اختصاصی هموطن/ گروه سیاسی-سید امیر موسوی
وسط بحثی مفصل، قدری صدایش را دو رگه کرد و بر سرم فریاد کشید؛ «آقا! شماها تو هشتاد و هشت موندید هنوز! ولمون کنید تورو به خدا…» چند لحظهای در پاسخ، سکوت کردم و مچبند سبزی که هنوز دور دستانم بوده، خیره شدم. راست میگفت خب! من و امثالم، هنوز در هشتاد و هشت، مانده بودیم، ماندهایم، جا خشک کردهایم و پاگیر شدهایم. انگار یک جماعتی در محبس آن سال سیاه، همه ما را به گوشهای انداخته و درهای پیش رویمان را سه قفله کردهاند.
اگر درست به خاطرم باشد، سال 88، نماینده میرحسین موسوی بودم در صندوق سیار یکی از میادین اصلی پایتخت. ساعت از ده تازه گذشته بود که خبر آمد؛ انتخابات تمدید نخواهد شد! انتخاباتی که در موضوعاتی چون انتخابات شوراها، معمولا تا دیروقت تمدید میشد، حالا قرار بود قبل از بامداد جمعه 23 خردادماه به پایان رسیده و به رغم صفهای طولانی مردم در پای صندوقهای رای، کاسه کوزهاش را جمع کنند و بفرستند برای شمارش آرا! آرایی که البته، ایرنای دولتش در همان بحبوحه اواخر زمان رایگیری، رئیس دولت وقت را با 63 درصد آرا پیروز انتخابات معرفی کرده بود و همه، هاج و واج و البته مستاصل به اخبار و شایعاتی که پشت به پشت هم میآمد، خیره بودیم. نماینده شورای نگهبان، هیئت نظارت، وزارت کشور و دیگر دست اندرکاران شعبه اخذ رای به احمدینژاد رای داده بودند و از صبح علیالطلوع، حتی یک صندلی هم نداده بودند که ما نفسی روی آن تازه کنیم! باری! انتخابات به اتمام رسید و پس از شمارش آرا در صندوق سیار، پیروزی مهندس را با اختلاف بالا به ستاد اعلام کردیم و سرخوش از این که هرکسی که خبری از صندوق خود میداد، موید همین نتیجه بود راهی خانه شدیم.
ساعت از 7 نگذشته بود که پس از دقایقی خواب نصفه و نیمه، سراغ شبکه خبر رفتیم. خبر دیشب ایرنا، داشت همانطور گوشه تصویر این شبکه خودنمایی میکرد و مجری خبر با آب و تاب از پیروزی رئیس دولت نهم در انتخابات دهم روایت میکرد! به باور من و خیلی از نسل در هشتاد و هشت ماندهام، هنوز آن شنبه 24 خرداد 88، جزو یکی از سیاهترین روزهای زندگیمان بوده. شنبهای که انگار گرد مرده در شهر پاچیده باشند و گویی که عصر عاشورا باشد یا واپسین روز تعطیلاتی طولانی، یا حتی غروب تهران پس از بمبارانی سنگین، گوش تا گوش شهر به سیاهی مینمود و چشمان مردم، بیآنکه با هم حرف بزنند، اندوهی عمیق را بین خلقالله دست به دست میکرد.
جامعه ایرانی، باز با یک خواستن و نرسیدن، یک رویا و فروپاشیای و یک رسیدن دیر رسیدن روبرو شده بود. به قول شهریار که؛ «هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟»
اما، مخلص کلام، مرور آن ایام و روزها نیست که مخاطبی که شما باشید، بهتر از نگارنده و امثالش از آن باخبرید. مراد؛ روایتی از سرکوبی دیگر در مقابل جنبشی پویا، مولد، آگاه و فهیم در ایران است. جنبشی که از همان شنبه سیاه فردای انتخاباتش، سرکوبی بیسابقه-تا آن روز-را چنان لایه لایه تجربه کرد که در بسیاری از جنبهها، عقیم شد و در بسیاری از ابعاد نیز، پویاییاش را بازیافت و در بزنگاههای بعدی تاریخ این سرزمین آغشته به اقتدارگرایی تجلی پیدا کرد. خواه در دیماه 96، خواه آبان سیاه 98، خواه در جنبش بالنده مهسا و خواه در قتل عام دیماه سال چهار. چرا که این مردمان، همان مردم 88 بودند و نیلشان به آزادی، دموکراسیخواهی و حقطلبی، همان بود که در هشتاد و هشت، یکصدا فریادش زده بودند.
پس از آن تقلب گسترده و وسیع اما، کلید واژه انتخابات در جمهوری اسلامی، بیش از قبل رنگ باخت و با بسط ید بی حد یقف نظارت سیاه استصوابی دیکتاتور، روز به روز به سمت فقدان معنی سوق یافت و دست آخر، شد آنچه که از دلش؛ چون ابراهیم رئیسیها و حتی همین مسعود پزشکیانها بیرون آمدند. انتخاباتی که در هر مقطعی، بیشتر از گذشته به سمت ابتذال حرکت کرد و گویی که این صحنهآرایی خطرناک زیر زبان گردانندگانش مزه کرده باشد، بیشتر از گذشته به مهندسی و شامورتی بازی آلوده شد.
با این همه، کاندیدای معترض در آن انتخابات در حالی که به سهولت صدور یک بیانیه آبکی-چنانکه بارها از او خواسته شد-میتوانست به نورچشمی هسته سخت قدرت در نظام-دست کم تا مقطعی-بدل شده و دولت یازدهم و دوازدهم و حتی دو مجلس بعد از 88 را به قبضه حامیان خود درآورد، تسلیم آن صحنه آرایی خطرناک نشد و اهل برگشتن از این راه نبود. در کنار مردم ایستاد و از کف میدان تا ورودی حصر، هواخواهان سبزپوشش را رها نکرد. خود را نه یک لیدر و راهبر که جزو کوچکی از مردم نامید و دست در دست یزدانفر، محافظ و یار دیرینهاش تا خود حصر پیش رفت.
حصری که اکنون، شانزده سال از آغازش گذشته و میر محصور، هر بار و در هر بزنگاهی از دی 96 و آبان 98 گرفته تا همین کشتار سیاه دیماه باز حضورش در کنار مردم را یادآور شده است.
حالا ما ماندهایم و سالی که هیچ چیز، هیچ وقت مثل قبل از آن نشد. ماییم و کرور کرور امید و جوانی که به مسلخ دیکتاتور رفت و سیاهی ایامی که در آنیم را یک به یک و دومینوار، کلید زد. این ماییم، هوادار جنبش سبز و جاماندگان در سال سیاه 88…