خانه جامعه مشارکت تا مصادره

هموطن زن، زندگی، آزادی و نبرد پنهان بر سر قدرت، روایت و حذف زنان را بررسی می کند:

مشارکت تا مصادره

تاریخ اجتماعی انقلاب‌ها نشان می‌دهد که شکاف میان «مشارکت» و «قدرت» یکی از پایدارترین الگوهای تحولات انقلابی است. گروه‌هایی که بیشترین نقش را در بسیج، مقاومت و تداوم جنبش‌های انقلابی ایفا می‌کنند، لزوماً همان گروه‌هایی نیستند که در مرحله‌ی تثبیت قدرت، سهمی از تصمیم‌گیری سیاسی به دست می‌آورند.

اختصاصی گروه اجتماعی/ رها صدیق

تاریخ اجتماعی انقلاب‌ها نشان می‌دهد که شکاف میان «مشارکت» و «قدرت» یکی از پایدارترین الگوهای تحولات انقلابی است. گروه‌هایی که بیشترین نقش را در بسیج، مقاومت و تداوم جنبش‌های انقلابی ایفا می‌کنند، لزوماً همان گروه‌هایی نیستند که در مرحله‌ی تثبیت قدرت، سهمی از تصمیم‌گیری سیاسی به دست می‌آورند. در این میان، زنان تقریباً در تمام انقلاب‌های مدرن از انقلاب فرانسه تا انقلاب‌های قرن بیستم در آسیا، آفریقا و خاورمیانه در موقعیتی تکرارشونده قرار گرفته‌اند، حضور پررنگ در لحظه‌ی گسست، و حذف ساختاری در لحظه‌ی نهادسازی.

مطالعات جامعه‌شناسی انقلاب، به‌ویژه آثار تدا اسکاچپول و چارلز تیلی، نشان می‌دهد که انقلاب‌ها نه فقط رخدادهایی ناگهانی، بلکه فرآیندهایی چندمرحله‌ای هستند. در این فرآیند، «تعریف مسئله‌ی اصلی» نقشی تعیین‌کننده دارد. هنگامی که اولویت انقلاب به‌صورت سلسله‌مراتبی تعریف می‌شود مثلاً «نجات ملت»، «استقلال سیاسی» یا «امنیت ملی» مطالباتی که نظم‌های عمیق‌تری مانند جنسیت، بدن، خانواده و روابط قدرت روزمره را به چالش می‌کشند، به حاشیه رانده می‌شوند. مطالبات زنان دقیقاً در همین نقطه حذف می‌شوند؛ نه لزوماً با سرکوب مستقیم، بلکه با تعویق، انکار یا تقلیل.

در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، برابری جنسیتی به‌عنوان مطالبه‌ای «غیرفوری» یا «پس از پیروزی» معرفی شده است. این منطق تعویق، آن‌گونه که فمینیست‌های منتقد انقلاب‌ها نشان داده‌اند، یک مکانیسم سیاسی است نه یک ضرورت تاریخی. وعده‌ی «بعداً» عملاً به ابزاری برای حفظ ساختارهای مردسالار در دل پروژه‌های ظاهراً رهایی‌بخش تبدیل می‌شود. به این ترتیب، انقلاب می‌تواند بدون تغییر در نظم جنسیتی، خود را کامل اعلام کند.

با این حال، مصادره‌ی انقلاب‌ها تنها محصول نیروهای داخلی نیست. در نظم جهانی معاصر، انقلاب‌ها همواره در میدان نیروهای فراملی عمل می‌کنند. دولت‌های قدرتمند، نهادهای بین‌المللی و شبکه‌های اقتصادی جهانی، نقش مهمی در شکل‌دهی به سرنوشت جنبش‌های اجتماعی دارند. نظریه‌های نواستعماری نشان می‌دهند که کنترل امروز کمتر از مسیر اشغال مستقیم و بیشتر از طریق مدیریت روایت‌ها، فشارهای اقتصادی، دیپلماسی گزینشی و حمایت از بازیگران «قابل پیش‌بینی» اعمال می‌شود.

