اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
در ایران امروز، اگر بخواهی تصویری فشرده از تناقضها بسازی، کافی است همزمان به دو نقطه نگاه کنی؛ یکی در اعماق زمین، جایی که گفته میشود تونلهای پیچیده در دل سنگهای سخت حتی گرانیتی تا صدها متر پایینتر امتداد یافتهاند؛ و دیگری روی سطح، جایی که زمین از بیآبی ترک خورده و کشاورز برای ابتداییترین حق خود، با گلوله ساچمهای پاسخ میگیرد. این دو تصویر، دو روایت جدا نیستند؛ یک داستان واحدند از اولویتهایی که مسیر یک کشور را تعیین میکنند. روایت «شهر موشکی یزد» با تمام ابهامها و لایههای پنهانش بیش از آنکه صرفاً یک تأسیسات نظامی باشد، به نمادی از یک الگوی حکمرانی تبدیل شده است. در این روایت، صحبت از سازههایی است که در عمقهایی حتی تا حدود ۵۰۰ متر در زمین فرو رفتهاند، در لایههایی از سنگ متراکم که بهطور طبیعی نقش سپر را ایفا میکند. تونلهایی که برای جابهجایی، نگهداری و احتمالاً شلیک موشک طراحی شدهاند؛ شبکههایی که نهتنها از نظر فنی پیچیدهاند، بلکه بهلحاظ مالی نیز پروژههایی عظیم بهشمار میآیند. حتی اگر هیچ عدد رسمی منتشر نشود، بدیهی است که ساخت چنین زیرساختهایی با حفاری عمیق، تقویت سازه، تهویه، لجستیک و امنیت نیازمند سرمایهگذاریهای بسیار سنگین است. اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود که این سرمایهها از کجا آمدهاند و در مقابل چه چیزی قرار گرفتهاند؟
در همان زمانی که چنین پروژههایی در اولویت قرار میگیرند، بحران آب در مرکز ایران به مرحله فروپاشی اکولوژیک نزدیک میشود. زایندهرود، که روزگاری شریان حیاتی اصفهان بود، به بستری خشک تبدیل میشود. کشاورزان، که معیشتشان به این آب وابسته است، نه با برنامهای جامع برای احیای منابع آبی، بلکه با رویکردی امنیتی مواجه میشوند. اعتراضات سال ۱۴۰۰، بیش از آنکه یک رخداد مقطعی باشد، نقطه انفجار سالها انباشت نارضایتی بود. پاسخ اما، نه بازنگری در سیاستها، بلکه کنترل خیابان بود، با ابزارهایی که جای گفتوگو را گرفتند.
این الگو در حوزه محیطزیست نیز تکرار میشود. در شرایطی که ایران با بحرانهای متعددی از بیابانزایی تا کاهش شدید تنوع زیستی روبهرو است، فعالانی که در خط مقدم این مسائل کار میکنند، با اتهامهای امنیتی مواجه میشوند. پروژههای علمی، مانند پایش حیاتوحش، ناگهان در چارچوب «تهدید» بازتعریف میشوند. در چنین فضایی، دانش نهتنها حمایت نمیشود، بلکه بهراحتی به مظنون تبدیل میشود.
مرگ کاووس سیدامامی در بازداشت، در این میان به یک نقطه کانونی تبدیل شد؛ نه صرفاً بهدلیل خود واقعه، بلکه بهخاطر نحوه مواجهه با آن. روایتی که نتوانست اعتماد عمومی را جلب کند، و پرسشهایی که بیپاسخ ماندند، بهمرور به لایهای عمیقتر از بیاعتمادی دامن زدند. در جامعهای که شفافیت محدود است، هر ابهام بهسرعت به تردید تبدیل میشود، و هر تردید به فرسایش سرمایه اجتماعی. در این میان، افکار عمومی نیز یکدست نیست. بخشی از جامعه، در سایه تهدیدهای منطقهای، توسعه زیرساختهای موشکی را ضروری میداند و آن را ضامن بقا تلقی میکند. اما بخش دیگری، با نگاه به بحرانهای داخلی، این پرسش را مطرح میکند که چرا همین سطح از اراده و سرمایهگذاری، در حوزههایی مانند مدیریت آب، کشاورزی پایدار، یا حفاظت از محیطزیست دیده نمیشود. این پرسش، صرفاً اقتصادی نیست؛ پرسشی درباره عدالت در توزیع منابع و اولویتهای حکمرانی است.
«شهر موشکی یزد» در این معنا، فقط یک پروژه نظامی نیست؛ یک نشانه است. نشانهای از اینکه چگونه یک دولت میتواند در نفوذ به لایههای سخت زمین، به مهارت و قدرت برسد، اما در مدیریت مسائل روی زمین، با بحرانهای مزمن دستوپنجه نرم کند. تونلهایی که در دل سنگهای فشرده ساخته میشوند، شاید در برابر تهدیدهای خارجی مقاوم باشند؛ اما هیچ سازهای نمیتواند شکافهای ایجادشده در جامعه را پنهان کند.
در نهایت، مسئله نه بر سر وجود یا عدم وجود این پایگاههاست، و نه حتی بر سر ضرورت یا عدم ضرورت آنها. مسئله بر سر توازن است. توازنی که اگر از دست برود، امنیت به مفهومی ناقص تبدیل میشود، امنیتی که در زیرزمین مستحکم است، اما روی زمین شکننده. و این همان نقطهای است که پرسشهای واقعی آغاز میشوند، درباره منابعی که صرف شدهاند، فرصتهایی که از دست رفتهاند، و مردمی که هنوز در انتظار پاسخاند. مردمی که برای لقمه نانی به کف خیابان ها آمدند و جانشان از دست رفت.