اختصاصی گروه اجتماعی / رها صدیق
امسال دیماه، از آن زمستانهایی بود که سرمایش فقط به پوست نمینشست، به جان نفوذ میکرد. هوا نفس نمیکشید؛ سنگین و درهم بود، مثل شهری که از وقت خودش عقب مانده باشد. هیچکس نمیدانست دقیقاً از کِی شروع شد. شاید از شبی در مشهد، شاید از شایعهای در شبکهها، شاید از خستگیِ روزی طولانیتر از عمر یک نسل. اما ناگهان همهچیز تغییر کرد. مردم در خیابانها بودند؛ بیدعوت، بیبرنامه، با چشمانی روشن که انگار تازه دنیا را دیده باشند. در میدانهای کوچک شهر، ازدحام شکل گرفت. صدای فریادها اول آرام بود، بعد رسا، بعد مثل سیلی که از دامنه رها شود، به همهجا رسید. پیرزنی که از کنار دیوار رد میشد، ایستاد و به جمع نگاه کرد. لبخند محوی زد و گفت: «خدا نگهدارتون باشه بچهها.» دستهایش میلرزید؛ معلوم بود سالهاست فقط نگاه کرده است.
در آن روزها، هر صدای بوق، هر پای رفتوبرگشت، حامل پیامی بود. مردم از درون خانهها به پشت بامها رفتند، قابلمه زدند، شعار خواندند؛ بعضی زیر لب، بعضی با فریاد. این شهرها به خود آمده بودند، درست مثل انسانی که از بیحسی بیدار شود و تازه درد را بفهمد. و آن درد، هرچقدر تلخ، نشانه زندگی بود. اما زندگی را برای ما تبدیل به عزا کردند.
تهران عصرِ یکی از همان روزها، شهری با چهرهای دوگانه بود: سمت شمال آرام، سمت جنوب خشمگین. خیابان ستارخان شلوغتر از همیشه، صدای همهمه از هر گوشه میپیچید. در پیادهروها چهرههایی دیده میشد که نه خشمگین بودند نه آرام، مضطرب، مصمم، بیقرار. شاعری که دو سال بود چیزی نمینوشت، دفترچهاش را در جیب گذاشت و بیرون آمد. گفت: «میخوام حرفهامو بین مردم بنویسم، روی دیوارها.»
کسی نمیدانست قدم بعدی چیست. نیروی امنیتی در انتهای خیابان ردیف شده بود. صدای موتور و شلیک گاز اشکآور، در آن سرما میپیچید. مردی فریاد زد: «نترسید! اونا بیشتر از ما میترسن!» جمعیت لحظهای ایستاد، بعد دوباره جلو رفت. بوی دود فضا را پر کرده بود. پیرمردی از پشت پنجره نگاه کرد و زیر لب گفت: «این بچهها دارن اون کاری رو میکنن که ما نکردیم.»
در دل هرکس، تکهای از وحشت و شور باهم بود. نه امید کامل بود نه یأس مطلق، بلکه چیزی بین این دو احساسِ زنده بودن بعد از سالها خاموشی. صدای زنگ مغازهای که بسته میشد، با فریاد مردم تلفیق شد. بعضی میدویدند، بعضی برمیگشتند. پارکینگ خانه ها پناه شدند برای آنهایی که گاز اشکآور چشمشان را بسته بود. زنی با روسری نیمهافتاده، شیشهی مغازهای را باز کرد، پسر جوانی را کشید داخل و گفت: «صبر کن نفس بگیری، بعد برو.» همه همراه و هم صدا بودند.
شب آن روز، شهر در هالهای از دود فرو رفته بود. اینترنت قطع شد. خبرها پراکنده میرسیدند، گاهی دقیق، گاهی شایعه. اما هیچکدام مانع از ادامه حرکت نشدند. تلفنها با رمز صحبت میکردند. هر کسی گوشهای از روایت را مینوشت، در دفتر، در پیام، در دل. مردم یاد گرفته بودند که چگونه در سکوت هم خبر بدهند.
آن شب در کرمانشاه، جوانی با صدای گرفته برای جمعی کوچک خواند: «ما هنوز زندهایم، تا وقتی صدامون هست.» صدای او با صدای بوق ماشینها درهم آمیخت. پیرمردی کنار میدان گفت: «من جنگ دیدهام، اما این یکی فرق دارد. آنوقت دشمن روبهرو بود، حالا انگار درون ماست.»
