اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
36 سال و 6 ماه و 26 روز با صدای اذان صبح تنمان لرزید، قلبمان مچاله شد و آرزوی مرگ علی خامنه ای را از آسمان طلب کردیم. بالاخره شد آنچه باید می شد. بعد از قتل عام خونین دی ماه از آسمان کمک برای ایرانی ها رسید. هر چند دیر، هر چند سخت، هر چند به قیمت نابودی وطن؛ اما رسید. مردی که سالها جان می گرفت، حالا جانش با بدترین شکل ستانده شد. اذان صبح 10 اسفند، همان اذانی که هزاران نفر از ابتدای آغاز حکومت دینی جمهوری اسلامی تاکنون با دستور مستقیم او به خاطر آزادی اعدام شدند، خبر مرگ خوداش را از رسانه جمهوری اسلامی اعلام کردند. چه بهار سرخوشی. چه جوانانی که هنوز عشق را در آغوش نگرفته بودند اما از کوی دانشگاه تا همین دیروز سر به تنشان اضافه کرده بود. حالا با خبر مرگ علی خامنه ای صدای هلهله و شادی از هر کوی و برزنی به گوش میرسد. هیچ زنی مویه نمی کند، هیچ مردی زیر تابوتش را نمی گیرد و هیچ کودکی هم سوالی نمی پرسد. زیرا همگان می دانند که ضحاک زمانه با هر مشقتی که بود به زیر خاک کشیده شد. شاید در این بزنگاه تاریخ دعای مادران داغدار مستجاب شده است، کسی چه می داند که مادران و پدران در خلوت خود چه زمزمه کردند که بدن او و همراهانش به تعداد جان های که ستانده بود، تکه تکه شد. گویی هر جانی که ضحاک ستانده بود، تکه ای از بدن او را جدا کرده است. عذاب الهی که سالها از آن دم می زدند و مردم را می ترساندند، بالاخره گریبان خودشان را گرفت. حالا دیگر خامنه ای دست اش به عزیزانمان نمی رسد. هرچند میراث به جا مانده از او برای ایرانی ها ویرانی، فقر، نکبت، خواری و جنگ است. شاید میلیون ها ایرانی زیر بمباران فرسوده و ضعیف و نحیف و بیمار شوند اما در نهایت نور بر تاریکی پیروز می شود و آینده برای کودکان روشن است. آنها دیگر برای آزادی جان نمی دهند، بلکه طعم خوش آزادی را می چشند.
در تاریخ ملتها لحظاتی وجود دارد که مسیر آینده را برای همیشه تغییر میدهد؛ لحظاتی که دیگر هیچ چیز بعد از آن شبیه قبل نیست. اگر قرار باشد برای انقلابها و دگرگونیهای بزرگ نقطه عطفی تعیین شود، برای بسیاری از ایرانیان آن نقطه عطف همان روزهای خونینی بود که در مدت کوتاهی دهها هزار انسان بیگناه جان خود را از دست دادند.
از همان دیماه خونین، ورق تاریخ برای ایران برگشت. خیابانهایی که روزی پر از زندگی بودند، با صدای انفجار، فریاد و جنگنده پر شدند. خونهایی که بر زمین ریخت فقط آمار نبود؛ هر قطرهاش داستان یک زندگی، یک خانواده و یک آینده ناتمام بود. پشت هر نام، مادری بود که فرزندش را از دست داد، پدری که دیگر صدای خنده فرزندش را نشنید، و خانههایی که برای همیشه در سکوت فرو رفتند. این روزها تنها یک بحران سیاسی یا نظامی نیست؛ زخمی است که بر حافظه جمعی یک ملت نشسته است.
هفته ای که گذشت…
حالا تنها با گذشت یک هفته از خبر مرگ علی خامنه ای در میان آشوبها و بمبارانهای جنگ برایتان می نویسم. حال همه ما خوب است. جامعهای که سالها زیر فشار، جنگ و سوگ زندگی کرده بود، اکنون با مجموعهای از احساسات متناقض مانند خشم، اندوه، امید و تردید درباره آینده روبهرو شده است. اما در این یک هفته ایرانی ها تجربه متفاوتی را زندگی کردند. زندگی زیر بمباران اما امیدوار به سرنگونی نظام جمهوری اسلامی. اولین صدای انفجار ساعت 9:40 دقیقه صبح شنبه 9 اسفند به گوش رسید. در آن لحظه بسیاری یا در مسیر محل کار خود بودند، یا در مدرسه و دانشگاه. به یکباره موج انفجار بدن ها را میخکوب کرد. ابتدای شادی گریزناپذیری گلوی ایرانیان را فشرد، اما چندی بعد با افزایش بمباران و تخریب خانه ها ترس و استرس بر مردم غالب شد. به سرعت پمپ بنزین ها شلوغ و مسیرهای اصلی مملو از خودروهای که می خواستند خود را به آغوش خانواده و مکانی امن برسانند، پر شد. کودکان با نگاهی مضطرب در مدارس و مهدکودک ها برای بازگشت به خانه چشم انتظار والدین خود بودند. برخی هنوز به خانه نرسیدند. امروز اما همه در مکان امنی پناه گرفتند. برخلاف انتظارات هنوز زندگی در تهران جریان دارد. با اینکه مردم برای خریدهای روزمره گاهی دچار مشکل می شوند، چرا که اغلب مغازه ها تعطیل هستند و پیدا کردن مغازه باز بسیار سخت است، اما تحمل می کنند. قیمت ها هر روز دچار افزایش افسار گسیخته ای شده است. نان در روزهای ابتدایی به دلیل نگرانی مردم از فردای نامعلوم تقریبا نایاب شد. گرانی ها از یک سو و جیره بندی برخی مواد غذایی از سویی دیگر مشکلات شهروندان را دو چندان کرد. اما با گذشت یک هفته تقریبا به گرانی ها عادت کردیم و زندگی مانند گذشته جریان پیدا کرده است. دیگر ترسی از بمباران نیست.
