خانه جامعه چهلم؛ پایان مراسم، آغاز مسئولیت

روایت هموطن از سوگ خصوصی تا حافظه‌ جمعیِ اعتراض

چهلم؛ پایان مراسم، آغاز مسئولیت

در فرهنگ ما، سوگ تنها یک تجربه‌ درونی و فردی نیست؛ شبکه‌ای از آیین‌ها و زمان‌بندی‌ها آن را در بر می‌گیرد، سوم، هفتم، چهلم. این ریتم آیینی، چیزی بیش از سنت است؛ نوعی «داربست اجتماعی» است که فرد داغدیده را در برابر فروپاشی کامل نگه می‌دارد. در روزهای نخست، شوک و بهت همچون موجی سهمگین بر جان خانواده می‌نشیند. حضور دیگران، مراسم، کلمات تکرارشونده‌ تسلیت و حتی تشریفات مذهبی و عرفی، سپری موقتی می‌سازند تا سوگوار از طوفان اولیه عبور کند.

اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق 

در فرهنگ ما، سوگ تنها یک تجربه‌ درونی و فردی نیست؛ شبکه‌ای از آیین‌ها و زمان‌بندی‌ها آن را در بر می‌گیرد، سوم، هفتم، چهلم. این ریتم آیینی، چیزی بیش از سنت است؛ نوعی «داربست اجتماعی» است که فرد داغدیده را در برابر فروپاشی کامل نگه می‌دارد. در روزهای نخست، شوک و بهت همچون موجی سهمگین بر جان خانواده می‌نشیند. حضور دیگران، مراسم، کلمات تکرارشونده‌ تسلیت و حتی تشریفات مذهبی و عرفی، سپری موقتی می‌سازند تا سوگوار از طوفان اولیه عبور کند. اما چهلم، آستانه‌ای است که در آن، حمایت بیرونی کم‌رنگ می‌شود و سوگ، چهره‌ عریان‌تری به خود می‌گیرد. گودالی که مرگ در میانه‌ خانواده و جامعه ایجاد کرده، تازه خود را نشان می‌دهد. از منظر جامعه‌شناسی کلاسیک، آیین‌ها کارکردی اساسی در حفظ انسجام دارند. امیل دورکیم نشان می‌دهد که مناسک جمعی، احساس هم‌بستگی را بازتولید می‌کنند و امر فردی را به امر اجتماعی پیوند می‌زنند. سوگواری‌های زمان‌بندی‌شده نیز چنین‌اند، آن‌ها رنج خصوصی را به تجربه‌ای مشترک بدل می‌کنند و با گردآوردن بدن‌ها و صداها در یک فضا، به سوگوار می‌فهمانند که تنها نیست. اما این انسجام آیینی، موقتی است. وقتی تقویم مراسم به پایان می‌رسد، فرد با خلأیی تازه مواجه می‌شود؛ خلأیی که دیگر با ازدحام جمعیت پر نمی‌شود، بلکه باید در سکوت خانه و در تنهایی شب‌ها با آن روبه‌رو شد.

در انسان‌شناسی، ویکتور ترنر از مفهوم «مرحله‌ی میانی» یا لیمینال سخن می‌گوید؛ وضعیتی بینابینی که در آن فرد نه در وضعیت پیشین است و نه هنوز به وضعیت جدید رسیده است. چهلم را می‌توان آستانه‌ خروج از لیمینالیتۀ جمعی دانست. تا پیش از آن، سوگوار در یک «ما» آیینی حل می‌شود؛ اما پس از آن، باید جای تازه‌ خود را در جهانی بیابد که فقدان در آن تثبیت شده است. این‌جاست که سوگ از فاز شوک به فاز معنا تبدیل می‌شود؛ پرسش از چرایی، از عدالت، از مسئولیت، از آینده.

روان‌شناسی سوگ نیز این گذار را تأیید می‌کند. الیزابت کوبلرراس با طرح مراحل پنج‌گانه‌ی مواجهه با مرگ، نشان داد که انکار و خشم و چانه‌زنی و افسردگی و پذیرش، لزوماً خطی و منظم نیستند، اما هر یک زمانی برای بروز می‌طلبند. بسیاری از خانواده‌ها تا پیش از چهلم، هنوز در لایه‌هایی از انکار یا بی‌حسی‌اند؛ انگار ذهن فرصت نکرده حقیقت را هضم کند. اما با فروکش‌کردن هیاهوی مراسم، خشم و افسردگی می‌توانند شدت بگیرند. همین‌جاست که خطر تنهاییِ مضاعف پدید می‌آید: «انگار فقط من مانده‌ام و این فقدان.»