روز بعد، در شهرهای دیگر هم صدا بلند شد. زاهدان، تبریز، مشهد، اصفهان و اهواز. انگار مردم در گوش هم زمزمه کرده بودند: «وقت گفتنه.» در هر شهر، چهرهها عوض میشدند، اما مضمون یکی بود؛ کرامت، عدالت، نفس کشیدن. در آن شلوغی، نوجوانی با تلفن خاموشش فیلم میگرفت. گفت: «برای روزی که دیگه اینترنت رو قطع نکنن.» لبخند زد، اما در چشمانش برق ترسی کوتاه بود.
عصر همان روز، باران گرفت. خیابانها نیمهخالی شد، اما فریادها هنوز در هوا ماندند. ردّ شعارها از روی دیوارها پاک نشد. در ایستگاه مترو، مردی خاکستریپوش در گوش جوانی گفت: «یادت باشه، سکوت هم یه جور اعتراضه، اما همیشه نباید ساکت موند.» جوان سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «ما تازه شروع کردیم.»
آن شب، رادیوهای بسته و کانالهای داخلی چیزی نگفتند. اما هر خانهای برای خودش مرکز خبر شده بود. از پنجره، نور تلفنها میدرخشید، مثل ستارههایی پراکنده در دل شهر خاموش. در خیابانهای خلوت، شعارها هنوز روی دیوارها بود، واژههایی با خط شتابزده اما زنده.
بعدتر که آرامش بازگشت، آرامشی ظاهری بود. درون مردم هنوز طوفان میچرخید. روزنامهها از «اتمام ناآرامیها» نوشتند، اما چیزی تمام نشده بود. فقط شکلش عوض شد. خشم فرو رفت، مثل آتش زیر خاکستر. نگاهها عمیقتر شد، واژهها دقیقتر، و سکوت معنا پیدا کرد.
حالا که تنها چند هفته گذشته، وقتی از آن روزها حرف میزنیم، کسی نمیتواند دقیق توضیح بدهد چه بود که ما را بیرون کشید. شاید جمعِ زخمهای کوچک، شاید احساس خفقان، شاید فقط یک جرقه. اما آنچه ماند، احساسی مشترک بود، دیگر نمیتوان به گذشته برگشت. دیماه فقط تقویم نبود؛ یک فصل در روان جمعی ما بود.
هنوز هم، هر وقت عکس یا نام جدیدی از پیکرهای بی جان مردگان اعتراضات در گوشه و کناری نمایان می شود، انگار چیزی در عمق شهر بیدار میشود. صدایی از گذشته میآید، صدایی که میگوید: «اگر روانت بههم ریخته و دلت مچاله شده، نگران نباش؛ این نشانهی درک است، نه ضعف.» ما در آن روزها یاد گرفتیم که خشم، اگر با آگاهی همراه شود، میتواند پرشورترین شکل عشق به زندگی باشد.
دیماه در حافظه ما نه فقط صحنه اعتراض که لحظهی شکلگیری “ما” بود. مردمی که فهمیدند مراقبت، بخشی از عمل است، و صبر، ادامهی مقاومت. درست مثل کوهنوردی که در مه میماند تا مسیر را دوباره ببیند، ما هم آموختیم که ایستادن و اندیشیدن خیانت نیست.
حالا هر بار که تاریخ مرور میشود، آن زمستان در سکوتش زنده میماند. چون چیزی در ما از آن روز به بعد دیگر خاموش نشد. حافظه ما، با وجودِ درد، قویتر شد. ما از میان گاز اشکآور، از خبرهای ناتمام و شبهای بیخواب عبور کردیم و هنوز ایستادهایم. شاید با زخم، شاید با ترس، اما با داناییای که دیگر از ما جدا نخواهد شد. و بله، اگر روزی فیلمی از آن روزها برای آیندگان ساخته شود، شاید تماشاگرش از حجم واقعیت تاب نیاورد و بگوید: “مگر میشود؟” اما ما میدانیم: میشود. ما آن روزها را زیستیم، نه در قاب دوربین، بلکه در پوست و نفسمان. آنچه دیده شد، فقط بخشی از ماجرا بود. بخش دیگر، درون ما ماند. همانجا که روانها بههم ریختند، قلبها مچاله شدند، و از دل همهی آن آشوب، فهمی تازه از زندگی زاده شد.