گروه سیاسی / ماهور ایرانی
بامداد دوشنبه چهارم اسفند، سازمان مجاهدین خلق با انتشار بیانیهای کمسابقه، از آنچه «سلسلهای از درگیریها» در محدودهای بیت رهبری جمهوری اسلامی خوانده، خبر داد؛ محدودهای که به گفته این گروه، قلب امنیتی و سیاسی جمهوری اسلامی را در خود جای داده است. ادعایی که اگر حتی بخشی از آن درست باشد، پرسشهای جدی درباره وضعیت امنیتی یکی از محافظتشدهترین نقاط کشور مطرح میکند، و اگر نادرست باشد، نمونهای دیگر از جنگ روایتها در اوج بحران مشروعیت خواهد بود.
جغرافیای قدرت در تیررس ادعا
در متن منتشرشده از سازمان مجاهدین خلق، از «مجموعه مطهری» بهعنوان محدودهای کمتر از نیم کیلومتر مربع یاد شده که محل کار و سکونت مجتبی خامنهای، شورای نگهبان، مجلس خبرگان، دفتر رئیس قوه قضاییه، وزارت اطلاعات، شورای عالی امنیت ملی و مجمع تشخیص مصلحت نظام را در خود جای داده است. تمرکز این همه نهاد حساس در یک محدوده، سالهاست موضوع تحلیلهای امنیتی است؛ اما طرح ادعای درگیری مسلحانه در همین نقطه، آن هم همزمان با اذان صبح، بهروشنی هدفی نمادین دارد: القای نفوذ به مرکز ثقل قدرت.
بر اساس این ادعا، بیش از ۱۰۰ نفر از اعضای مجاهدین «کشته یا دستگیر» شدهاند، تلفات نیروهای حکومتی «سنگین» توصیف شده اما بدون عدد مشخص، و تردد آمبولانسها با اسکورت یگانهای ویژه تا ظهر دوشنبه ادامه داشته است. همچنین گفته میشود بیش از ۱۵۰ نفر در «مدار دوم» مستقر بودهاند که همگی تا نیمهشب به سلامت عقبنشینی کردهاند.
این روایت، با وجود جزئیات مکانی و زمانی، از یک خلأ بزرگ رنج میبرد؛ نبود هرگونه تأیید مستقل. نه تصاویر، نه ویدئو، نه گزارشهای میدانی از منابع ثالث و نه حتی واکنش رسمی شفاف از سوی حکومت که بتواند این ادعا را رد یا تأیید کند.
سکوت یا سانسور؛ کدام یک؟
در موارد مشابه، جمهوری اسلامی معمولاً یکی از دو مسیر را برمیگزیند؛ یا انکار کامل با حداقل توضیح، یا سکوت خبری و مدیریت روایت از طریق رسانههای امنیتی. اگر در ساعات و روزهای آینده نیز نشانهای از توضیح رسمی دیده نشود، این سکوت خود به بخشی از مسئله تبدیل خواهد شد؛ چرا که افکار عمومی در شرایط بحران اعتماد، سکوت را نه نشانه آرامش، که نشانه پنهانکاری میداند.
اما در حالی که ادعای سازمان مجاهدین خلق درباره حملات بامداد دوشنبه به «مجموعه مطهری» در ساعات اولیه با سکوت یا بیاعتنایی رسمی روبهرو شد، انتشار یادداشتی از سوی بولتننیوز، رسانهای نزدیک به سپاه پاسداران، معادله را تغییر داد. متنی که نهتنها اصل وقوع «انفجارها و درگیری» در محدوده پاستور را زیر سؤال نمیبرد، بلکه با لحنی هشدارآمیز میپرسد: «ما را چه شده است که دشمن اکنون به قلب تهران طمع کرده است؟»
بولتننیوز در یادداشت عباس منصوری، نه از «ادعای دشمن» که از «صدای انفجارهای پیاپی» سخن میگوید؛ تعبیری که در ادبیات رسانههای امنیتی جمهوری اسلامی معمولاً بدون محاسبه به کار نمیرود. اگر ادعای مجاهدین صرفاً یک عملیات روانی تلقی میشد، انتظار میرفت ادبیات متن، انکاری و تحقیرآمیز باشد. اما آنچه دیده میشود، پذیرش ضمنی وقوع حادثه و انتقال تمرکز از «آیا اتفاقی افتاده؟» به «چرا چنین جسارتی ممکن شده؟» است.
این جابهجایی پرسش، خود نوعی اعتراف است؛ اعتراف به اینکه حادثهای خارج از روال معمول امنیتی رخ داده است.
