اختصاصی گروه اجتماعی / رها صدیق
تهران در ماهی که گذشت، شهری بود که نفس می کشید اما صدایش گرفته بود. خیابان های صامتش روایتی پنهان در خود داشتند؛ همان داستانی که از سال ها پیش از نخستین فریادها در میدان ها و پشت بام ها آغاز شد و حالا دوباره در گوشه ای زمستانی دی ماه پژواک تازه یافت. اما اینبار در 18 و 19 دی ماه جوی خون در خیابان ها جاری شد. از صبح خیابان های مرکزی در ظاهر آرام و عادی بود؛ تاکسی ها در رفت و آمد بودند، مغازه ها به دلیل اعتصابات پیشتر بازاریان در پی نوسانات ارزی بسته بود. هر نگاهی حامل اضطراب و پیچیدگی بود. هیچ صدای به گوش نمی رسد، ولی همه منتظرند. مانند لحظه ای قبل از طوفان. در نهایت ساعت ۸ شب، شد آنچه که همگان انتطارش را می کشیدند. زنان، جوانان، مردها و حتی کودکان زیادی در خاموشی به سوی یک هدف مشخص می رفتند. به زیر پل ستارخان که رسیدند ناگهان صدای فریاد زنی از میان جمعیت برخواست؛ مرگ بر دیکتاتور. فریادها یکی پس از دیگری برخواست و همگان یکپارچه تنها یک چیز را میخواستند؛ سقوط نظامی که جان به لباش کرده بود. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد، تا جایی که دیگر انتهای جمعیت با چشم قابل دیدن نبود. آزادی. تماشایی جمعیتی که تنها برای یک ساعت آزادی را لمس می کردند، زیبا بود. اما دیری نگذشت که نور لیزرهای سبز ابتدا همگان را در بهت فرو برد اما جمعیت نترسید؛ بلندتر فریاد زد:« این آخرین نبرد، پهلوی بر می گرده.»
اولین گاز اشک آوری که روانه جمعیت شد، مستقیم به سر یک کودک ۹ ساله فرود آمد که به همراه مادر و پدراش آمده بود. همهمه در جمیت ایجاد شد، تعدادی از مردم دست و پای خود را گم کردند. مادر کودک فریاد زد:« دخترم نفس نمی کشد…» با این صدا هم مردم متفرق نشدند. خشم عجیبی حنجره ها را در نوردید و به یکباره هر چه به دستشان می آمد به سوی ماموران حکومتی که عموما بسیجی بودند، پرتاپ می کردند. گیج آنچه با چشم می دیدیم بودیم که صدای تیراندازی از گوشه و کنار خیابان به گوش رسید. در آن لحظه همگان برای رهایی از گلوله ها پا به فرار گذاشتند با هر نگاهی به صف اول اعتراضات جمعیت مانند شاخه های درخت میریخت. به روبه رو نگاه می کردی عده ای با لباس های شخصی قمه به دست منتظر مردم بودند. جهنم بود. آن شب ایران جهنم را با چشم خود دید.
زن بارداری در انبوده جمعیت به زمین افتاد. کمک رسانی نبود. «فقط بدو» تنها صدای بود که به گوشمان می رسید. به کجا برویم. ترسی آکنده از خشم در دلمان شعله ور شد. فرار نکنید. در همان نقطه که بودیم ایستادیم و دوباره شعار دادیم. خنجرهای از ناکجا به پهلو، دست و گلوی جمعیت فرو می رفت. چه کسی مردم را شبانه کشت! ماموران حکومتی عمدا سر و صورت مردم را نشانه می گرفتند. آنها به کودکان هم رحم نکردند. پیکرهای خونی دوش خانواده ها جا خوش کرده بود.
فریاد مرد دیگری همگان را میخکوب کرد. زنش دیگر راه نمی رفت. ایستاده بود. او برای همیشه نقش زمین شد. فاطمه عبدالهی، از ساعت ۹ شب ۱۸ دی ماه دیگر فرار نکرد. به هر طرف که نگاه می کردی مملو از پیکرها بود. پیر، جوان، کودک، زن و …… همه بودند و همه همان شب مردند. حتی مردمی که فردای آن روز را دیدند.
فاطمه صبح را ندید..
خون، همه جا بوی خون می آمد. فاطمه تا صبح در ماشین و در آغوش همسرش در امان ماند تا مبادا مانند هزاران تن دیگر دزدیده شود. دیگر جای برای مجروحان و مردگان امن نبود. در آن شب جنازه ها تنها دارایی مهم مردم شدند، از هر سویی صدای ناله و گریه می آمد. مجروحان یا به بیمارستان نمی رسیدند یا تا صبح زنده نمی ماندند. ماموران حکومتی با هجوم به بیمارستان ها همه را با تیر خلاص کشتند تا راوی برای آیندگان باقی نماند. تا ندادند چه کردند با مردمی که برای آزادی جنگیدند.
وقتی عددها، اسم آدم ها شدند…
دی ماه ۱۴۰۴ برای ایران فقط یک ماه شلوغ دیگر نبود، ماهی بود که در آن آمار کشته ها، زخمی ها و بازداشتی ها جای هر روایتی رسمی را گرفت و مردم حقیقت را در صدای تیر، بوی خون و بیمارستان های پر از جوان فهمیدند. از ۱۸ تا ۱۹ دی ماه تهران و ده ها شهر دیگر ایران شبیه یک نقشه آتش گرفته بودند؛ اعتراضات در همه ۳۱ استان گسترش یافت و میلیون ها تن به خیابان ها آمدند، در حالی که اینترنت، تلفن و هر گونه راه های ارتباطی یکی یکی خاموش می شدند. این خاموشی سکوت نبود؛ فقط فریادها به جای رسانه در بدن آدم ها ثبت می شد.
آمار رسمی و غیررسمی؛ جنگ بر سر عددها
تاکنون هیچ عددی نتوانسته هنوز حقیقت کامل کشتار را ثبت کند، اما خود تناقض آمارها عمق فاجعه را نشان می دهد.
براساس داده های گردآوری شده از بیمارستان ها، اورژانس ها و منابع پزشکی داخل ایران تا پایان دی ماه گزارش شد که در جریان اعتراضات حدود ۱۶ هزار و ۵۰۰ تن کشته و بیش از ۳۳۰ هزار تن زخمی شده اند؛ اکثرا جوانانی که هدف گلوله نیروهای امنیتی قرار گرفتند.
سازمان «حقوق بشر ایران» مستقر در نروژ در گزارشی در ۲۴ دی ماه از کشته شدن دست کم ۳۴۲۸ هزار معترض و بازداشت بیش از ۱۰ هزار نفر خبر داد و تاکید کرد که بخش بزرگی از این کشته ها در فاصله ۱۸ تا ۲۲ دی رخ داده است.
همان زمان ارزیابی های برخی منابع حقوق بشری و پزشکی، دامنه کشتار را بسیار وسیع تر توصیف کردند و از احتمال کشته شدن ۲۰ تا ۴۲ هزار نفر در سراسر ایران سخن گرفتند. در سوی دیگر جمهوری اسلامی با عددهای بسیار کمتر ظاهر شد. گزارش هایی که رسانه ها از اظهارات مقامات کشوری نقل کردند، رقم ۳۱۱۷ کشته را برای کل اعتراضات اعلام کردند و از این میان فقط بخشی را رسما به دست نیروهای امنیتی پذیرفتند. برخی مسوولان حتی کل تلفات را حدود دو هزار نفر آن هم ترکیبی از معترضان و نیروهای امنیتی عنوان کردند و تاکید داشتند که «تروریست ها» در این ماجرا دست داشته اند.
این شکاف عمیق میان آمار رسمی و غیررسمی خود میدان نبر تبدیل شد، نبردی بر سر اینکه چه کسی حق دارد روایت کند چه تعداد آدم در چند شب گذشته جانشان را در خیابان های ایران گذاشته اند.