بعد از صدای هر انفجاری برخی از شهروندان روی پشت بام های خانه خود می روند و لحظات را برای آیندگان ثبت می کنند، برخی دیگر آن را در خیابان ها احساس می کنند و برخی دیگر در کمال تاسف در زمان اشتباه در مکان اشتباهی قرار می گیرند و جانشان را از دست می دهند.
امید به آزادی…
بیش از 100 ساعت از قطعی کامل اینترنت بین المللی در ایران می گذرد. این محدودیت 99 درصدی که برای بار سوم در سال اخیر ایجاد شده است، منجر به بی خبری کامل مردم از رخدادهای پیش آمده است. دیگر کسی از حال یکدیگر خبر ندارد. با صدای موج هر انفجاری هموطنان زیر لب برای همدیگر آرزوی صبر و آرامش می کنند. در برخی از مناطق ماهواره نیز از کار افتاده است و اطلاع رسانی قطره چکانی در جامعه بازتاب می شود. با این حال بیش از نیمی از ایرانی ها به آینده امیدوار هستند. آنها مرگ زیر بمباران را به جان خریدند. گواه این سخن این است که در این روزهای سخت کمتر کسی تهران را ترک کرده است. همه منتظراند. منتظر شادی روز آزادی کنار هموطنان خود در میدان شهیاد.
وضعیت چهره شهر اما بسیار امنیتی است. در هر محله ای چندین ایست بازرسی وجود دارد که نه تنها خودروی شهروندان را بلکه کارت ملی و موبایل آنها را بازرسی می کنند. همین امر بر خشم مردم افزوده است. زیرا با هر تصویری از بقایای جنگ یا حتی اعتراضات افراد به راحتی بازداشت و یا تهدید به شلیک مستقیم ماموران سرکوب قرار می گیرند. هنگام شب نیز تعدادی بسیجی به همراه خانواده های خود با پرچم جمهوری اسلامی ننگین در خیابان ها یا حیدر حیدر کنان با موتور ویراژ می دهند یا در مکانی تجمع می کنند و مرگ بر آمریکا سر می دهند. نیروهای حکومتی نیز در رسانه های وابسته به حکومت برای مردم خط و نشان می کشند که اگر مخالفان دست از پا خطا کنند آن را می کشند. حکومت نظامی در خیابان ها برقرار شده است. به همین دلیل مردم از خانه های خود خارج نمی شوند. برخی از مردم از آغاز هرج و مرج ها و تسویه حساب های شخصی سخن می گویند. برخی دیگر از ورود زمینی نیروهای نظامی به ایران. نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم. اما هر چه که شود، بهار در پیش است.
حالا دیگر خیابان ها در تسخیر نیروهای امنیتی است. زیرا با تخریب کامل کلانتری ها و پایگاه های بسیج آنها اسلحه به دست در کنار جوی خیابانی شب را به صبح می رسانند و همچنان اصرار بر قمار با جان مردم را دارند. ترامپ دیروز گفته است این حمله ها 4 الی 5 هفته طول خواهد کشید، مشخص نیست روان ایرانی ها چقدر تاب این وضعیت را داشته باشد اما باز هم به یکدیگر امید می دهند. این روزها ایرانی ها نه خوشحالند و نه ناراحت. حتی برای مرگ افراد زیر بمباران نیز غمگین نیستند، حتی دانش آموزان میناب! زیرا ما برای ایرانی آزاد ده ها هزار خون داده ایم. پس جان هر ایرانی را فدای مهین خود می دانند. برخی این رفتار ایرانی ها را اعجاب انگیز می دانند برخی ناشی از فشارهای جمهوری اسلامی که حالا با بدترین شکل خود را نمایان کرده است. آری ایرانی ها حاضرند به هر نحوی بمیرند اما ایران آزاد شود. به هر قیمتی؛ حتی جان من. حتی جان تو. ما حالا دیگر مردم شجاع تری هستیم. بعد از 18 و 19 دی ماه مردم دیگر از هیچ چیز نمی ترسند. ما مرگ را جلوی پیش رویمان دیدیم، ما هزاران کاور مشکی را برای یافتن عزیزانمان یکی یکی باز کردیم. میلیون ها ایرانی برای سپهر بابا گریستند. تاریخ ایران دیگر به گذشته باز نمی گردد. ما عزیزانمان را در خاک سپردیم و روی سنگ سرد و بی روح قبرشان رقصدیم تا یک روزی روی قبر ضحاک هلهله کنیم. جنگ را ما طلب نکردیم اما در غبار استوار ایستاده ایم. پس ما دیگر نمی ترسیم و برای ساخت ایرانی آزاد و آباد آماده هستیم.