اختصاصی گروه اجتماعی / رها صدیق
در روایتهای رسمی، سوگ همیشه به سکوت دعوت میشود؛ به فروخوردن، به اشک بیصدا، به پایان اما تاریخ و اسطوره ایران، روایت دیگری را باور دارد. سوگ همیشه پایان ماجرا نیست، گاهی آغازگر حماسی بی بدیل است. از هفتم دیماه، موجی از اعتراضات سراسری ایران را دربرگرفت؛ اعتراضاتی که ابتدا با شعارهای معیشتی و خشم نسبت به سقوط کیفیت زندگی شروع شد و خیلی زود به پرسش از کلیت ساختار قدرت و آینده سیاسی کشور رسید. در این میان، دو شب ۱۸ و ۱۹ دی، در حافظه عمومی و در گزارشهای رسانهای، به نقطهای تاریک و خونین بدل شدند؛ شبی که برای بسیاری، مرز میان «اعتراض» و «کشتار» را از هم جدا کرد.
منابع مختلف حقوقبشری و رسانهای میگویند در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی، سرکوب معترضان با شلیک مستقیم گلوله و استفاده گسترده از مهمات جنگی همراه بود، بهطوری که فقط در تهران، دستکم شش بیمارستان در یک روز ۲۱۷ مورد مرگ مرتبط با اعتراضها را ثبت کردهاند؛ اغلب قربانیان جوانانی بودند که با اصابت گلوله جان باختند. در سطح ملی، برخی گزارشها از کشتهشدن دستکم ۱۲ هزار نفر در همین دو شب سخن میگویند و برخی برآوردها، کل قربانیان این دوره را بین ۱۶ تا بیش از ۳۰ هزار نفر تخمین زدهاند؛ آماری که به دلیل قطع و محدودیت شدید اینترنت و انسداد رسانهها، امکان راستیآزمایی مستقل و کامل آن وجود ندارد.
در کنار این ارقام، برخی منابع غیررسمی و تحلیلهای مبتنی بر دادههای بیمارستانی، گورهای تازه، گزارشهای کادر درمان و نهادهای امنیتی، عددی در حدود ۳۳ تا بیش از ۴۰ هزار کشته را برای کل بازه سرکوب دیماه مطرح کردهاند؛ در دل همین طیف برآوردهاست که عدد ۳۶۵۰۰ نیز بهعنوان یکی از ارزیابیهای غیررسمی و بحثبرانگیز تلفات، در شبکههای غیرعلنی و بین برخی کنشگران و تحلیلگران تکرار میشود. این اعداد، نه بهعنوان «آمار قطعی»، که بهعنوان نشانهای از ابعاد کمسابقه خشونت ثبت شدهاند؛ نشانهای از اینکه آنچه رخ داد، فقط یک «برخورد خیابانی» نبود، بلکه برای بسیاری، یادآور یک کشتار سازمانیافته و سراسری است.
در برابر این روایتها، مقامهای رسمی تا امروز تنها به ارقامی بسیار پایینتر اشاره کردهاند؛ بعضی منابع نزدیک به حاکمیت، بر تلفات در حد چند هزار نفر، شامل معترضان و نیروهای امنیتی، تأکید دارند و مسئولیت بخش بزرگی از خونریزی را به «تروریستها» یا «اغتشاشگران مسلح» نسبت میدهند. همین فاصله عمیق میان آمار رسمی و برآوردهای مستقل و غیررسمی است که عدد را از یک داده خشک به میدان نزاع بر سر حقیقت تبدیل کرده است.
از عدد تا صورت؛ بدنهایی که گم نمیشوند
رسانههای مستقل و شبکههای مدنی، در هفتههای پس از ۱۸ و ۱۹ دی، تلاش کردند عدد را به چهره تبدیل کنند؛ از فهرست نامها تا روایت خانوادهها، از عکسهای گوشیهای همراه تا ویدئوهای کوتاهی که پیش از مسدود شدن اینترنت از شهرهای مختلف مخابره شد. در گزارشهایی که از داخل ایران بیرون خزید، تصویرهای مشابهی تکرار میشد: جوانانی که با گلوله مستقیم ماموران حکومتی بر زمین افتادند؛ میدانهایی که لحظهای شبیه تجمع سیاسی بود و لحظهای بعد به صحنه جنگ یکطرفه.
