اختصاصی گروه اقتصادی/ محمدرضا گلسار
این روزها وقتی از رنج مردم سخن گفته میشود، دیگر واژهها توان حمل این حجم از مشکلات را ندارند. گویی جامعهای که سالها زیر فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی خم شده، حالا به نقطهای رسیده که دیگر حتی فریاد هم در آن پژواک ندارد. درد، عادی شده است. اضطراب، به بخشی از زندگی روزمره بدل شده و امید، کالایی کمیابتر از هر زمان دیگری است. در چنین شرایطی، نوشتن یک گزارش انتقادی یک ضرورت است؛ ضرورتی برای ثبت آنچه بر مردمی میگذرد که میان چرخدندههای سیاست، اقتصاد و تصمیمات نادرست، آرامآرام فرسوده میشوند.
سالها هشدار داده شد. بارها گفته شد که اقتصاد نمیتواند روی پایههای سستِ ناکارآمدی، فساد و تصمیمات غیرعلمی دوام بیاورد. اما به جای اصلاح، همان مسیر اشتباه با اصرار بیشتری ادامه پیدا کرد. نتیجه چه شد؟ امروز با اقتصادی مواجهایم که نه قابل پیشبینی است، نه قابل اعتماد. سیستمی که باید امنیت مالی ایجاد کند، خودش به منبع اضطراب تبدیل شده است. وقتی سادهترین کارها مثل جابهجایی پول یا دریافت دستمزد به یک چالش تبدیل میشود، این یعنی ساختارها دیگر کار نمیکنند؛ نه اینکه «ضعیف شدهاند»، بلکه عملاً از کار افتادهاند.
تاخیر در پرداخت حقوق، فقط یک عدد جابهجا شده در تقویم نیست؛ این یعنی یک خانواده نمیتواند برنامهریزی کند، کرایه خانه عقب میافتد، سفره کوچکتر میشود و فشار روانی به اوج میرسد. وقتی این اتفاق به شکل گسترده رخ میدهد، دیگر با یک مسئله فردی طرف نیستیم؛ این یک بحران سیستماتیک است که کل جامعه را درگیر کرده. مردمی که باید موتور اقتصاد باشند، خودشان به قربانیان آن تبدیل شدهاند.
از طرف دیگر، اختلال در نظام بانکی و بیاعتمادی به آن، یکی از خطرناکترین نشانههاست. اقتصاد بدون اعتماد، فقط یک پوسته توخالی است. وقتی مردم احساس کنند پولشان در امان نیست یا دسترسی به آن محدود است، واکنش طبیعی آنها خروج از سیستم است؛ چه با تبدیل دارایی به اشکال دیگر، چه با فرار سرمایه. با ادامه این روند، چیزی از ثبات اقتصادی باقی نمیماند، همانطور که سالهاست ثباتی وجود ندارد. بنابراین این آغاز یک سقوط است.
اما شاید آنچه بیش از همه خشمبرانگیز است، شکاف عمیق میان واقعیت و روایت رسمی است. در حالی که فشار اقتصادی نفس مردم را بریده، همچنان تصویری غیرواقعی از «کنترل شرایط» ارائه میشود. این فاصله، فقط یک اختلاف نظر نیست؛ این یک بیاعتنایی آشکار به تجربه زیسته مردم است. مردمی که هر روز با گرانی، بیکاری و ناامنی اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند، نیازی به آمارهای تزئینی ندارند. واقعیت را با پوست و استخوان لمس میکنند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط فقر نیست، بلکه «احساس تحقیر» است. وقتی مردم میبینند منابع وجود دارد اما مدیریت وجود ندارد، وقتی فساد و رانت بهجای پاسخگویی و شفافیت دیده میشود، این حس شکل میگیرد که بازی از اساس ناعادلانه است. اینجاست که بحران از اقتصاد عبور میکند و به بحران مشروعیت تبدیل میشود. دیگر بحث این نیست که چه کسی چقدر دارد، بلکه این است که چرا اینگونه توزیع شده است.
نگرانی درباره آینده شغلی هم به یک کابوس جمعی تبدیل شده. وقتی هیچ افق روشنی برای بازار کار وجود ندارد، کسبوکارها یکییکی زمینگیر میشوند، هزینهها با سرعتی سرسامآور بالا میرود، طبیعی است که مردم دست از هرگونه برنامهریزی بلندمدت بکشند. این یعنی مرگ سرمایهگذاری، نوآوری و رشد. اقتصادی که آینده ندارد، عملاً مرده است.
اما فاجعه اصلی جایی است که این وضعیت به روان جامعه نفوذ میکند. وقتی ناامیدی به هنجار تبدیل شود، بیاعتمادی به همهچیز سرایت کند و مردم دیگر حتی امیدی به بهبود نداشته باشند، آنوقت با یک جامعه خسته و بیانگیزه روبهرو هستیم. جامعهای که نه توان اعتراض دارد، نه انگیزه ساختن. این همان نقطهای است که بازگشت از آن بسیار دشوار خواهد بود.
بیتفاوتیای که در حال شکلگیری است، خطرناکتر از هر اعتراضی است. اعتراض، نشانه زنده بودن جامعه است؛ اما وقتی جای آن را سکوت بگیرد، یعنی مردم دیگر امیدی به تغییر ندارند. این سکوت، آرام نیست؛ سنگین و پر از فرسایش است. زیر این سکوت، یک نارضایتی عمیق در حال انباشته شدن است که اگر راهی برای تخلیه پیدا نکند، میتواند به شکلهای غیرقابل پیشبینی بروز کند.
تناقضی که در دل این وضعیت وجود دارد، غیرقابل انکار است: منابع و ظرفیت وجود دارد، اما نتیجه چیزی جز فقر و نابرابری نیست. این یعنی مشکل، کمبود نیست؛ مدیریت است. وقتی کشوری با این میزان ظرفیت، به چنین وضعیتی میرسد، دیگر نمیتوان با بهانههای تکراری آن را توجیه کرد. این یک شکست در سطح سیاستگذاری و اجراست، نه یک حادثه ناگهانی.
ادامه این چشمپوشی، فقط به تعمیق بحران منجر میشود.
هر روز تأخیر در پذیرش واقعیت، هزینهای سنگینتر به جامعه تحمیل میکند.
مسئله این نیست که آیا بحران وجود دارد یا نه؛ مسئله این است که چقدر عمیقتر خواهد شد. مردمی که زیر این فشارها زندگی میکنند، دیگر در آستانه تحمل نیستند. این وضعیت نه پایدار است، نه قابل دوام. اگر تغییری رخ ندهد، آنچه در پیش است نه یک بهبود تدریجی، بلکه یک فرسایش شدیدتر خواهد بود. جامعه مدتهاست هزینه اشتباهات را میپردازد. حالا دیگر نوبت تصمیمگیران است که یا این روند را متوقف کنند، یا شاهد پیامدهایی باشند که دیگر قابل کنترل نخواهد بود.