۱۸ دی روزی که بیمارستان ها از نفس افتادند
در تهران دست کم شش بیمارستان در همان روز مجموعا ۲۱۷ مرگ مرتبط با اعتراض ها ثبت کردند؛ مرگ های که عمدتا بر اثر اصابت گلوله به سر و بالاتنه بود. پزشکان و پرستارانی که آن شب کار کرده اند در روایت های خود گفته اند که «اورژانس ها بیشتر شبیه میدان جنگ بودند تا یک مرکز درمانی» و لباسهایشان تا صبح آغشته به خون جوان های بود که برخی حنی اسمشان را روی پرونده شان درست ثبت نمی شد.
یکی از پرستاران از تهران روایت کرده بود که در اوج درگیری ها، تلفن های بیمارستان هم دپار اختلال شده و تعداد زیادی از زخمی ها با ماشین شخصی بدون همراهی آمبولانس به اورژانس آورده می شدند؛ بعضی شان روی صندلی عقب ماشین روی پای دوستشان جان می دادند. این در حالی است که بسیاری در آمارها ثبت نشدند یا به نفع حکومت به سرقت رفتند. بسیاری از خانواده ها برای دریافت پیکر عزیزانشان یا ۷۰۰ تا یک میلیارد باج به حکومت پرداخت کردند و یا به اجبار نام آنها را به عنوان بسیجی درج کردند. بسیاری هم پیکر فرزندانشان را بدون اجازه آنها در قطعه به نام و نشانی خاک کردند و اطلاعی از آنها ندارند.
۱۹ دی؛ شبی که تهران یک جهنم واقعی شد
روایت یک شاهد عینی تصویری است که با هیچ گزارش خشک آماری قابل جایگزین نیست. به گفته او از حدود ساعت هفت شب جمعیت در خیابان ها بیشتر شد و حوالی ساعت هشت درگیری ها شدید و سنگین شد و در چد نقطه شهر همزمان صدای تیراندازی جنگی شنیده می شد. نیروهای امنیتی از بعدازظهر با آرایش تازه ای وارد خیابان شدند، آنها مسیرهای منتهی به نقاط پرجمعیت را بستند، مغازه ها را مجبور کردند تا ببندند و با تاریک شدن هوا در بسیاری از مناطق چراغ های خیابان خاموش شد و شهر عملا تبدیل به صحنه یک عملیات نظامی شد.
او گفته بود نیروها هر صد متر مستقر بودند، «تا بن دندان مسلح» و شلیک با سلاح جنگی نه فقط برای پراکنده کردن جمعیت بلکه برای متوقف کردن آنان بود. در بخشی دیگر از روایت او تاکید می کند که در اوج اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی از ساعت هشت شب تا یک بامداد، در مناطقی که درگیری شدید بود، هیچ آمبولانسی دیده نمی شد، تلفن ها قطع بود و حتی تماس اضطراری با اورژانس نیز امکانپذیر نبود. بعضی شهروندان گفته بودند که حاضراند زخمی را حتی به قیمت بازداشت به اورژانس بسپارند اما خط ها کار نمی کرد و خیابان ها روی امداد بسته شده بود. به همین دلیل بسیاری از زخمی ها در گوشه ای رها شدند و از شدت خونریزی فوت کردند.
براساس آمارهای غیررسمی نیز بیش از ۸ هزار چشم در بیمارستان های سراسر کشور تخلیه شدند. به روایت شاهدان عینی حکومت مانند دورهای گذشته و اعتراضات ۱۴۰۱ به صورت عمدی و سیستماتیک چشم ها را مورد هدف قرار می داد تا آثار جرم خود را تا ابد در تن معترضان به جا بگذارد.
زخمی ها و بازداشتی ها؛ بدن هایی که آمار شدند
اگر کشته ها صورت آشکار خشونت اند، زخمی ها و بازداشتی ها نیمه پنهان این سرکوب هستند. گزارش های حقوق بشری نشان می دهد که در جریان اعتراضات دی ماه علاوه بر هزاران کشته، صدها هزار زخمی شدند؛ خیلی ها با اصابت گلوله، ساچمه، ضرب و شتم شدید و شکنجه در بازداشتگاه ها. براساس همان آمارهای که از بیمارستان ها به بیرون درز کرده، بیش از ۳۳۰ هزار تن زخمی شده اند؛ رقمی که بسیاری از آنان حتی هرگز به عنوان «مجروح اعتراضات» ثبت نشده اند تا آمار رسمی همچنان پایین بماند.
