اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی
ما در ششمین روز از تلاقی آتش و خشم ایستادهایم؛ جایی که آسمان با غرش جنگندههای ائتلاف آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و زمین با غریو اعتراضات مردم جانبهلبرسیده، همآوا شده است. اما در پشت این صحنههای پردود و جبهههای عیان نبرد، جبههای خاموش و تعیینکننده در حال فروپاشی است؛ «ستاد فرماندهی وحشت».
دستگاه سرکوبی که دههها با اتکا به هیمنهی شکستناپذیری و مصونیت آهنین، ستون اصلی بقای جمهوری اسلامی بود، اکنون در مواجهه با ضربات خردکنندهی بیرونی و انفجار خشم انباشتهی درونی پس از کشتارهای خونین دیماه ۱۴۰۴، دچار یک فلج عملیاتی شده است. نیروهای امنیتی که پیشتر خود را شکارچی میپنداشتند، حالا در چرخشی دراماتیک، خود را در جایگاه شکاری میبینند که نه راه پس دارد و نه توان پیش.
تحقیر استراتژیک و افتادن نقاب قدرت
برای درک وضعیت فعلی ردههای میانی و پایانی نیروهای سرکوب، باید به فراتر از تحلیلهای کلاسیک نظامی نگریست. آنچه امروز در کلانشهرهای ایران شاهدیم، در واقع تحقیر سیستماتیک نمادهای قدرت است. مأموری که تا دیروز با اتکا به سلسلهمراتب صلب، دست به شلیک مستقیم میزد، اکنون در سطح خرد تاکتیکی، خود را تنها و بیدفاع مییابد. حملات هوایی چهار روز اخیر، با انهدام مراکز فرماندهی و کنترل، عملاً نخ تسبیح دستگاه سرکوب را پاره کرده است.
این وضعیت لرزهای بر اندام ماشین سرکوب انداخته که با هیچ بخشنامه و تشویقی قابل ترمیم نیست. رژیمی که در نخستین ساعت حمله رهبر و شخص اول خود را از دست داده، دیگر نمیتواند به مأمورانش اطمینان خاطر دهد که جانشان در امان است و همینجاست که اولین ترکها در سد استبداد ظاهر میشوند.
اعتصاب ایتالیایی؛ نافرمانی در لباس خدمت
یکی از پیچیدهترین و در عین حال مرگبارترین ضرباتی که پیکرهی امنیتی نظام دریافت کرده، پدیدهای است که در علوم سیاسی به «اعتصاب ایتالیایی» (Work-to-rule) شهرت دارد. در این وضعیت، مأمور از خدمت فرار نمیکند و سلاحش را زمین نمیگذارد، اما کارکرد خود را به حداقل ممکن میرساند. او دستورات را دقیقاً بر اساس آییننامه، اما با کندی عمدی و بدون کمترین خلاقیت سرکوبگرانه اجرا میکند.
این نوع نافرمانی مدنی در بدنهی نیروهای انتظامی و حتی بخشهایی از سپاه، فلجکنندهتر از فرار از خدمت است. وقتی به یک واحد عملیاتی دستور پاکسازی یک میدان داده میشود، فرماندهان با بهانههای واهی نظیر نقص فنی تجهیزات، عدم وصول مهمات یا کمبود نیروی پشتیبان و … ساعتها تعلل میکنند تا زمان به سود معترضان سپری شود. این کندسازی تعمدی چرخدندهها، نشاندهندهی یک حقیقت بزرگ مبنی بر این است که نیروی مأمور به سرکوب، دیگر به فرجام پیروزی حاکمیت باور ندارد. او نمیخواهد در روز حسابرسی، نامش در لیست جنایتکارانی باشد که در آخرین دقایق، ماشه را فشردهاند. این تردید، بزرگترین دشمن توتالیتاریسم است.
ریزش خاموش؛ از تمرد تا انصراف عملی
در حالی که رسانههای حکومتی سعی دارند با نمایش تصاویر آرشیوی، انسجام خود را به رخ بکشند، گزارشهای میدانی از فرار از خدمت وسیع حکایت دارند. اما این فرار همیشه به شکل خروج از پادگان نیست؛ گاهی به صورت ناپدید شدن تاکتیکی در میانه نبرد اتفاق میافتد. مأمورانی که در درگیریهای خیابانی، آگاهانه از جمعیت جدا شده و ملبس به لباس شخصی در کوچهها گم میشوند، تعدادشان رو به افزایش است.
این ریزش، ریشه در یک محاسبهی عقلانی دارد. پس از قتلعام دیماه ۱۴۰۴، قبح اخلاقی همکاری با رژیم حتی در خانوادههای مذهبی و سنتی این نیروها نیز افزایش یافته است. فشار اجتماعی بر روی خانوادههای مأموران، آنها را به یک جزیرهی مطرود فرستاده و حالا در چهارمین روز از حملات خارجی، وقتی این مأموران میبینند که ساختارهای فوقانی رژیم قادر به محافظت از حریم هوایی و حتی ساختمانهای دولتی نیستند، غریزهی بقا بر وفاداری ایدئولوژیک پیشی میگیرد. آنها میبینند که رهبرانشان در پناهگاههای امن مخفی شدهاند، در حالی که آنها باید در خیابان با خشم مردمی روبرو شوند که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.
اپوزیسیون و بازتعریف مسیر بازگشت
در این میان، نقش اپوزیسیون خارج از کشور و فشار بینالمللی آمریکا و اسرائیل، کاتالیزوری برای این فروپاشی درونی است. فعالیت گستردهی رسانهای و فراخوانهای هدفمند، به مأمور مردد این پیام را مخابره میکند که هنوز راهی برای بازگشت هست.
تحلیل دقیق شرایط نشان میدهد که رژیم در حال از دست دادن آخرین دارایی خود یعنی تمرکز اراده است. وقتی مأمور سرکوب میبیند که همکارش به دلیل نافرمانی توبیخ نمیشود (چون رژیم توان برخورد با موج عظیم تمرد را ندارد)، این جسارت به یک اپیدمی رفتاری تبدیل میشود. ما اکنون در نقطهای هستیم که ماشین سرکوب روشن است، دود میکند و سر و صدای زیادی دارد، اما دیگر مثل قبل توان حرکت ندارد. قطعات این ماشین علیه یکدیگر عمل میکنند و هرچه فشار پدال فرماندهی بیشتر میشود، اصطکاک درونی، موتور قدرت را به سمت سوختن کامل پیش میبرد.
پایان توهم ماندگاری
چهار روز جنگ و هفتهها اعتراض مستمر، ترکهای بیت رهبری را به شکافهایی عمیق در لایههای زیرین دستگاه امنیتی تبدیل کرده است. آنچه ما شاهدش هستیم، نه یک سقوط ساده، بلکه یک فروپاشی عصبی در قلب حاکمیت است. نیروهای امنیتی با گوشت و پوست خود حس کردهاند که ماندگاری رژیم جمهوری اسلامی یک توهم بازاریابیشده بود که در برابر واقعیت موشکها و ارادهی خیابان، به سرعت رنگ باخت.
گذار بزرگ ایران از مسیر همین تردید مأموران و شجاعت معترضان میگذرد. روزی که مأمور سرکوب بفهمد سلاحش نه ابزار قدرت، بلکه بار سنگینی است که او را به اعماق تاریخ میبرد، آن روز، پایان قطعی استبداد است. ما در آستانهی آن لحظه ایستادهایم؛ جایی که ماشین وحشت، به تحقیرآمیزترین شکل ممکن درحال از کار افتادن است.