خانه جامعه چه جوانانی اسماعیل … 

زیاده عرضی نیست

چه جوانانی اسماعیل … 

از آخرین یادداشتم سه روزی می گذرد، امروز آمدم برایتان بگویم که چرا سه روز تمام لال بودم و اشک امانم نمی داد، آمدم بگویم که هر روز این بار غم بیشتر و بیشتر می شود و انگار نباید برایش پایانی متصور باشیم، چهارشنبه 15 بهمن چند روز مانده به ماهگرد آن روزهای تلخ فراموش نشدنی، خبر آمد که یکی از نزدیکانم، جوان رعنا و دوست داشتنی کسی که پر از شوق زندگی بود را از دست دادم.

یادداشت سردبیر/ یارا خاتمی 

از آخرین یادداشتم سه روزی می گذرد، امروز آمدم برایتان بگویم که چرا سه روز تمام لال بودم و اشک امانم نمی داد، آمدم بگویم که هر روز این بار غم بیشتر و بیشتر می شود و انگار نباید برایش پایانی متصور باشیم، چهارشنبه 15 بهمن چند روز مانده به ماهگرد آن روزهای تلخ فراموش نشدنی، خبر آمد که یکی از نزدیکانم، جوان رعنا و دوست داشتنی کسی که پر از شوق زندگی بود را از دست دادم. گویا منتظر همین بودم که فرو بریزم و از همه بپاشم گویا منتظر همان تلنگر بودم که بغض این یک ماه را که فروخوردم تا عزیزانم را بیشتر از این ناراحت نکنم، در کمترین زمان ممکن شکست و این بغض همراه با فریاد و گریه بیرون ریخت اما گریه چند ساعته هم مرا آرام نکرد.

می بینی اسماعیل چه جوانانی را از دست دادیم، جوانانی که حتی روحشان خبر نداشت آن 18 و 19 دی قرار است چه بلایی سرشان بیاید، آنهاییکه رفتند تا فریاد بزنند و بگویند ما خسته شدیم از این همه گرانی از این همه ناامیدی از این همه دست و پا زدن در مردابی که شما برای ما ساختید اما پاسخ آنها به جای شنیدن حرف هایشان و رفع نیازهایشان تیر جنگی بود.

تیری که سر، قلب، چشم و پهلوی آنها را نشانه گرفت و در کسری از ثانیه جان آنها را گرفت تا به همه ثابت کند که من برای بقا همه کار می کنم هم کودک می کشم هم نوجوان و جوان؛ حتی پیرزن و پیرمرد برای من فرقی ندارد تو که هستی و چه می خواهی موضوع این است که من باید باشم هر طور شده باید باشم این قدرت این جایگاه را نباید از دست دهم.

ماجرا از آنجایی تلخ تر می شود که آنهاییکه از پشت بام و داخل ماشین و روی موتور به سمت مردم تیراندازی کردند گویا نه قلبی دارند نه احساسی، انگار یکی آنها را مسخ کرده بود و به او گفته بود باید بکشی تا خودت زنده بمانی!.

خیلی حرف ها برای گفتن داشتم، اصلا آمدم اینجا که هی بنویسم بنویسم بنویسم اما آنقدر غمم بزرگ است که ذهنم یاری نمی کند و دستم مدام روی کیبورد مکث می کند، فراموش می کنم چه می خواستم بنویسم؛ جمله بعدی که خواستم بنویسم چی بود؟ یادم نمی آید؛ فقط می گویم چه جوانانی اسماعیل ….

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن