خانه جامعه چهل روز پس از دیِ خونین

هموطن بررسی می‌کند؛

چهل روز پس از دیِ خونین

انتخاب روایت از میان آن‌همه مزار، آسان نبود؛ هر سنگ، داستانی داشت و هر نام، جهانی از آرزوهای ناتمام را با خود به زیر خاک برده بود. قطعه‌های مختلف آرامستان، پر بود از جوانانی که روی سنگ مزارشان تاریخ‌هایی تکرارشونده نقش بسته بود: «۱۸ یا ۱۹ دی ۱۴۰۴». تاریخ‌هایی که حالا در حافظه جمعی، به نشانه‌ای از یک زمستان تلخ بدل شده‌اند.

انتخاب روایت از میان آن‌همه مزار، آسان نبود؛ هر سنگ، داستانی داشت و هر نام، جهانی از آرزوهای ناتمام را با خود به زیر خاک برده بود. قطعه‌های مختلف آرامستان، پر بود از جوانانی که روی سنگ مزارشان تاریخ‌هایی تکرارشونده نقش بسته بود: «۱۸ یا ۱۹ دی ۱۴۰۴». تاریخ‌هایی که حالا در حافظه جمعی، به نشانه‌ای از یک زمستان تلخ بدل شده‌اند. در چهلم جان‌باختگان اعتراضات دی‌ماه، فضای بهشت‌زهرا تنها یک مراسم سوگواری نبود؛ به صحنه‌ای از همدردی، اعتراض خاموش، خشم فروخورده و پرسش‌های بی‌پاسخ تبدیل شده بود. صدای مویه مادران، نگاه‌های مات پدران و زمزمه تصنیف‌های قدیمی، همگی درهم تنیده و روایتی ساخته بودند که نوشتنش دشوار است؛ روایتی که میان اشک و سکوت شکل گرفت.

سکوتی که با فریاد شکسته می‌شد

در نخستین لحظات ورود، آنچه بیش از هر چیز به چشم می‌آمد، انبوه شمع‌های نیمه‌سوخته و گل‌های خشکیده‌ای بود که روی خاک نم‌دار افتاده بودند. شمع‌ها انگار هنوز گرمای دست‌هایی را داشتند که در شب‌های گذشته با امیدی لرزان روشن‌شان کرده بودند. خانواده‌ها و دوستان، هر یک گوشه‌ای ایستاده بودند؛ برخی با صدای بلند گریه می‌کردند و برخی در سکوتی سنگین فرو رفته بودند. ناله‌های خواهری جوان، سکوت قطعه را شکست. بر سر مزار برادرش فریاد می‌زد: «دلم برات تنگ شده داداش… دیدن لباس دامادیت داغش به دلم موند.» صورتش را بر خاک فشرده بود و اجازه نمی‌داد کسی نزدیک شود. چند نفر از زنان از دور با او هم‌صدا شده بودند. مردی میانسال آرام زیر لب گفت: «جوان بود… تازه نامزد کرده بود.»

بر اساس روایت خانواده، او دانشجوی مهندسی و ۲۶ ساله بود؛ از نسل دهه هفتاد. عکسش روی سنگ، لبخندی داشت که با واقعیت تلخ زیر آن هم‌خوانی نداشت. بسیاری از جان‌باختگان دی‌ماه، متولد دهه‌های ۷۰ و ۸۰ بودند؛ نسلی که در سال‌های اخیر با مشکلات اقتصادی، بیکاری و محدودیت‌های اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

دی‌ماه ۱۴۰۴؛ از جرقه تا التهاب

اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، بنا بر گزارش‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی و روایت‌های شاهدان عینی، ابتدا در واکنش به افزایش ناگهانی قیمت برخی کالاهای اساسی و مشکلات معیشتی آغاز شد. در روزهای بعد، دامنه اعتراض‌ها به چندین شهر گسترش یافت و مطالبات اقتصادی، رنگ و بوی سیاسی‌تری به خود گرفت. وضعیت به قدری گسترده شد که همگی خواهان سقوط نظام ک بازگشت رضا پهلوی هستند. در نهایت آنچه قطعی است، حضور هزاران خانواده داغدار در بهشت‌زهرا و دیگر آرامستان‌های کشور بود؛ خانواده‌هایی که فرزندان‌شان در فاصله چند روز جان باختند.

رقص در سوگ؛ وداعی متفاوت

کمی آن‌طرف‌تر، بر سر مزار علی عربی متولد ۱۳۸۲ چند شمع نیم‌سوخته هنوز روشن بود. دوستانش با ضبطی کوچک نزدیک شدند. آهنگی را پخش کردند که می‌گفتند خودش دوست داشت. دو نفرشان شروع به رقصی آرام کردند؛ اشک می‌ریختند و می‌گفتند: «کجا رفتی داداش؟» این صحنه، تلفیقی از شادیِ یاد و سوگِ فقدان بود؛ وداعی متفاوت که نشان می‌داد نسل جوان حتی در غم، می‌کوشد نشانی از زندگی را حفظ کند. چند نفر از حاضران شعار دادند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.» شعاری که در روزهای اخیر بارها در مراسم‌های مشابه شنیده شده بود.

