اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
ایران امروز در میانه وضعیتی ایستاده که بسیاری آن را نه صرفاً یک بحران سیاسی، بلکه یک فروپاشی عمیق در «سرمایه اجتماعی حاکمیت» میدانند. جامعهای که سالها با تورم، تحریم، انسداد سیاسی و سرکوبهای دورهای مواجه بوده، اکنون در نقطهای قرار گرفته که بخشی از آن، هزینههای جنگ منطقهای را نیز بهعنوان بهایی برای پایان یک چرخه تاریخی تحمل میکند. این وضعیت، اگرچه از منظر انسانی نگرانکننده است، اما از منظر جامعهشناسی قابل تحلیل است، جایی که مشروعیت سیاسی بهطور ساختاری فرسوده میشود، جامعه وارد فاز بیاعتمادی مزمن میگردد. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ برای بسیاری یادآور یک چرخه تکرارشونده بود؛ تکرار تاریخی که نشان میدهد شکاف دولت و ملت ترمیم نشده، بلکه عمیقتر شده است. این بار نیز روایتها از سرکوب، بازداشت و خشونت، در حافظه جمعی انباشته شد. وقتی تاریخ در فاصلهای کوتاه تکرار میشود، جامعه آن را نه بهعنوان «حادثه»، بلکه بهعنوان «الگو» درک میکند. و در سیاست، الگوها خطرناکتر از حوادثاند.
دوگانهای که جامعه را دو نیم کرده است
در بطن همین فضا، یک احساس دوگانه و عمیق شکل گرفته است عدهای جنگ را رهایی از «شر مطلق» میدانند و عدهای آن را ویرانی محض. این شکاف صرفاً نظری نیست؛ عاطفی و وجودی است. با این حال، در یک نقطه اشتراک گستردهای دیده میشود باور به پایان دوره حاکمیت جمهوری اسلامی.
با این حال بخش مهمی از جامعه معتقد است این نظام سیاسی سرمایه اجتماعی خود را از دست داده و دیگر نماینده اراده عمومی نیست. در این نگاه، مسئله فقط ناکارآمدی اقتصادی یا فشار خارجی نیست؛ مسئله، شکسته شدن پیوند اعتماد میان مردم و حاکمیت است. زیرا میراث علی خامنهای جزء ویرانی برای ایرانیها هیچ موجودیت دیگری ندارد.
مقایسهای تکاندهنده؛ اعداد در برابر اعداد
در ذهن بسیاری از معترضان، یک مقایسه عددی شکل گرفته که بار سیاسی سنگینی دارد. بر اساس آماری که منتشر شده، طی چهار روز جنگ و حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، ۷۹۰ نفر کشته شدند که گفته میشود اغلب آنان نیروهای نظامی و انتظامی بودهاند.
در مقابل، در روایت معترضان از ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ که مجموعاً حدود پنج ساعت اعتراض بود از رقم ۴۰ هزار کشته سخن گفته میشود؛ شهروندانی که بنا بر این روایتها در جریان سرکوب اعتراضات جان باختند. این عدد، فارغ از تأیید یا رد رسمی آن، در حافظه جمعی بخش معترض جامعه به یک نماد تبدیل شده است: نماد خشونت درونی. همین مقایسه، پایه یک استدلال سیاسی را شکل داده است، اگر در دو روز اعتراض داخلی دهها هزار نفر کشته شده باشند، اما در چند روز جنگ خارجی تلفات به صدها نفر محدود مانده باشد، پس تهدید اصلی از درون است نه از بیرون. در چنین برداشتی، جمهوری اسلامی برای ایرانیان خطرناکتر از جنگ تلقی میشود. و این همان نقطهای است که بخشی از جامعه، جنگ را حتی با همه هزینههایش تحملپذیرتر از تداوم وضع موجود میبیند. گاها ایرانی ها اصلا دلشان به حال مرده ها جنگ نمی سوزد بله آن را تاوان می دانند.

بیحسی اجتماعی؛ سوگِ ناتمام
پیامد این ذهنیت، شکلگیری نوعی بیحسی اجتماعی است. جامعهای که خود را عزادار «۴۰ هزار ایرانی بیدفاع» میداند، ممکن است در برابر خبر کشتهشدن صدها نفر در بمباران خارجی واکنشی متفاوت نشان دهد. این بیحسی نه از سر سنگدلی، بلکه از سر سوگ مزمن و خشم انباشته است. وقتی مرگ به امر تکرارشونده تبدیل شود، حساسیت عاطفی فرسوده میشود. این یکی از خطرناکترین نشانههای فروپاشی سرمایه اجتماعی است؛ لحظهای که همدلی جمعی کاهش مییابد و خشونت عادیسازی میشود. حتی مرگ دانش آموزان مینابی نیز دل کسی را رنجیده نکرد. زیرا به گفته منابع آگاه آن مدرسه در شهرک سپاه واقع بوده و آنها فرزندان سپاهی بودند. بسیاری از خانوادههای داغدار این حادثه را کار خود جمهوری اسلامی میدانند و گاها تاوان پدرانشان.
بازآرایی قدرت یا بازتولید گذشته؟
در چنین فضایی، تلاش برای بازآرایی رهبری باقیمانده و برجسته شدن چهرههایی چون علی لاریجانی، صادق لاریجانی، محمدباقر قالیباف و محمدرضا عارف از نگاه منتقدان نه نشانه تحول، بلکه نشانه بازتولید همان الگوی پیشین تلقی میشود. منتقدان استدلال میکنند این چهرهها، هرچند از طیفهای متفاوت درون ساختار رسمی قدرت آمدهاند، اما همگی در چارچوب همان نظم سیاسی شکل گرفتهاند و بنابراین نمیتوانند نماینده تغییر بنیادین باشند. مسئله در این نگاه، صرفاً جابهجایی افراد نیست؛ مسئله «ساختار» است.
تحلیل جامعهشناختی بحران
در ادبیات جامعهشناسی سیاسی، ماکس وبر مشروعیت را به سه نوع سنتی، کاریزماتیک و عقلانی و قانونی تقسیم میکند. بحران زمانی رخ میدهد که هیچیک از این منابع نتواند رضایت عمومی را تأمین کند. هنگامی که مشروعیت عقلانی و قانونی زیر سؤال میرود و سرمایه نمادین حاکمیت فرسوده میشود، بازآرایی درونی بدون اصلاحات عمیق، بهسختی میتواند اعتماد از دسترفته را بازسازی کند.
رابرت پاتنام سرمایه اجتماعی را شبکهای از اعتماد و مشارکت مدنی میداند که همکاری اجتماعی را ممکن میکند. کاهش مشارکت سیاسی، مهاجرت گسترده و رشد گفتمانهای رادیکال، نشانههای فرسایش این سرمایهاند.
پییر بوردیو نیز بر «سرمایه نمادین» تأکید میکند؛ اعتباری که یک نظام سیاسی در ذهن مردم دارد. اگر این اعتبار فروبریزد، ابزارهای سخت قدرت در بلندمدت کفایت نمیکنند.
از این منظر، وضعیت امروز ایران را میتوان مرحلهای از «یأس ساختاری» دانست؛ وضعیتی که در آن بخشی از جامعه، امکان اصلاح درونسیستمی را منتفی میداند و بنابراین به سناریوهای پرهزینهتری همچون فروپاشی یا حتی جنگ بهعنوان راه پایان یک دوره میاندیشد.
اوج بحران مشروعیت
جامعهشناسان بحران مشروعیت را مرحلهای میدانند که در آن، حاکمیت بیش از رضایت، بر اجبار تکیه میکند. تاریخ نشان داده است که سلسلهها و نظامهای سیاسی پیش از سقوط، سرمایه اجتماعی خود را از دست میدهند. سقوط ناگهانی است، اما فرسایش تدریجی. آنچه امروز در ایران دیده میشود، بیش از آنکه صرفاً بحران اقتصادی یا امنیتی باشد، نشانه فرسایش عمیق اعتماد عمومی است. پرسش اصلی اکنون این نیست که چه کسی در رأس قرار میگیرد؛ بلکه این است که آیا امکان بازسازی اعتماد وجود دارد یا نه. اگر پاسخ منفی باشد، دوگانگی امروز میان جنگ و رهایی، میان ویرانی و پایان میتواند به رادیکالتر شدن بیشتر فضا منجر شود. و اگر روزنهای برای احیای سرمایه اجتماعی گشوده شود، شاید هنوز بتوان از تعمیق یأس جلوگیری کرد. ایران در نقطهای ایستاده که آیندهاش نه فقط به معادلات قدرت، بلکه به امکان بازسازی اعتماد وابسته است؛ بازسازیای که بدون آن، هیچ بازآرایی سیاسی پایدار نخواهد بود.