در این چارچوب، جنبش‌هایی که خواهان تغییرات ریشه‌ای در ساختارهای قدرت به‌ویژه در حوزه‌های جنسیت، اقتصاد و اقتدار سیاسی هستند، اغلب با دو سرنوشت مواجه می‌شوند، یا سرکوب می‌شوند، یا «بی‌خطرسازی». بی‌خطرسازی به معنای تقلیل یک جنبش رادیکال به مجموعه‌ای از نمادها، تصاویر احساسی و مطالبات حداقلی است که بتوان آن را در نظم موجود هضم کرد. تجربه‌ی بسیاری از جنبش‌های زنان در جهان نشان می‌دهد که رادیکال‌ترین مطالبات کنترل بر بدن، نقد خانواده‌ی پدرسالار، و بازتعریف قدرت، معمولاً نخستین بخش‌هایی هستند که حذف یا تلطیف می‌شوند.

رسانه‌های جهانی و حتی برخی سازمان‌های غیردولتی، ناخواسته یا آگاهانه، در این فرآیند نقش ایفا می‌کنند. زمانی که یک جنبش به روایت‌های ساده‌سازی‌شده، قهرمان‌محور یا صرفاً احساسی فروکاسته می‌شود، ظرفیت آن برای نقد ساختاری کاهش می‌یابد. جامعه‌شناسان رسانه هشدار داده‌اند که «مرئی‌شدن» لزوماً به معنای «قدرت‌مندشدن» نیست. در بسیاری موارد، مرئی‌شدن بدون تغییر در مناسبات قدرت، صرفاً شکل تازه‌ای از مدیریت و مصرف جنبش است.

در این بستر تاریخی و نظری، شعار «زن، زندگی، آزادی» واجد اهمیت ویژه‌ای است. اهمیت آن صرفاً در فراگیری یا بار عاطفی‌اش نیست، بلکه در جابه‌جایی رادیکال نقطه‌ی تمرکز سیاست است. این شعار، برخلاف بسیاری از گفتمان‌های انقلابی کلاسیک، از «زن» آغاز می‌کند؛ نه به‌عنوان نماد، بلکه به‌عنوان سوژه‌ی سیاسی. «زندگی» را در برابر سیاست‌های مرگ‌محور، حذف‌گرا و ایدئولوژیک قرار می‌دهد؛ و «آزادی» را نه وعده‌ای موکول به آینده، بلکه حقی مربوط به اکنون تعریف می‌کند.

این جابه‌جایی، از منظر نظری، چالشی مستقیم برای منطق مصادره است. زیرا وقتی بدن، تجربه‌ی زیسته و زندگی روزمره به مرکز سیاست منتقل می‌شوند، امکان تعویق مطالبات کاهش می‌یابد. با این حال، هیچ شعاری به‌خودیِ خود مصون نیست. تاریخ نشان داده است که حتی رادیکال‌ترین گفتمان‌ها نیز می‌توانند در فرآیند نهادینه‌شدن، تهی شوند.

خطر آن‌جاست که «زن، زندگی، آزادی» به نشانه‌ای تزئینی یا جهانی‌پسند تبدیل شود؛ شعاری که در سطح نمادین پذیرفته می‌شود اما به تغییر واقعی در قوانین، سیاست‌ها و روابط قدرت منجر نمی‌گردد. اگر زنان بار دیگر به نیروی بسیج‌کننده تقلیل یابند و نه کنشگران تصمیم‌ساز؛ اگر فمینیسم به‌عنوان عامل تفرقه حذف شود؛ و اگر تجربه‌های زیسته‌ی زنان در نام وحدت یا مصلحت ژئوپولیتیک سانسور گردد، آن‌گاه همان الگوی آشنای مصادره تکرار خواهد شد.

از این‌رو، انقلاب را نباید صرفاً در لحظه‌ی فروپاشی نظم قدیم جست‌وجو کرد. انقلاب در روایت‌ها، در سیاست‌های حمایت خارجی، در ساختارهای جایگزین و در پاسخ به این پرسش ادامه می‌یابد که «چه کسی حق تصمیم‌گیری دارد». «زن، زندگی، آزادی» اگر قرار است صرفاً شعار نباشد، باید به معیاری برای سنجش تمام پروژه‌های سیاسی بدل شود. معیاری که با آن بتوان تشخیص داد آیا آینده‌ای که ساخته می‌شود، واقعاً از آنِ زنانی است که امکان این گسست را فراهم کردند یا نه.

این‌بار، هوشیاری یک ضرورت تاریخی است. مصادره، همیشه با زور آغاز نمی‌شود؛ گاهی با وعده، گاهی با تعویق، و گاهی با تحسین بی‌خطر. اگر این الگوها شناخته نشوند، انقلاب حتی با زیباترین شعارها می‌تواند بار دیگر از دست صاحبانش ربوده شود.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن