یادداشت سردبیر/ یارا خاتمی
قصد کرده بودم که در این روزهای پر از اندوه و غم، تلخ ننویسم؛ خواستم از امید به آینده، امید به ایران بگویم اما دیدن عکس مادربزرگ 66 ساله اراکی که خود را سپربلا کرده بود تا تیر به بچه های این سرزمین نخورد کافی بود که باز هم از غم بنویسم از اندوهی که عین یک ابر سیاه بالای سر ایران ایستاده و قصد رفتن هم ندارد.
هر گوشه این شهر و کشور را می بینید فقط غم است و اندوه و حسرت و آه. غم از دست دادن سپهر، نیما، زهرا، غزل، امیر، محمد، امید، فرناز و امید… و از خودم پرسیدم با شنیدن پرپر شدن این همه جان و جوان امیدوار، دیدن صحنه های جنازه های رها شدن با شنیدن خبر خودکشی پدر و مادری که دو پسر خود را در اعتراضات از دست دادن مگر می شود امید داشت یا اساسا از امید حرف زد.
وقتی داشتم این جملات را می نوشتم برای دقایقی چهره مادربزرگ اراکی که محکم ایستاد تا جوانان این سرزمین از تیررس شلیک گلوله های سربازان علی خامنه ای نجات دهد را تصور کردم؛ فقط این کلمات را می توانم در وصف ش بنویسم هر چند که شجاعت او قابل وصف نیست. شجاع، دلیر، قوی، مقاوم، باجرات و ….
مادربزرگ جان اسم تو و چهره تو هیچ وقت از یاد هیچ کس نخواهد رفت همانطور که هیچ وقت هیچ کس صدای پر از درد و رنج پدر سپهر را یادش نمی رود همانطور که صورت مادری که شب تا صبح پیکر دخترش را در بغل گرفت یا حتی پدر نیما که بهش گفت برو منم هم میایم.
تلاش برای گفتن از این روزها آنقدر سخت شده که انگشت ها روی کیبورد دقایقی تامل می کنند تا حتی یک کلمه را تایپ کنند، ذهن ها متمرکز نمی شود، در کثیری از ثانیه یادمان می رود که می خواستیم چه بگوییم و چه بنویسیم. حتی این روزها برای دقایقی وسط خیابان می ایستم و فکر می کنم قرار بود کجا بروم و چه کاری انجام دهم.
دلم می خواهد فردا که خواستم یادداشتی بعدی را بنویسم از اتفاق ها و خبرهای خوب برایتان بگویم از ایرانی که دیگر ابر سیاهی بالای سرش نیست از ایرانی که دیگر خون جوانی خاک ش را سرخ نکرده از امیدی بگویم که همه مردم تجربه اش می کنند از … از… از…