سازمان حقوق بشر ایران از بازداشت بیش از ۱۰ هزار معترض خبر داده است؛ بازداشت های که بخشی در خیابان و حین درگیری و بخش دیگر در هجوم های شبانه به خانه ها و محل کار انجام شده است. در عین حال منابع رسمیاز بازداشت هزاران نفر خبرداده و با واژه های مثل آشوبگر و تروریست تلاش کرده اند این بازداشت ها را عادیسازی کنند؛ اما جزییات چیز دیگری می گوید:«نوجوانانی که از روی فیلم دوربین های شهری شناسایی و شبانه از خانه بیرون کشیده شدند، مجروحانی که بعد از پانسمان اولیه از تخت بیمارستان به زندان منتقل شدند و خانواده های که تا هفته ها نمی دانستند فرزندشان در کدام بازداشتگاه است.»
دو شب، ایران بی خواب؛ روایت ها چه می گویند؟!
بخش تکان دهنده داستان تهران در ماهی که گذشت فقط اعداد نیست؛ روایت هایی است که در تصاویر، مصاحبه ها و گزارش ها آمده اند. در برخی از این گزارش ها از محله هایی گفته شده که مردم برای کور کردن دوربین های شهری و جلوگیری از ثبت هویتشان به سمت دوربین ها سنگ پرتاب می کردند و در پاسخ از بالای ساختمان ها به سویشان گلوله جنگی شلیک می شد.
در اوج درگیری ها، شهر به چند کانون اعتراضی تقسیم شده بود؛ در هر کدام گروهی معترض و حلقه ای از نیروهای مسلح در مقابل قرار گرفته بود. جوانی که در این شب ها در خیابان بوده، گفته بود:« تهران آن شب یک جهنم واقعی بود؛ نه راه پیش داشتیم، نه را پس، فقط صدای تیر بود و آدم هایی که ناگهان روی زمین می افتادند.»
در کنار این سازمان های حقوق بشری از کشتار جمعی بی سابقه در این اعتراضات نوشته اند و از الگوی واحدی گفته اند:«استفاده بی رویه از زور، هدف گرفتن بالا تنه و سر، جلوگیری از امدادرسانی و پس از آن انکار، ابهام و پایین نمایی آمار. این الگو تهران را در دی ماه ۱۴۰۴ به شهری تبدیل کرد که حتی وقتی ساکت به نظر می رسید در محاسبات، گزارش ها و ترس مردم هنوز صدای تیر می داد.
تهران بعد از دی
حال با گذشت چند روز آنچه در تهران باقی ماند فقط دیوارهای زخمی یا شیشه های شکسته نبود؛ شبکه ای از خاطرات مشترک بود که از بیمارستان تا کوچه، از خانه تا بازداشتگاه کشیده میشد. هر عدد در این آمار نامی دارد که شاهد هرگز در رسانه ای ثبت نشود؛ فاطمه عبدالهی، زن ۴۳ ساله یا جوان ۲۰ ساله ای که اولین بار به خیابان رفت، مادری که شب ۱۸ دی در راهروی بیمارستان اسم پسرش را روی یک برگه بی نام پیدا کرد، پرستاری که هنوز صدای آخرین نفس بیمار گلوله خورده را فراموش نکرده است. حال ایرانی ها چشم انتظار یک معجزه اند..
تهران در ماهی که گذشت فقط گزارشی از یک دوره اعتراضی نیست؛ پرونده ای است که هر روایت تازه عدد دیگری پشت آن اضافه می کند و تا زمانی که این اعداد به نام ها و چهره ها برنگردند؛ تا زمانی که سپهر باباها پیدا نشوند، این شهر همچنان در وضعیتی میان سوگواری و خشم به حیات روزمره اش ادامه خواهد داد.