اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق
امروز هجدهم بهمن است. سی روز گذشته، اما هیچچیز «گذشته» به نظر نمیرسد. زمان در این شهر جلو نرفته؛ فقط تکرار شده. صبحها میآیند، شبها میروند، اما مردم هنوز در همان دو روز گیر کردهاند. دو روزی که شهر فکر میکرد صداست، اعتراض است، شاید امید؛ و نفهمید دارد وارد تقویمِ «آخرین بار»ها میشود. در آن دو روز، آدمها برای آخرین بار کارهای کاملاً معمولی کردند. برای آخرین بار عجله داشتند. برای آخرین بار گفتند «زود برمیگردم». برای آخرین بار گوشی را توی جیب گذاشتند. برای آخرین بار فکر کردند زندگی ادامه دارد. هیچکس نمیداند «آخرین بار» چهوقت است؛ اگر میدانست، حتماً جور دیگری خداحافظی میکرد. حتی صدای بهنام هم مانند آخرین بار نیست. صدای بهنام سرشار از شوق زندگی است. صدای بهنام بی درنگ می پیچد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد! صدای ملتسمانه مادری که نمی خواهد این آخرین بار باشد. بهنام نرو؛ بهنام…!
روز اول، شهر هنوز نفس داشت. جمعیت به هم نگاه میکرد، انگار میخواست مطمئن شود تنها نیست. صداها روی هم میافتادند. بعضیها میترسیدند، بعضیها امیدوار بودند، بعضیها فقط آمده بودند که باشند. هیچکس فکر نمیکرد این بودن، برای بعضیها آخرین بودن است. هزاران نفر بی آنکه بدانند، برای آخرین بار بیدار شدند برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند: «نگران نباشید، مواظبیم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار ایستادند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند. اما آن شب هزاران تن برای آخرین بار چشمان خود را نبستند. زنی در پزشکی قانونی می گفت جنازه های آن روز همگی در حالت غافلگیری با چشمان باز فوت شدند، چرا که اگر یک سیلی به صورت فردی روانه شود اولین واکنش طبیعی انسان بستن چشم است! اما آنها با چشمان باز رفتند. بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده بود. آخ از دختران. هنوز پیکر دختران به دست خاک سپرده نشده. زمزمه های از نبودی رحم و پارگی اندام تناسلی آنها به گوش می رسد. بیزاریم از دینتان. چه جوانانی رفتند و دیگر باز نگشتند.
روز دوم، همهچیز تغییر کرد….
اما روز دوم را نباید فراموش کرد. آن روز همه چیز تغییر کرد. نه با یک لحظه مشخص؛ با انباشتهشدنِ ترس. با خبرهایی که دهانبهدهان میچرخیدند. با تماسهایی که بیجواب ماندند. با آدمهایی که دیر کردند، و دیرکردنشان عادی نبود. شهر فهمید چیزی شکسته، اما هنوز نمیدانست چهقدر عمیق. همه فهمیدند دیشب برای آخرین بار عزیزشان را دیدند. اما همگی در بهت و حیرت فرو رفتند. و بعد، دو روز تمام شد. اما تمامشدن اعتراض، شروعِ سوگ بود. سوگی که نه با عزاداری بلکه با هل هله و رقص بود. واقعیت دیگر از ماشین عروس بدمان می آید، از خنچه عروس و دوماد بدمان می آید. از یکی تولد، از دست . رقص کل کشیدن متنفریم. از کاورای مشکی حتی از 207 حالمان به هم میخورد. قلبمان مچاله شده. از جوانیمان حالمان به هم میخوره. از این نفسی که داریم عذاب وجدان داریم. از زندگی کردن بیذاریم. از خندیدن از شادی بیذاریم. ما دیگر مانند سی روز پیش نمی شویم و این سقوط اجتماعی ترسناکتر از حضورمان است.
سی روز گذشته است….
سی روزی که مردم هر روز از خواب بیدار میشوند و اول گوش میدهند: آیا امروز خبر تازهای هست؟ آیا اسم جدیدی اضافه شده؟ آیا کسی که «نباید» برنگشته، برگشته؟ آیا آن پیکر ناشناس به عزیزش رسیده؟ بابایی سپهر چه شد؟ مادران چه می کنند؟ داغ این همه جوان را چگونه تحمل کنیم؟ در جایی خواندم نوشته بود مشکل مسکن جوانان با کشتن آنها حل شد! کاش مشکل ما فقط خانه بود. دیگری می گوید هزاران نفر برای گشنگی مردند؛ نه اشتباهه هزاران نفر برای آزادی رفتند.
اما در این سی روز نه خوراکی از گلوی ما پایین رفته نه آزادی داریم و نه هوایی. سی روزی که گوشیها سنگین شدهاند. نوتیفیکیشنها ترسناکاند. زنگ تلفن، دل را خالی میکند. میلیون ها ایرانی در این سی روز فقط نفس می کشند، هیچ جانی برای ادامه دادن ندارند.
بسیاری هنوز در دل فاجعه مانده اند، با اینکه گلوله ای به تنشان نخورده اما زخم تماشایی این ویرانی حیات را روزی صدبار مصادره می کنند؛ با یاد هزاران جاویدنامی که از همه ما زیباتر، باهوش تر و با جرات تر بودند و مایی که دقیقا در نقطه ای که ایستادیم تنها تبر می خوریم نه آنقدر جوانیم که مثل شاخه ها دور از دسترس باشیم و نه انقدر پیریم که ریشه دوانده باشیم و چقدر دشوار است مردن را ادامه دادند.
خانهها تغییر کردهاند…
بعضی خانهها ساکتتر از همیشهاند. بعضی اتاقها دستنخورده ماندهاند. لیوانی که شسته نشده، کفشی که همانجا مانده، لباسی که هنوز بوی صاحبش را میدهد. مادرها با صداهای آهسته حرف میزنند. پدرها کمتر نگاه میکنند. خواهرها و برادرها بلد نیستند با این «نبودن» چه کنند. سوگ از هر سوی به گوش می رسد اما در خفقان. در خیابان، مردم کمتر همدیگر را نگاه میکنند. نه از بیتفاوتی؛ از ترسِ شکستن. اگر نگاهها قفل شود، بغض باز میشود. مغازهدارها مشتریها را میشناسند، اما حالشان را نه. خریدها کوتاه شده. حرفها نصفه میمانند. خندهها زود خاموش میشوند، انگار کسی یادش میآید که خندیدن، یک امتیاز لوکس شده.
رسانهها گزارش دادهاند. عدد گفتهاند. آمار دادهاند. اما مردم با عددها زندگی نمیکنند؛ با اسمها زندگی میکنند. با چهرهها. با «کاش دیروز زنگ زده بودم». با «کاش نگهش داشته بودم». هر گزارش، برای یک خانواده، یک زخم تازه است. هر خبر، یادآوری این است که هیچچیز تمام نشده. سی روز بعد، خشم شکل عجیبی پیدا کرده. نه فریاد است، نه انفجار. خشم، سنگین و ساکت شده. مثل باری که همه حمل میکنند و هیچکس زمین نمیگذارد. خشمِ آدمهایی که نمیخواهند فراموش کنند. که میترسند اگر آرام شوند، اگر عادت کنند، اگر زندگی را ادامه دهند، انگار خیانت کردهاند.
مردم یا دیگر شبها نمیخوابند یا زیاد میخوابند. بعضیها از خانه بیرون نمیروند. بعضیها مدام راه میروند، بیهدف، فقط برای اینکه در چهار دیوار نمانند. اضطراب، شکل تازهای از زندگی شده. امید، محتاط شده. حتی رؤیاها آرامتر نفس میکشند.
سی روز بعد، شهر عزادار است؛ اما عزاداریاش رسمی نیست. پرچم ندارد. مراسم ندارد. این سوگ، پراکنده است؛ در پیامهای نصفهشب، در استوریهای بیکپشن، در عکسهای سیاه، در سکوتهای طولانی. مردم بلد نیستند چطور سوگواری کنند برای چیزی که هنوز اسمش را درست نمیدانند. و با این حال، چیزی زنده مانده. نه شادی؛ چیزی شبیه ایستادن. ایستادنِ خسته، اما لجوج. ایستادنِ آدمهایی که هنوز اسمها را حفظ میکنند. که هنوز میگویند «آخرین بار»ها مهماند. که هنوز باور دارند این شهر، با همهی این غم، ارزش دوستداشتن دارد. سی روز گذشته، و مردم یاد گرفتهاند با غم راه بروند. نه از روی انتخاب؛ از روی اجبار. یاد گرفتهاند صبحها بلند شوند، کار کنند، زندگی را هل بدهند جلو در حالی که بخشی از دلشان جا مانده، در همان دو روز دیماه. در همان لحظههایی که کسی گفت «نگران نباشید» و دیگر برنگشت.
امروز هجدهم بهمن است. یک ماه گذشته، اما شهر هنوز در سوگ است. نه فقط برای آنهایی که رفتند؛ برای آنهایی که ماندند و دیگر مثل قبل نیستند. باز ماندن سنگین است؛ نفس ها خفقان می آوردند. تصاویر در ذهن تکرار می شوند و در پس این تکرار خشم و نفرت مدام بیشتر می شود؛ مرده ای زنده یا زنده ای مرده گل ها چیده شدند و سبز ماندند اما گل های که ماندند پژمرده اند؛ گویی آنکه مانده نیم جان است، آنکه رفته جاودان شد.