اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی
در روزگاری که آسمان ایران با سایههای شوم جنگ تسخیر شده و غرش جنگندهها لرزه بر ارکان لرزان حاکمیتی پیر و فرسوده انداخته است، بار دیگر شاهد بازتولید پروژهای هستیم که تاریخ انقضای آن سالهاست سرآمده است. چهرههایی چون محمدحسین خوشوقت که نامشان با لایههای پنهان قدرت در «بیت» گره خورده، در کنار مهرههای امنیتی کهنهکاری چون مصطفی پورمحمدی، این روزها با ادبیاتی که بوی استیصال و تقلای بقا میدهد، از ضرورت اصلاحات اساسی در دوران رهبری جدید سخن میگویند. اما این لفاظیهای دیرهنگام، بیش از آنکه تدبیری برای نجات ایران باشد، مانوری مذبوحانه برای عبور دادن نظام از گردنه پرخطر جانشینی و فروپاشی محتوم است.
میراثخواران اعدام و نقاب مصلحان جدید
وقتی مصطفی پورمحمدی، با آن کارنامه سیاه در دهه ۶۰ و حضور مستقیم در هیئت مرگ، از لزوم «هوشمندی برای دیدن مشکلات کشور» دم میزند، گویی طنزی تلخ بر لبان تاریخ مینشیند. او و همفکرانش در حالی امروز از حضور مردم برای «تغییرات بزرگ» سخن میگویند که دهههاست هر فریاد اصلاحطلبانهای را با داغ و درفش پاسخ دادهاند. وعده اصلاحات اساسی از زبان کسانی که دستانشان به خون هزاران جوان در قتلعام ۶۷ و سرکوبهای خونین دیماه و آبان آلوده است، نه یک استراتژی سیاسی، بلکه یک توهین آشکار به حافظه تاریخی ملتی است که دیگر فریب تغییر از درون را نخواهد خورد. این جماعت که عمری را در راه انسداد سیاسی و بستن منافذ تنفسی جامعه سپری کردهاند، اکنون که صدای انفجار جنگنده و فریاد خشم ملت را شنیدهاند، ردای مصلح به تن کردهاند تا شاید راه فراری برای فردا بیابند.
بنبست جانشینی؛ از ولایت فقیه تا سلطنت موروثی
تمام این زمینهسازیها برای اصلاح در دوران «رهبر جدید»، در حالی صورت میگیرد که فضای سیاسی ایران بیش از هر زمان دیگری از وجود گزینههای واقعی تهی شده است. تمام نشانهها و شایعاتی که از دالانهای تاریک قدرت به گوش میرسد، به یک نام ختم میشود: مجتبی خامنهای. طرح نام او به عنوان وارث تخت و تاج ولایت، نهتنها نویدبخش اصلاح نیست، بلکه تیر خلاصی است بر پیکر نحیف همان ادعای دروغین «مردمسالاری دینی». موروثی شدن رهبری، نظام را رسماً از یک ساختار سیاسی مدعی شرع، به یک استبداد فردی و خانوادگی تبدیل میکند که حتی لایههای وفادار سنتی را نیز دچار ریزش خواهد کرد. مجتبی خامنهای نماد تثبیت همان دستگاه امنیتی-نظامی است که در سالهای اخیر مسبب اصلی تیرهروزی ایرانیان بوده است؛ لذا هرگونه وعده اصلاح زیر سایه چنین انتصابی، تنها پوششی برای تثبیت قدرت و تداوم خفقان در لباسی جدید خواهد بود.
عبور قاطع جامعه از مرزهای اصلاحپذیری
آنچه خوشوقت و اتاقهای فکر نظام نادیده میگیرند، این واقعیت عریان است که ملت ایران فرسنگها از ایستگاه اصلاحات عبور کرده است. نظام جمهوری اسلامی فرصتهای طلایی خود را برای شنیدن صدای مردم، نه در دهههای گذشته و نه در اعتراضات خونین اخیر، هرگز غنیمت نشمرد. کشتار بیرحمانه در آبان سال نود و هشت و فجایع جنبش «زن، زندگی، آزادی» و در نهایت قتل عامل دی ماه امسال ثابت کرد که در این ساختار، اساساً گوشی برای شنیدن مطالبات وجود ندارد. جامعهای که امروز زیر بار فشارهای معیشتی و تحقیرهای اجتماعی قد خم کرده، به خوبی میفهمد که این وعدههای جدید، نه از سر درک دردهای ملت، بلکه ناشی از هراس سقوط است. مردم ایران میدانند که حاکمیت تنها زمانی از «اصلاحات اساسی» سخن میگوید که سایه مرگ و فروپاشی را بر سر خود حس کند؛ پس چگونه میتوان به وعدهای اعتماد کرد که در زیر سایه جنگ و برای خریدن چند صباحی عمر بیشتر صادر شده است؟
ایران برای بقای رژیم هزینه میدهد، نه برای بزرگی!
خوشوقت مدعی است که «ایران برای بزرگ ماندن و بزرگتر شدن، هزینه میدهد»، اما این بزرگترین دروغی است که میتوان در حق جغرافیا و تمدن ایران روا داشت. هزینههایی که امروز بر دوش ملت ایران سنگینی میکند، نه برای اقتدار ملی، بلکه برای جاهطلبیهای ایدئولوژیک و بقای یک طبقه خاص حاکم است. ویرانی زیرساختها، انزوای جهانی، و تبدیل شدن آسمان کشور به صحنه نبرد قدرتها، هزینههایی است که نظام برای «بقاء» به ایران تحمیل کرده است. وعده اصلاحات از سوی رهبری که در آینده بر روی ویرانههای این سیاستها خواهد نشست، چیزی جز یک سراب بیابانی نیست. ایران امروز بیش از آنکه به اصلاحات در چارچوب ولایت نیاز داشته باشد، نیازمند رهایی از ساختاری است که «بزرگی ایران» را قربانی «بقاء نظام» کرده است.