در یک روایت، شاهد عینی از شهر تهران میگوید که تکتیراندازها روی پشتبامها مردم را از پشت سر هدف قرار میدادند و حتی زمانی که خانوادهها برای جمعکردن پیکرها نزدیک میشدند، رگبارها قطع نمیشد. روایت دیگری از کرج یا مشهد است؛ جایی که مسیرهای خروج اضطراری، با صف خودروهای شخصیای پر شد که در آنها مجروحان را به بیمارستان میبردند و هر چند دقیقه، یکی از آنها به سکوت مطلق بدل میشد.
در این میان، بیمارستانها به قلب دوگانه تراژدی بدل شدند: از یک سو، محل نجات جانهایی که هنوز میشد برایشان کاری کرد؛ از سوی دیگر، انبار بدنهایی که از خیابان به سردخانه منتقل میشدند. کادر درمان از فشار روانی آن شبها میگویند؛ از اینکه چگونه اتاق عمل و اورژانس در فاصله چند ساعت با موجی از جوانهای گلولهخورده پر شد، در حالی که بیرون، صدای شلیک قطع نمیشد. مامورانی که حیدر حیدر کنان دور حیاط بیمارستان می چرخیدند و هر جنبنده ای را با تیرخلاص از پا در می آوردند.
در گزارشهای بینالمللی، از جمله روایتهایی که به ساندی تایمز و شبکههایی مانند سیبیاس نیوز راه یافته، این تصویر ترسیم میشود که طی این دوره، دستکم ۱۶ تا ۱۸ هزار نفر کشته و صدها هزار نفر زخمی شدهاند؛ زخمیهایی که بسیاریشان با آسیبهای دائمی، از نابینایی تا نقص عضو، روبهرو شدهاند. در این گزارشها تأکید شده که بخش بزرگی از قربانیان کمتر از ۳۰ سال سن داشتهاند و زنان باردار و کودکان نیز در میان کشتهها و مجروحان دیده میشوند.
تهمینه؛ وقتی سوگ سخن میگوید
برای فهمیدن اینکه خاکسپاریهای پس از این کشتار چگونه به کنش تبدیل شد، شاید لازم باشد از خیابان فاصله بگیریم و به متن شاهنامه برگردیم؛ به تهمینه، مادر سهراب. تهمینه در روایت فردوسی، فقط مادر سوگوار نیست؛ او زنی است که اندوهش را پنهان نمیکند و سوگ را به زبان اعتراض خاموش بدل میسازد، زنی که فقدان را در سکوت حل نمیکند و با ایستادن بر سر پیکر فرزند، حقیقت مرگ او را به رخ جهان میکشد.
در تخیل جمعی ایرانیان، تهمینه تصویر مادری است که نمیپذیرد مرگ فرزندش در قالب روایت رسمی هضم شود؛ او با حضور بدناش، با مویه و کلاماش، مرگ سهراب را به شهادتی علیه قدرت بدل میکند. همین منطق، قرنها بعد، در خاکسپاریهای دیماه دوباره زنده شد؛ وقتی مادران و پدران، خواهران و برادران، سوگ را نه بهعنوان پذیرش پایان، که بهعنوان شکلی از ادامه دادن، به خیابان و گورستان آوردند.
خاکسپاریهایی که به صحنه حماسی بدل شدند؛ پس از ۱۸ و ۱۹ دی، در شهرهای مختلف، خاکسپاریها به میدانهای تازهای برای گفتن تبدیل شدند؛ گفتنی که در رسانهها و تریبونهای رسمی جایی نداشت. در بسیاری از روایتهای محلی، آمده است که خانوادهها زیر فشار بودند تا مراسم را «ساده»، «بیحاشیه» و «بدون تجمع گسترده» برگزار کنند، اما واقعیت، چیز دیگری شد، جمعیتهایی که بهمحض آغاز مراسم، شعارهایی را زمزمه کردند که پیشتر در خیابان فریاد زده بودند؛ سرهایی که به نشانه اعتراض بالا رفت؛ سکوتهایی که از هر شعار بلندتر بود.
برخی مراسمها با حرکت و آواز و تصاویری همراه شد که در تعریف رسمی «عزا» جایی ندارد: جوانانی که در مسیر تشییع، دستها را بالا بردند؛ زنان و مردانی که نام جانباخته را بلند و تکراری خواندند؛ لحظاتی که گورستان به میدان تبدیل شد، و خاک، به جای سکوت، خاطره را بازگو کرد. این ناهمخوانی با تعریف رسمی سوگواری، خود پیام بود: «این سوگ قرار نیست پرونده مرگ را ببندد؛ قرار است آن را در حافظه جمعی تثبیت کند.»
در این مراسمها، مرگ فردی به مسئلهای جمعی بدل شد. وقتی بر سر یک قبر، نام شهر دیگری هم زمزمه میشد، تهران کنار کرج، مشهد کنار سنندج مرزهای جغرافیایی در یک آیین کوچک خانوادگی فرو میریخت، و خاکسپاری به نوعی رفراندوم خاموش بدل میشد، رفراندومی درباره اینکه کدام روایت از آن شبها قرار است زنده بماند.
در چنین وضعیتی، عدد ۳۶۵۰۰ اگر در متن بیاید، ناگزیر باید با قید و حاشیه بیاید. بهعنوان بخشی از طیف برآوردهای غیررسمی، نه بهعنوان یک رقم نهایی. اما همین عدد، با همه عدم قطعیتش، کارکرد نمادین دارد؛ به خواننده یادآوری میکند که سرکوب ۱۸ و ۱۹ دی را نمیتوان با چند ده یا چند صد کشته خلاصه کرد، و اینکه شکاف میان روایت رسمی و تجربه زیسته مردم، به سطح دهها هزار جان رسیده است.
سوگ، زبان آخر وقتی همهچیز مسدود است
در فرهنگ ایرانی، سوگ همیشه دو چهره داشته است، یکی اشک، دیگری ایستادگی. تهمینه، این دو را در هم آمیخت؛ و خاکسپاریهای کشتار دی ماه همان الگو را در زمانه معاصر بازتاب دادند. در بیمارستانها که پر از جوانان گلولهخورده بود، و در گورستانها که به میدان حافظه بدل شد. تهمینه، قرنها پیش، در شاهنامه این دوگانه را به ما آموخته بود، اینکه میتوان گریست، اما همزمان از دل همین گریه، شهادتی علیه فراموشی ساخت.
در خاکسپاریهای دی ۱۸ و ۱۹، سوگ فقط آیینی خصوصی برای وداع نبود؛ تبدیل شد به صورت عمومی خشم، به ثبت حرکت بدنها، به ثبت نامها و روزها در حافظه اجتماعی. وقتی مادران و پدران، در کنار قبرها، از «آن دو شب» حرف زدند، عملاً با روایت رسمی وارد جدال شدند؛ روایتی که میکوشید کشتار را به «اغتشاش» یا «درگیری مسلحانه» فروبکاهد. امروز، در فاصلهای کوتاه از آن شبها، هنوز هیچ مرجع مستقل بینالمللی نتوانسته است عدد نهایی و دقیق تلفات را تأیید کند؛ اعداد، بین چند هزار تا چند ده هزار در نوسان است، و هر منبع، روایت خود را از این خونریزی دارد. اما چیزی که روشن است، این است که مرگ، به حافظه جمعی راه یافته است و خاک، از تهمینه تا مادران دیماه، زبان تازهای برای گفتن پیدا کرده است: وقتی راههای دیگر بستهاند، اندوه خودِ گفتن است؛ سوگی که به حماسه بدل میشود.