چهلمین در سکوت

در قطعه‌ای دیگر، جمعیتی پرشمار گرد مزار مهدی جمع شده بودند. برخلاف برخی مراسم‌ها که با شعار همراه بود، اینجا سکوتی سنگین حاکم بود. مادرش با صدایی لرزان می‌گفت: «مهدی، منو فراموش نکنی… مردم، برای پسرم دعا کنین.»

جمعیت با دست‌زدن آرام و زمزمه «قسم به خون یاران، ایستاده‌ایم تا پایان» پاسخ داد. مردی که خود را همکار پدر مهدی معرفی می‌کرد، گفت: «پسر آرامی بود. تازه کار پیدا کرده بود. امید داشت اوضاع بهتر بشه.»

بر اساس گفته خانواده، او ۲۴ ساله و فارغ‌التحصیل رشته مدیریت بود. روایت‌هایی که در فضای مجازی منتشر شده، از اصابت گلوله در یکی از خیابان‌های مرکزی تهران خبر می‌دهد؛ روایتی که از سوی منابع رسمی تأیید یا رد نشده است.

ماشین عروسی مشکی‌پوش

در حوالی قطعه ۳۲۷، خودرویی قرمز با گل‌های سفید و نوارهای مشکی توجه همه را جلب کرده بود؛ شبیه ماشین عروس، اما سیاه‌پوش. برادر جوانی پشت فرمان نشسته و فریاد می‌زد: «داداشمو کشتن، داداشم داماد بود.» به گفته اطرافیان، قرار بود چند ماه دیگر مراسم ازدواج برگزار شود. حالا همان ماشین، به نماد سوگی ناتمام بدل شده بود. هر بار که خودرو دور میدان کوچک کنار قطعه می‌چرخید، بوق‌ها با ریتمی شبیه کاروان عروسی به صدا درمی‌آمدند؛ تضادی تلخ میان آیین شادی و واقعیت مرگ.

زنی میانسال که کنارم ایستاده بود، اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «هیچ مادری نباید لباس دامادی بچه‌شو این‌جوری ببینه.»

من امشب چطور بخوابم؟

جوانی با لهجه مشهدی سیگاری از من گرفت و گفت: «می‌بینی چقدر جوون کشته شدن؟ اون طرف یه پدر تنها داشت برای دخترش چهلم می‌گرفت.» او تعریف کرد که پدر ساعتی کنار مزار ایستاده و بی‌وقفه گریسته است. «حال پدرش بد شد، افتاد زمین. بلندش کردم، صورتمو بوسید. گفت خدا خیرت بده دخترم.»

پریا؛ سنگینی نامی بر سنگ

در میان مزارها، نام پریا قلاوند روی سنگ کوچکی حک شده بود: متولد ۱۳۸۱. گل‌های زرد و سفید روی خاک ریخته بودند. طبق روایت‌های منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی، او دانشجوی ۲۳ ساله اهل اندیمشک بود که در پرند جان باخت. ویدئوهایی از مراسم خاکسپاری‌اش در فضای مجازی دست‌به‌دست شد؛ زنی که قاب عکسش را در آغوش گرفته و فریاد می‌زد، «دخترم رو پس بدین.» در گزارش‌های غیررسمی آمده که پریا از فعالان دانشجویی نبوده و تنها در مسیر بازگشت به خانه در تجمعات حضور یافته است. این ادعاها تاکنون از سوی نهادهای مسئول به‌طور مستقل بررسی و منتشر نشده‌اند. اما سنگ مزارش، با تاریخ مشترک با دیگران، گواه آن است که دی‌ماه برای بسیاری از خانواده‌ها به نقطه عطفی تلخ تبدیل شده است.

پارسا؛ سه روز جست‌وجو

چند قدم آن‌سوتر، سنگ مزار پارسا رحمتی، متولد ۱۳۸۴، قرار داشت. تنها ۲۰ سال داشت. طبق نوشته‌هایی که نزدیکانش در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده‌اند، خانواده‌اش سه روز در پی یافتنش بودند تا سرانجام پیکرش را در میان جان‌باختگان شناسایی کردند. یکی از دوستانش نوشته بود: «برای کمک به خانواده کار می‌کرد. آرزو داشت مغازه خودش رو بزنه.» چنین روایت‌هایی، تصویری از نسلی ارائه می‌دهد که میان امید به ساختن آینده و فشارهای اقتصادی سرگردان بود.

تصنیفی که دوباره جان گرفت

در چندین مزار، مصرع معروف عارف قزوینی دیده می‌شد: «از خون جوانان وطن لاله دمیده…» تصنیفی که در بزنگاه‌های تاریخی بارها خوانده شده و این بار نیز در چهلم‌ها طنین انداخته است. روی سنگ علی‌اصغر علی‌زاده نوشته بودند: «آغاز قصه او ۱۹ خرداد ۱۳۷۷؛ آغاز غصه ما ۱۹ دی ۱۴۰۴.» واژه «خون» با رنگ قرمز برجسته شده بود. خانواده‌ها با چنین نمادهایی تلاش می‌کنند روایت خود را از آنچه رخ داده، ثبت کنند؛ روایتی که شاید در اسناد رسمی بازتاب نیابد، اما بر سنگ‌ها حک می‌شود.

آرمین؛ ۱۹ سالگی ناتمام

سنگ کوچک آرمین سلطان‌محمدی پر از خط و خش بود. متولد ۱۳۸۴. در ویدئوهای خاکسپاری‌اش، مردم فریاد می‌زدند «با غیرت» و گل بر تابوتش می‌ریختند. اکنون، پس از گذشت چهل روز، مزارش در سکوتی سنگین فرو رفته است. یکی از بستگانش می‌گفت: «هنوز باور نکردیم. هر روز منتظریم در باز بشه و بیاد تو.»

آمارها و ابهام‌ها

آنچه دی‌ماه ۱۴۰۴ را به یکی از بحث‌برانگیزترین رخدادهای سال تبدیل کرد، علاوه بر گستردگی اعتراضات، اختلاف در روایت‌ها و آمارها بود. منابع رسمی از «تعداد محدودی کشته» سخن گفتند و برخی از جان‌باختگان را «نیروهای امنیتی» معرفی کردند. در مقابل، فعالان حقوق بشری و برخی رسانه‌های از ۴۰ هزار و حتی بیش از آن خبر دادند. قطع یا اختلال گسترده اینترنت در روزهای اوج اعتراضات، دسترسی به اطلاعات را دشوار کرد. بسیاری از ویدئوها و تصاویر، پس از وصل‌شدن مجدد اینترنت منتشر شد؛ تصاویری که نشان می‌داد در شهرهای مختلف تجمعات پراکنده‌ای شکل گرفته و در برخی موارد به خشونت کشیده شده است. در چنین فضایی، خانواده‌ها اغلب تنها منبع روایت بودند؛ روایت‌هایی آمیخته با اندوه، خشم و پرسش.

سوگ جمعی؛ فراتر از یک خانواده

در مسیر بازگشت از آرامستان، چند مسافر در تاکسی مشغول دیدن ویدئوهای مراسم‌های دیگر بودند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. سکوتی که میان غریبه‌ها شکل گرفته بود، نشان می‌داد سوگ از مرز خانواده‌ها فراتر رفته و به احساسی جمعی بدل شده است. جامعه‌شناسان معتقدند در رخدادهایی از این دست، سوگواری تنها واکنشی عاطفی نیست؛ شکلی از همبستگی اجتماعی است. حضور گسترده مردم در چهلم‌ها، علاوه بر ادای احترام، نوعی اعلام همدلی و مطالبه‌گری نیز تلقی می‌شود.

زمستانی که در حافظه می‌ماند

دی‌ماه ۱۴۰۴، صرف‌نظر از روایت‌های متفاوت درباره چرایی و چگونگی آن، ردپایی عمیق بر حافظه جمعی گذاشته است. جوانانی که بسیاری‌شان در دهه سوم زندگی بودند، حالا نام‌شان بر سنگ‌های سرد نقش بسته است. مادرانی که هر صبح به امید صدای فرزند از خواب بیدار می‌شدند، اکنون با قاب عکسی سخن می‌گویند. شاید آمار دقیق جان‌باختگان و جزئیات هر پرونده در گذر زمان روشن‌تر شود؛ شاید کمیته‌هایی برای بررسی مستقل تشکیل شود یا اسنادی منتشر گردد. اما آنچه امروز قطعی است، وجود خانواده‌هایی است که چهل روز است با فقدانی بزرگ زندگی می‌کنند.

پایان یک گزارش، آغاز پرسش‌ها

تاکسی آرام از بهشت‌زهرا دور شد، اما تصویر شمع‌های نیم‌سوخته و گل‌های خشکیده در ذهنم باقی ماند. در آن قطعه‌ها، هر سنگ مزار نه‌تنها یادآور یک زندگی ناتمام، که نشانه‌ای از فصلی پرالتهاب در تاریخ معاصر است. 

این گزارش کوشید روایت‌هایی را که خانواده‌ها و شاهدان بازگو کرده‌اند، ثبت کند؛ روایت‌هایی که شاید در آمارها گم شوند اما در دل‌ها زنده می‌مانند. دی‌ماه گذشت، اما پرسش‌ها همچنان باقی است: چرا جمهوری اسلامی سقوط نمی کند؟

پاسخ به این پرسش‌، نیازمند گفت‌وگو، شفافیت و بازنگری است. اما تا آن زمان، شمع‌هایی که بر مزار جوانان روشن می‌شود، یادآور این حقیقت‌اند که پشت هر عدد، انسانی با رویاها و خانواده‌ای چشم‌انتظار بوده است. زمستان شاید تمام شود، اما خاطره این دیِ خونین، در حافظه بسیاری ماندگار خواهد ماند.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن