اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
بازداشت شبانه چهرههای سیاسی مانند آذر منصوری، جواد امام، ابراهیم اصغرزاده و محسن امینزاده که از فعالان شناختهشده جریان اصلاحطلب در ایراناند، در سطح خبر شاید تفاوت ماهوی با نمونههای مشابه در سالهای گذشته نداشته باشد. برخورد امنیتی با کنشگران سیاسی، چه منتقدان رادیکال و چه منتقدان درونسیستمی، به الگویی تکرارشونده در سیاست ایران بدل شده است. با این حال، اهمیت این بازداشتها نه در خودِ رخداد، بلکه در واکنش جامعه به آن نهفته است؛ واکنشی که بیش از هر چیز، با سردی، طعنه و فقدان شوک مشخص میشود. در مقاطع پیشین، بازداشت فعالان سیاسی اغلب میتوانست دستکم نوعی واکنش جمعی مانند موجی از همدلی، اعتراض نمادین، یا حتی خشم اجتماعی ایجاد کند. اما اینبار، جامعه نه غافلگیر شد، نه برانگیخته، و نه ناراحت. سکوت غالب، همراه با شوخیهای تلخ و فاصلهگیری عاطفی، خود به پدیدهای اجتماعی تبدیل شده است که نیازمند توضیح است. از منظر جامعهشناسی افکار عمومی، نبود واکنش الزاماً نشانه رضایت یا پذیرش نظم سیاسی نیست. در بسیاری از موارد، این وضعیت نشانه فرسایش عمیقتر رابطه جامعه و سیاست است؛ وضعیتی که در آن، کنش سیاسی دیگر نه الهامبخش است و نه حتی خشمبرانگیز. بازداشت اصلاحطلبان در چنین بستری، نه بهعنوان بحرانی تازه، بلکه بهمثابه تأیید یک تصور دیرینه درک میشود. اینکه مسیر اصلاح تدریجی و نهادمند، عملاً به بنبست رسیده است.
اصلاحطلبی بهمثابه پروژه اجتماعی
اصلاحطلبی در ایران، بهویژه از دهه هفتاد، صرفاً یک جریان سیاسی نبود، بلکه یک پروژه اجتماعیِ امیدمحور به شمار میرفت. این پروژه بر این فرض استوار بود که تغییر از درون ساختار قدرت ممکن است، کنش سیاسی قانونی میتواند هزینههای اجتماعی را کاهش دهد و شکافهایی در ساختار وجود دارد که میتوان از آنها برای اصلاح استفاده کرد. در این چارچوب، اصلاحطلبان نقش واسطه میان جامعه ناراضی و نظام سیاسی را ایفا میکردند. سرمایه اصلی آنها نه قدرت سخت، بلکه اعتماد اجتماعی و نوعی سرمایه نمادین بود که امکان گفتوگو، مشارکت و امید به تغییر را زنده نگه میداشت. به نوعی رویافروشی برای مردمی که امیدی به تغییر نظام ندارند.
فرسایش تدریجی سرمایه نمادین
این سرمایه نمادین، اما در گذر زمان بهتدریج فرسوده شد. شکستهای انتخاباتی پیاپی، ناتوانی در تحقق وعدههای کلیدی، و ناکامی در دفاع مؤثر از بدنه اجتماعی در بزنگاههای حساس، اصلاحطلبی را از یک «امکان تغییر» به نوعی مدیریت حداقلی وضع موجود تقلیل داد. در جامعهشناسی سیاسی، چنین وضعیتی به معنای گسست میان نمایندگان سیاسی و پایگاه اجتماعی آنهاست؛ گسستی که بهمرور به بیاعتمادی ساختاری و از دست رفتن مشروعیت نمادین میانجامد. اصلاحطلبان، در نگاه بخش بزرگی از جامعه، دیگر حامل امید نبودند، بلکه بخشی از نظمی تلقی میشدند که خود در ایجاد و تداوم آن نقش داشته است.
بازداشت اصلاحطلبان؛ عبور از یک مرز نمادین
بازداشت چهرههای شاخص اصلاحطلب از این جهت اهمیت دارد که یک مرز نمادین را در ذهن افکار عمومی میشکند؛ مرز میان «منتقد درونسیستم» و «تهدید امنیتی». این بازداشتها این پرسش را برجسته میکند که اگر کنشگرانی که سالها در چارچوب رسمی فعالیت کردهاند نیز مصون نیستند، اساساً چه نوع کنش سیاسی مجاز تلقی میشود.
با این حال، پاسخ جامعه به این پرسش نه اعتراض گسترده، بلکه نوعی پذیرش تلخ است. این واکنش نشان میدهد که جامعه مدتها پیش به این جمعبندی رسیده که این مسیر به بنبست رسیده و بازداشتها صرفاً تأیید این درک پیشیناند، نه عامل شکلگیری آن.
افکار عمومی؛ از اعتراض به کنارهگیری
جامعهشناسان افکار عمومی میان «خشم فعال» و «بیتفاوتی سرد» تمایز قائل میشوند. واکنش جامعه به بازداشتهای اخیر بهوضوح در دسته دوم قرار میگیرد. بهجای خشم یا همدلی، نوعی کنارهگیری عاطفی از سیاست مشاهده میشود. این وضعیت را میتوان با مفاهیمی چون خستگی سیاسی، سرخوردگی جمعی و فروپاشی افق انتظارات توضیح داد. در چنین شرایطی، جامعه دیگر انرژی روانی لازم برای واکنش سیاسی را در خود نمیبیند و سیاست به امری دور، بیاثر و فاقد چشمانداز تغییر تبدیل میشود.
فضای آنلاین؛ آینه بیرحم افکار عمومی
شبکههای اجتماعی تصویر شفافتری از این تغییر نگرش ارائه میدهند. واکنشهای آنلاین به بازداشت اصلاحطلبان عمدتاً در قالب طعنه، کنایه و شوخیهای تلخ بروز یافت. روایت غالب، روایت «دیر فهمیدن» بود؛ اینکه جامعه مدتها پیش به بنبست اصلاحطلبی پی برده بود.
در این فضا، اصلاحطلبان نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان بازیگرانی از نظم سیاسی گذشته بازنمایی شدند که اکنون خود گرفتار همان سازوکاری شدهاند که زمانی آن را توجیه یا مدیریت میکردند.
واژگونی مرجعیت سیاسی
یکی از مهمترین ابعاد این واکنشها، واژگونی مرجعیت آگاهی است. کاربران شبکههای اجتماعی بارها تأکید میکنند که جامعه زودتر از نخبگان سیاسی به انسداد مسیر اصلاح پی برده بود. این احساس «برتری آگاهی اجتماعی» ضربهای جدی به مرجعیت سیاسی اصلاحطلبان وارد کرده و شکاف میان نخبگان و جامعه را عمیقتر ساخته است.
سکوت نخبگان و چهرههای مرجع
سکوت یا واکنش حداقلی بسیاری از روشنفکران، هنرمندان و فعالان سیاسی نیز معنادار است. این سکوت الزاماً ناشی از ترس نیست، بلکه بیشتر از عدم همذاتپنداری سیاسی حکایت دارد. بازداشت اصلاحطلبان دیگر بهعنوان مسئلهای عمومی تلقی نمیشود که بتواند اجماع اخلاقی یا عاطفی ایجاد کند.
نسل جوان و عادیشدن سیاست سرکوب
در میان نسل جوانتر، بازداشت فعالان سیاسی نه یک رویداد استثنایی، بلکه بخشی از نظم عادی سیاست تلقی میشود. این عادیشدن، به کاهش حساسیت اخلاقی، افت انگیزه کنش جمعی و جایگزینی سیاست با طنز یا بیتفاوتی منجر شده است. از منظر جامعهشناسی، این وضعیت نشانه قطع پیوند نسلی با پروژه اصلاحطلبی است.
غیبت کنش جمعی؛ سیاست بدون بسیج
یکی از روشنترین نشانههای بنبست اصلاحطلبی، ناتوانی کامل در بسیج اجتماعی است. نه فراخوان مؤثری شکل گرفت، نه هشتگی فراگیر شد، و نه کمپینی توانست بدنه اجتماعی را فعال کند. در ذهن افکار عمومی، اصلاحطلبی دیگر ارزش کنش جمعی ندارد.
اصلاحطلبی در بنبست تاریخی
از منظر جامعهشناسی سیاسی، اصلاحطلبی امروز در وضعیتی قرار گرفته که میتوان آن را بنبست تاریخی نامید. این جریان نه توان نمایندگی جامعه را دارد، نه امکان اثرگذاری مؤثر در ساختار قدرت، و نه ظرفیت بازتولید امید اجتماعی. بازداشت اصلاحطلبان این بنبست را ایجاد نکرد، بلکه آن را علنی و عریان ساخت.
مسئله فراتر از بازداشت
مسئله اصلی جامعه امروز ایران بازداشت چند چهره سیاسی نیست، بلکه فرسایش امکان سیاستورزی معنادار است. جامعه نه به دفاع برمیخیزد، نه به اعتراض، بلکه به فاصلهگیری خاموش ادامه میدهد. این فاصلهگیری، اگرچه بیصداست، اما از منظر جامعهشناسی افکار عمومی، یکی از عمیقترین بحرانهای سیاسی معاصر ایران به شمار میرود؛ بحرانی که اصلاحطلبی، بهعنوان یک پروژه اجتماعی، دیگر پاسخی برای آن ندارد. در نهایت جمهوری اسلامی تمام درهای اعتراض مدنی را بسته است و هیچ راهی برای اصلاح نیست.