از «دشمن» به «خودیها»؛ تغییر زاویه حمله
نکته قابلتوجه دیگر، جهتگیری انتقادی متن است. بولتننیوز، برخلاف انتظار، تیغ اصلی را نه متوجه مجاهدین، بلکه متوجه «خواص»، «مسئولان» و فضای داخلی میکند. استفاده از عباراتی چون «از ماست که بر ماست» و استناد مکرر به «پند حکیمانه رهبر جمهوری اسلامی» نشان میدهد که مسئله اصلی نویسنده، صرف حمله نیست، بلکه فرسایش درونی، غفلت و شکافهای داخلی است.
در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، چنین متنی را میتوان نشانهای از نگرانی امنیتی واقعی دانست؛ جایی که دیگر صرفاً با نسبت دادن همهچیز به «دشمن خارجی» نمیتوان مسئله را جمع کرد.
هم پوشانی ناخواسته روایتها
در این نقطه، دو روایت که در ظاهر در دو سوی متخاصم ایستادهاند، به شکلی ناخواسته به هم نزدیک میشوند. مجاهدین از «نفوذ به قلب قدرت» سخن میگویند و بولتننیوز از «جسارت دشمن برای دستدرازی به حساسترین نقطه پایتخت». یکی این را نشانه قدرت خود میداند و دیگری علامت غفلت درون نظام؛ اما هر دو، یک گزاره مشترک را مفروض گرفتهاند؛ اتفاقی غیرعادی در مرکز ثقل امنیتی تهران رخ داده است.
پیامد فراتر از امنیت: بحران اعتماد
در شرایطی که جامعه ایران با انباشت بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روبهروست، چنین رخدادهایی در حد روایت، فراتر از یک مسئله امنیتی عمل میکنند. وقتی رسانهای نزدیک به سپاه، بهجای آرامسازی افکار عمومی، از «نباید حتی یک شب را با خیال آسوده به صبح رساند» سخن میگوید، پیام ضمنی آن، ناامنبودن وضعیت است؛ پیامی که دقیقاً در نقطه مقابل تلاشهای رسمی برای نمایش ثبات قرار میگیرد.
پس از بیانیه سازمان مجاهدین خلق و یادداشت هشدارآمیز بولتننیوز، یک توییت کوتاه از صفحهای با عنوان Iran Military Media به زنجیره روایتها افزوده شده است؛ توییتی که با زبانی مبهم اما تهدیدآمیز میگوید: «در نیمههای بامداد دوشنبه، تلاشی اتفاق افتاد، زخمهایی زدند هرچند جزئی، اما به معنای حقیقی کلمه، له شدند. جایی برای پنهان شدن نیست.»
در نگاه نخست، این جمله میتواند صرفاً یک لافزنی امنیتی تلقی شود؛ اما در بستر روایتهای پیشین، معنای آن فراتر از یک واکنش معمول در شبکههای اجتماعی است.
تأیید ضمنیِ «تلاش»؛ انکار نشد، بازتعریف شد
نکته کلیدی در این توییت، استفاده از واژه «تلاش» است. برخلاف انکار کامل، نویسنده میپذیرد که اقدامی صورت گرفته؛ هرچند بلافاصله آن را «جزئی»، «بینتیجه» و با سرانجام «له شدن» توصیف میکند. این الگو، الگویی آشنا در ادبیات امنیتی جمهوری اسلامی است؛ نه انکار واقعه، بلکه کوچکسازی آن و انتقال تمرکز از «وقوع حادثه» به «قدرت سرکوب».
این همان خط روایی است که بولتننیوز نیز، به شکلی دیگر، دنبال میکرد؛ اتفاق افتاده، اما مسئله اصلی «غفلت داخلی» یا «قاطعیت پس از آن» است.
زبان تهدید؛ مخاطب کیست؟
عبارت پایانی، «جایی برای پنهان شدن نیست»، بیش از آنکه خطاب به یک گروه مسلح مشخص باشد، پیامی عمومیتر دارد. این جمله در ادبیات امنیتی ایران، معمولاً دو مخاطب همزمان دارد؛ مخاطب بیرونی و مخالف: القای اشراف اطلاعاتی و قدرت تعقیب. مخاطب درونی؛ اطمیناندادن به بدنه حاکمیت و نیروهای خودی که «کنترل برقرار است».
اما همین دوگانه، ناخواسته یک تناقض را آشکار میکند: اگر واقعاً «جایی برای پنهان شدن نیست»، چرا اساساً «تلاشی» در قلب امنیتی پایتخت ممکن شده است؟ این همپوشانی، هرچند از زوایای متضاد، یک واقعیت را تثبیت میکند: شب دوشنبه، اتفاقی خارج از روال عادی رخ داده است. اختلاف فقط بر سر تفسیر، ابعاد و نتیجه آن است.
