خانه سیاست چرا پروژه اصلاحات در ایران شکست خورد؟

چرا پروژه اصلاحات در ایران شکست خورد؟

بحران اصلی اصلاح‌طلبان در ایران، از فقدان یک نظریه منسجم و همگام با ساختار سیاسی موجود نشأت می‌گیرد. این جریان در دام «پارادوکس قدرت» گرفتار شده است؛ به این معنا که در عین کسب رأی که مشروعیت دموکراتیک را نشان می‌دهد، اما فاقد اهرم‌های اجرایی و ساختاری لازم برای پیاده‌سازی وعده‌های خود در چارچوب نظام سیاسی است. این امر ریشه در یک خطای استراتژیک بنیادین دارد.

یادداشت مهمان/ مصطفی آب روشن/ جامعه شناس

در سال‌های اخیر تحلیل وضعیت اصلاح طلبی در ایران یکی از موضوعات پرچالش در مباحث سیاسی بوده که برای فهم بهتر و دقیق‌تر باید وضعیت اصلاح طلبی در ایران را در ابعاد مختلف واکاوی کرد.

بحران اصلی اصلاح‌طلبان در ایران، از فقدان یک نظریه منسجم و همگام با ساختار سیاسی موجود نشأت می‌گیرد. این جریان در دام «پارادوکس قدرت» گرفتار شده است؛ به این معنا که در عین کسب رأی که مشروعیت دموکراتیک را نشان می‌دهد، اما فاقد اهرم‌های اجرایی و ساختاری لازم برای پیاده‌سازی وعده‌های خود در چارچوب نظام سیاسی است. این امر ریشه در یک خطای استراتژیک بنیادین دارد. اصلاح‌طلبان بر اساس تئوری اصلاحات از درون وارد رقابت‌های انتخاباتی شدند، اما این استراتژی مستلزم پذیرش ضمنی قواعد بازی و سازوکارهای نظارتی ساختار قدرت می باشد. وقتی دولت‌های منتسب به این جریان به ویژه دولت‌های خاتمی و روحانی با موانع ساختاری بنیادینی مانند شورای نگهبان، نهادهای موازی قدرت، و مقاومت‌های سازمان‌یافته نهادی روبرو شدند، شکاف عمیقی میان انتظارات رأی‌دهندگان و توان عملیاتی جریان اصلاحات ایجاد شد.

این شکاف به سرعت به بحران سرمایه اجتماعی تبدیل گردید. پایگاه اجتماعی اصلاحات عمدتاً متشکل از طبقه متوسط شهری، جوانان، تحصیل‌کردگان و اقشار نیازمند به آزادی‌های مدنی و توسعه اقتصادی لیبرال‌تر است. این گروه‌ها، که به دنبال تغییرات ملموس و سریع بودند، شاهد بودند که وعده‌هایی نظیر رفع حصر، گشایش‌های سیاسی و اجرای کامل وعده ها در تعارض با ساختارهای سنتی قرار گرفت و در نهایت، پروژه‌های کلیدی دولت‌های اصلاحات به اهداف نهایی خود نرسید. در نتیجه، این بدنه اجتماعی به این نتیجه رسید که رأی دادن به اصلاح‌طلبان، صرفاً مشارکت در یک نمایش مشروعیت‌ساز برای نظام انتخاباتی است، بدون آنکه منجر به نتیجه ی مطلوب شود. این سرخوردگی منجر به فرسایش تدریجی و سپس رادیکالیزاسیون در بدنه رأی‌دهنده شد؛ در واقع بخشی به سمت بی‌تفاوتی کامل و بخشی دیگر به سمت مطالبات بنیادین‌تر مانند تغییر کلی ساختار یا کناره‌گیری کامل از فرآیند رسمی گرایش پیدا کردند نکته مهم ، کارشکنی‌هاست؛ اما باید توجه داشت که در یک سیستم با عدم توازن قدرت ، عدم همکاری ساختاری از سوی نهادهای قدرتمندتر، خود بخشی از بازی است که اصلاح‌طلبان در ورود به آن دقت لازم را نداشتند و به نظر می‌رسد که هزینه این ساده‌انگاری استراتژیک را با از دست دادن تمام اعتبار خود پرداختند. پذیرش نامزدی که بلافاصله پس از پیروزی، پیوند خود را با ریشه فکری‌اش انکار می‌کند (نظیر تجربه پزشکیان)، نشان‌دهنده آخرین مرحله از این فرسایش است. 

علاوه بر فشارهای بیرونی و چالش‌های استراتژیک در مواجهه با ساختار قدرت، جریان اصلاحات از آسیب‌های درون‌زای ساختاری رنج می‌برد که مانع از تبدیل شدن آن به یک حزب مدرن و منسجم شده است. این آسیب‌ها عمدتاً در محورهای سازماندهی، مرام‌شناسی و رهبری قابل بررسی است. از نظر سازمانی، اصلاحات هرگز به یک حزب سیاسی کارآمد، با عضویت رسمی تعریف‌شده و انضباط تشکیلاتی قوی، تبدیل نشد. در عوض، این جریان بیشتر به یک ائتلاف متغیر از نخبگان حول محور چهره‌های کاریزماتیک (مانند خاتمی) محدود ماند. این فقدان ساختار حزبی کلاسیک دو پیامد مهلک داشت: اول، وابستگی بیش از حد به رهبران کاریزماتیک و دوم، عدم توانایی در انتقال ایدئولوژی به بدنه جامعه به شکلی که مستقل از شخصیت‌های اصلی، بتواند عمل کند. زمانی که چهره‌های اصلی به حاشیه رانده می‌شوند یا از سوی نهادهای نظارتی رد صلاحیت می‌گردند، کل مکانیزم حزبی دچار فلج کامل می‌شود.

در بُعد مرام‌شناسی، اصلاح‌طلبان دچار نوعی سردرگمی ایدئولوژیک شده‌اند. در دهه‌های اخیر، این جریان به دلیل تلاش برای جذب حداکثری آرا، مجبور به تعریف مرزهای خود با دو قطب اصلی (اصول‌گرایان و طیف رادیکال‌تر خارج از ساختار) شده است. این امر منجر به شکل‌گیری یک هویت میانه شد که هم از سوی اصول‌گرایان به عنوان غیر قابل اعتماد تلقی می‌شد و هم از سوی رادیکال‌ها به عنوان سازشکار شناخته می شدند در واقع عدم توانایی در ارائه یک برنامه اقتصادی و اجتماعی منسجم و متمایز (که مبتنی بر شواهد علمی و مدل‌های توسعه‌ای باشد)، باعث شد که رأی‌دهندگان، به ویژه آن‌هایی که به دنبال تغییرات ساختاری هستند، آن را فاقد عمق نظری ببینند. این جریان به جای اینکه بر روی ایده‌های بنیادین و مورد توافق جامعه‌شناختی (مانند نهادگرایی قوی، حقوق شهروندی و شفافیت اقتصادی) تمرکز کند، عملاً درگیر نزاع‌های تاکتیکی و شخص‌محور شده است.

پیامد این وضعیت، همان است که می بینیم در واقع سیاست‌زدگی و عدم توانایی در تحقق شعارها، که در نهایت به پوچ شدن گفتمان سیاسی اصلاح‌طلبی انجامید و آن را از یک نیروی مؤثر به یک «نوستالژی سیاسی» تبدیل کرد که هر دوره با نامزدی جدید سعی در احیای آن دارد، بدون آنکه ریشه اصلی مشکل (ساختار حزبی و وضوح استراتژیک) ترمیم شود.

از منظر جامعه‌شناختی، سقوط سرمایه اجتماعی اصلاحات پیامدهای عمیق‌تری برای ساختار کلی جامعه سیاسی ایران دارد. این جریان نماینده‌ای از بخش‌هایی از جامعه بود که به مدرنیته و یکپارچگی ملی مبتنی بر قانون مدنی باور داشتند. ناکامی آن‌ها در تحقق این اهداف، بحران اعتماد به نهادهای مدنی و فرآیندهای سیاسی مبتنی بر رأی را تشدید کرده است. جامعه‌شناسان می‌دانند که وقتی شهروندان به این نتیجه می‌رسند که مشارکت آن‌ها در چارچوب‌های رسمی، نه تنها بی‌تأثیر است بلکه ممکن است به نفع نیروهایی تمام شود که مخالف منافع آن‌ها هستند، نرخ مشارکت مدنی به شدت کاهش یافته و فضا برای گروه‌هایی که به روش‌های غیررسمی یا ساختارشکن روی می‌آورند، باز می‌شود. در واقع، شکست اصلاح‌طلبان، نوعی «شکست پروژه مدرنیزاسیون سیاسی » محسوب می‌شود.

این وضعیت، دو راهبرد متضاد را در فضای سیاسی ایران تقویت می‌کند: یکی تقویت گفتمان رادیکال و کناره‌گیری کامل توسط بدنه سابق اصلاحات، و دیگری تقویت گفتمان اقتدارگرایانه و غیرانتخابی توسط رقیب که می‌تواند بگوید اگر اصلاحات نتوانست، پس تنها راه، نظم مبتنی بر قدرت متمرکز است.انتخاب آقای پزشکیان و انکار سریع او از وابستگی حزبی، نقطه اوج این وضعیت است. این عمل، نه یک انتخاب استراتژیک برای جذب جریان‌های میانی، بلکه یک پذیرش اجباری واقعیت میدانی است؛ واقعیتی که در آن، وابستگی به هر برچسب سیاسی تعریف‌شده‌ای در انتخابات، به مثابه یک نقص یا نقطه ضعف تلقی می‌شود که باید برای پیروزی (هرچند موقت) پنهان گردد. این تاکتیک، اعتبار فردی را شاید برای یک دوره حفظ کند، اما به قیمت نابودی کامل شبکه و ایدئولوژی پشت سر او تمام می‌شود. در بلندمدت، این روند منجر به از بین رفتن فضای میانه در سیاست ایران می‌شود. جایی که برای بازیگران سیاسی، انتخاب میان دو گزینه افراطی (یا تسلیم کامل یا طغیان کامل) باقی می‌ماند. برای احیای مجدد، جریان اصلاحات نه تنها باید استراتژی خود را در قبال ساختار قدرت بازتعریف کند ، بلکه باید یک تئوری جدید برای سازماندهی حزبی ارائه دهد که بتواند سرمایه اجتماعی خود را نه بر اساس چهره‌ها، بلکه بر مبنای اسناد، مرام‌نامه و سازوکارهای انضباطی بازسازی کند. بدون این بازتعریف بنیادین، سرنوشت آن‌ها تکرار مکررات تلخ گذشته خواهد بود: ورود با امید، اتمام با سرخوردگی و تحویل سرمایه اجتماعی از دست رفته به صندوق‌های خالی.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن