک موضوع محرمانه نیست؛ وقتی عباس عراقچی تحت فشار مجبور میشود هرگونه امکان گفتوگو را رد کند، مشخص است که دولت در محاصرهی «منطق عصر حجر» قرار گرفته است. این منطق، بر این پایه استوار است که هر آنچه در سیطره قدرت ما نیست باید نابود شود. تندروها حتی به قیمت «زیستناپذیر» شدن ایران، حاضر به عقبنشینی نیستند و معتقدند «خشم مقدس» ملت باید تا رفع کامل فتنه ادامه یابد.
ایران بر لبهی پرتگاه تمدنی و هراس از فروپاشی
واقعیت تلخ این است که ایران امروز نه تنها با تهدید خارجی، بلکه با یک گسست تمدنی روبروست. اگر هشدار آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا محقق شود و موج بزرگی از آوارگان ایرانی به سمت مرزها سرازیر شوند، جهان با بحرانی روبرو خواهد شد که ثبات کل منطقه را خواهد بلعید. فرار نخبگان، تخریب زیرساختها و تعمیق شکافهای سیاسی، ایران را به سمتی میبرد که بازگشت از آن دههها زمان خواهد برد. برخی تحلیلگران به درستی اشاره میکنند که هدف نهایی اسرائیل، نابودی زیرساختها برای تضعیف کشور تا شبیخون بعدی است. در چنین شرایطی، اصرار بر جنگطلبی بدون پشتوانه اقتصادی، بازی در زمین دشمن است.
ایران به عصر حجر بازنخواهد گشت، زیرا تاریخ این سرزمین نشان داده که همواره از خاکستر خود برمیخیزد، اما هزینهای که امروز برای لجاجتهای جناحی پرداخته میشود، از جیب نسلهای آینده است. تضمین بهترین پایان برای این بحران، نه در بازداشت منتقدان، بلکه در سهیم ساختن طیفهای مختلف ملت در سرنوشت کشور و کاربست حداکثری عقلانیت است که بعید میرسد جمهوری اسلامی این گزینه را انتخاب کند. ایران در پیچیدهترین لحظهی تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ جایی که یا باید با شجاعتِ سیاسی به یک ثبات ایرانساز بازگردد، یا در آتش اختلافات داخلی، به خاطرهای در دل تاریخ بدل شود. آینده در گرو این است که آیا صدای «صلح » شنیده خواهد شد یا فریادهای «جنگ تا نابودی» کشور را به نقطهی بیبازگشت خواهد رساند. هرگونه فروپاشی، نه تنها برای ایران، بلکه برای کل جهان فاجعهبار خواهد بود و این مسئولیتی است که امروز بر دوش تمام تصمیمگیران، از پاستور تا کاخ سفید، سنگینی میکند.