جنگ روایتها، نه فقط جنگ امنیتی
در شرایطی که بحران اعتماد عمومی عمیق شده، چنین پیامهایی دیگر صرفاً کارکرد امنیتی ندارند؛ بلکه وارد حوزه روانی و سیاسی میشوند. تهدید آشکار در شبکههای اجتماعی، بهویژه زمانی که با گزارشهای مبهم از انفجار و درگیری همراه میشود، میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد؛ بهجای آرامسازی، یادآوری شکنندگی.
برای افکار عمومی، این پرسش پررنگتر میشود که اگر «همه چیز تحت کنترل» است، چرا این حجم از پیامهای هشداردهنده و عصبی منتشر میشود؟
در ادامه همان زنجیره روایتها، اینبار یک نقلقول رسمی از بالاترین سطح امنیتی سپاه پاسداران به تصویر اضافه میشود؛ جملهای که نه در حاشیه، بلکه در متن بحران معنا پیدا میکند و عملاً گذشته، حال و هراس حاکمیت از آینده را به هم گره میزند.
وقتی فرمانده سازمان اطلاعات سپاه میگوید «این دوره مانند سال ۶۰ است»، در واقع فقط یک هشدار امنیتی نمیدهد؛ او اعتراف میکند که حاکمیت، بار دیگر خود را در آستانه وضعیتی میبیند که گمان میکرد برای همیشه پشت سر گذاشته است. دهه شصت، در حافظه جمهوری اسلامی، نه فقط دوره درگیری مسلحانه، که دوره بیثباتی درونی، نفوذ، فروپاشی اعتماد و ترس از دشمنِ نامرئی است؛ دشمنی که نه لزوماً پشت مرزها، که درون ساختار، در دل نهادها و حتی در حلقههای «خودی» تصور میشود.
این سخن، اگر در خلأ گفته میشد، شاید صرفاً یک اغراق امنیتی تلقی میگردید. اما در کنار ادعای مجاهدین خلق درباره درگیری در مجموعه مطهری، هشدار بولتننیوز درباره «جسارت دشمن به قلب تهران» و توییت تهدیدآمیز رسانههای نظامی با این جمله که «جایی برای پنهان شدن نیست»، معنای آن تغییر میکند. اینجا دیگر با یک خطابه پیشگیرانه روبهرو نیستیم؛ بلکه با بازخوانی اضطراری یک الگوی تاریخی شکست خورده طرفیم.
تأکید فرمانده اطلاعات سپاه بر «نفوذ فردی و نفوذ جریانی» بیش از آنکه متوجه اپوزیسیون بیرونی باشد، ناظر به شکافی است که حاکمیت آن را درون خود احساس میکند. تجربه دهه شصت به جمهوری اسلامی آموخت که خطر اصلی، لزوماً عملیات نظامی نیست؛ بلکه زمانی است که دستگاه امنیتی دیگر مطمئن نیست چه کسی واقعاً «خودی» است. وقتی چنین جملهای از «محضر حضرت آقا» نقل میشود، پیام آن روشن است: بیاعتمادی از رأس هرم به پایین تزریق میشود.
در این چارچوب، حوادث بامداد دوشنبه فارغ از ابعاد واقعیشان به یک «نشانه» تبدیل میشوند. نشانهای که حاکمیت آن را نه صرفاً یک حادثه، بلکه علامت آغاز یک دوره میبیند. دورهای که در آن، بهزعم خودشان، «آشوب» با «نفوذ» پیوند میخورد و اعتراض، دیگر فقط خیابان نیست؛ بلکه پروژهای پیچیده در لایههای اجتماعی، اداری و حتی امنیتی تلقی میشود.
اما درست همینجا، تناقض عمیق رخ مینماید. اگر نظام پس از چهار دهه، با شبکهای گسترده از نهادهای اطلاعاتی، امنیتی و نظارتی، هنوز خود را در موقعیتی «مانند سال ۶۰» میبیند، پرسش اصلی دیگر متوجه دشمن نیست؛ بلکه متوجه کارآمدی همان ساختاری است که قرار بود مانع تکرار آن دوره شود.
در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی، دهه شصت همیشه بهعنوان دوره «عبور موفق از بحران» روایت شده است. اما بازگشت مکرر به همان الگو، همان ادبیات و همان هشدارها، نشان میدهد که آن بحران هرگز حل نشده؛ فقط به تعویق افتاده است. اکنون، با جامعهای خشمگین، بیاعتماد و زخمی، و با شکافهای عمیق درون حاکمیت، تکرار آن مقایسه تاریخی بیش از آنکه قدرتنمایی باشد، اعتراف به ترس است.
در این معنا، جمله فرمانده اطلاعات سپاه نه تکمیلکننده روایت اقتدار، بلکه حلقه نهایی زنجیرهای است که از ادعای عملیات، به هشدار رسانههای خودی، و نهایتاً به اعلام وضعیت روانی رأس هرم قدرت میرسد. وقتی حاکمیت خود میگوید «این دوره مانند سال ۶۰ است»، در واقع میپذیرد که دوباره به نقطهای رسیده که بیش از دشمن، از درون خود میترسد.
آنچه در بامداد دوشنبه رخ داد یا دستکم آنگونه که روایت شد بیش از آنکه یک «حادثه امنیتی» باشد، به آینهای از وضعیت جمهوری اسلامی در این مقطع تاریخی تبدیل شد. از یکسو، سازمان مجاهدین خلق مدعی نفوذ به قلب امنیتی تهران و «مجموعه مطهری» شد؛ ادعایی که در شرایط عادی میتوانست صرفاً در چارچوب جنگ روانی تحلیل شود. اما آنچه اینبار معادله را تغییر داد، نه ادعای اپوزیسیون، بلکه واکنشها و نشانههای درونسیستمی بود.
بولتننیوز، رسانهای نزدیک به سپاه پاسداران، بهجای انکار، از «صدای انفجارهای پیاپی» نوشت و پرسش را متوجه «غفلت داخلی» کرد. توییت منسوب به رسانههای نظامی، با پذیرش ضمنی یک «تلاش» و تأکید بر «لهشدن» مهاجمان، کوشید روایت اقتدار را بازسازی کند، اما ناخواسته اصل وقوع یک رخداد غیرعادی را مفروض گرفت. و در نهایت، سخن فرمانده سازمان اطلاعات سپاه با مقایسه شرایط کنونی با سال ۶۰ و هشدار درباره «نفوذ فردی و جریانی»لایه پنهان ماجرا را عیان کرد: ترس از درون.
در این نقطه، مسئله دیگر این نیست که کدام روایت دقیقتر است. اهمیت ماجرا در همزمانی و همپوشانی ناخواسته روایتهاست. وقتی اپوزیسیون از «ضربه»، رسانههای نزدیک به سپاه از «جسارت دشمن»، حسابهای نظامی از «تلاش» و بالاترین مقام اطلاعاتی از «نفوذ» سخن میگویند، یک واقعیت سیاسی شکل میگیرد: حاکمیت خود را در وضعیت دفاعی و نگران میبیند، نه در موقعیت ثبات و اطمینان.
ارجاع مکرر به دهه شصت، بهویژه سال ۶۰، خود گویاتر از هر تحلیل دیگری است. آن دهه در حافظه جمهوری اسلامی، دورهای است که خطر اصلی نه فقط در خیابان، بلکه در نفوذ، ریزش، و بیاعتمادی درون ساختار قدرت تعریف میشود. بازگشت به همان زبان و همان مقایسه تاریخی، پس از بیش از چهار دهه، نشانهای از قدرت نیست؛ نشانهای از این است که بحران، حل نشده، بلکه انباشته شده است.
در چنین فضایی، حتی تلاش برای نمایش اقتدار از طریق تهدیدهای توییتری یا هشدارهای تند امنیتی میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد. افکار عمومی، که پیشتر با بحران اعتماد، سرکوب اعتراضات و بنبستهای اقتصادی روبهرو بوده، این پیامها را نه بهعنوان «کنترل»، بلکه بهعنوان نشانه اضطراب میخواند.
جمعبندی این زنجیره روایتها ساده اما سنگین است؛ جمهوری اسلامی، چه بپذیرد و چه انکار کند، وارد مرحلهای شده که روایت رسمی دیگر بهتنهایی کار نمیکند. وقتی صداهای مختلف درون سیستم، ناخواسته، اصل بحران را تأیید میکنند، دیگر مسئله صرفاً یک شب، یک انفجار یا یک «تلاش» نیست؛ مسئله، فرسایش دیواری است که قرار بود امنیت، اقتدار و ثبات را همزمان تضمین کند.
در ایران امروز، خطر اصلی شاید نه در آن چیزی باشد که گفته میشود، بلکه در آن چیزی است که حاکمیت، با زبان خود، ناچار به اعتراف ضمنی به آن شده است.