در نظریه‌های معاصر سوگ، وظایفی برای داغدیده تعریف شده است. ویلیام وُردن از «چهار تکلیف سوگ» سخن می‌گوید: پذیرش واقعیت فقدان، تجربه‌ درد سوگ، سازگاری با جهانی که متوفی در آن حضور ندارد، و یافتن پیوندی ماندگار با متوفی در عین ادامه‌ زندگی. چهلم، غالباً نقطه‌ای است که تکلیف دوم و سوم برجسته می‌شوند. درد، دیگر با جمعیت تقسیم نمی‌شود و سازگاری با جهانِ تغییرکرده، به مسئولیت شخصی تبدیل می‌گردد. اگر در این مرحله، شبکه‌ حمایتی ناگهان فروبپاشد، سوگ می‌تواند پیچیده و مزمن شود.

اما سوگ، فقط روان‌شناختی نیست؛ سیاسی و تاریخی نیز هست. وقتی مرگ در بستر اعتراض یا رخدادهای جمعی روی می‌دهد، فقدان از خانه فراتر می‌رود و به میدان شهر می‌رسد. در این‌جا مفهوم «حافظه‌ی جمعی» اهمیت می‌یابد؛ مفهومی که موریس هالبواکس آن را بسط داد. حافظه‌ جمعی، سازوکاری است که به جامعه امکان می‌دهد گذشته را به اکنون پیوند بزند و هویت مشترک بسازد. چهلم‌های پیاپی در تاریخ ما، نه فقط مراسمی برای تسکین، که لحظه‌هایی برای بازخوانی معنا بوده‌اند؛ لحظه‌هایی که در آن‌ها پرسش از عدالت و آزادی دوباره طرح شده است.

در چنین زمینه‌ای، چهلم معترضان ۱۸ و ۱۹ دی ماه، صرفاً یک تاریخ در تقویم نیست؛ آستانه‌ای است برای گذار از شوک به معنا، از اشک به مطالبه. شعار «نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم» اگر به‌درستی فهم شود، دعوت به خشونت نیست؛ اعلام وفاداری به حافظه است. «نبخشیدن» در این‌جا می‌تواند به معنای تعلیقِ قضاوت اخلاقی تا روشن‌شدن حقیقت و تحقق عدالت باشد، و «فراموش‌نکردن» یعنی مقاومت در برابر فرسایش حافظه. جامعه‌ای که زود فراموش می‌کند، امکان یادگیری از رنج را از دست می‌دهد.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، به‌رسمیت‌شناختن رنج، شرط عبور سالم از سوگ است. اگر رنج انکار شود یا به حاشیه رانده شود، خشم فروخورده به اشکال ناسالم بازمی‌گردد. اما اگر رنج دیده و شنیده شود، می‌تواند به انرژیِ سازنده برای تغییر تبدیل گردد. چهلم، فرصتی است برای این به‌رسمیت‌شناسی. نه فقط خانواده‌ها، که کل جامعه می‌تواند بگوید: «در ما نیز چیزی تغییر کرده است.» این جمله، پلی است میان سوگ خصوصی و مسئولیت عمومی.

در عین حال، باید مراقب بود که سوگ، به چرخه‌ای از فرسودگی بدل نشود. ادامه‌دادن مسیر آزادی، نیازمند مراقبت از خود و دیگری است. شبکه‌های همیاری، گروه‌های گفت‌وگو، و حضور مستمر حتی در ساده‌ترین شکلِ جویای‌حال‌بودن می‌توانند مانع از آن شوند که سوگوار احساس کند پس از چهلم رها شده است. جامعه‌ای که می‌خواهد حافظه‌اش را زنده نگه دارد، باید از افرادش نیز نگه‌داری کند.

از نظر اخلاقی، پیوند میان سوگ و مطالبه‌ آزادی زمانی پایدار می‌ماند که بر کرامت انسانی تکیه کند. کرامت یعنی دیدن چهره‌ای دیگری، حتی در اوج اختلاف. اگر هدف، ساختن آینده‌ای آزادتر است، ابزار آن نیز باید با همان افق سازگار باشد: گفت‌وگو، حقیقت‌جویی، عدالت‌خواهی و همبستگی. چهلم می‌تواند لحظه‌ای برای بازتعریف این افق باشد؛ لحظه‌ای که در آن، اشک‌ها به تعهد تبدیل می‌شوند.

در نهایت، چهلم پایان سوگ نیست؛ آغاز مرحله‌ای است که در آن، فقدان به بخشی از هویت فردی و جمعی بدل می‌شود. این مرحله، دشوار اما بارور است. اگر تنها بمانیم، گودال فقدان عمیق‌تر می‌شود؛ اگر دست در دست هم بمانیم، همان گودال می‌تواند به بذرگاهی برای تغییر تبدیل شود. «نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم» در بهترین معنایش، یعنی پاسداری از حقیقت و تداوم مسیر آزادی، بی‌آن‌که انسانیت را قربانی کنیم. چنین فهمی از سوگ، هم با نظریه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سازگار است و هم با تجربه‌ زیسته‌ مردمی که می‌دانند پس از چهلم، زندگی و مبارزه برای زندگیِ بهتر ادامه دارد.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن