گروه سیاسی / ماهور ایرانی
تهران در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ صحنه یکی از خشنترین سرکوبهای خیابانی سالهای اخیر بود؛ سرکوبی که مستقیماً در پاسخ به فراخوان رضا پهلوی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و با فرمان مستقیم علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی انجام شد.
شب ۱۸ دی ماه از ساعت ۸ شب، خیابانهای پایتخت شاهد حضور گسترده مردمی بود که با شعارهایی صریح علیه خامنهای و کلیت نظام جمهوری اسلامی و با شعارهای آشکار در حمایت از رضا پهلوی به خیابان آمده بودند. پاسخ حکومت اما، نه شنیدن صدای مردم، بلکه گلوله، باتوم و گاز اشکآور بود.
پیش از ساعت فراخوان ولیعهد پیشین ایران، در فلکه صادقیه حاضر شدم، اما هنوز ساعت به هشت شب نرسیده بود اما ناگهان صدای مردم و بسته شدن در مغازهها و پاساژها گویی مانند کوک ساعت در ساعت ۸ شب بسته شد و صدای اعتراض مردم بلند شد. راستش را بگویم انتظار همچین هماهنگی فوقالعادهای میان معترضان نبودم. اعتراضات هنوز در مراحل ابتدایی بود که ناگهان رژه موتورسواران وابسته به بسیج و سپاه با حملهای وحشیانه وارد خیابان شدند.
هنوز اعتراض مردم به چند دقیقه نکشیده بود که با ضربات محکم باتوم مورد ضربوشتم قرار گرفتند و ناگهان با شلیک تیر هوایی سعی در ساکت کردن مردم معترض بودند اما مردم بیدی نبودند که با این بادها بلرزند و در نهایت به زور متوسل شده به سمت معترضان شلیک تیر مستقیم کردند و خیابان عملاً به میدان شکار شهروندان بیدفاع تبدیل شد. شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» در میان صدای موتور و تیرهای جنگی شنیده میشد.
با کمک یکی از دوستانم که موتور داشت و به دنبالم آمده بود، از فلکه صادقیه عبور کردیم و به حد فاصل اتوبان یادگار امام و مترو شادمان رسیدیم. در اینجا با توجه به آنکه نیم ساعت از کشتار وحشیانه مردم در پایتخت توسط ماموران سرکوب میگذشت، در اینجا وضعیت به طرز وحشتناکی ادامه داشت. نیروهای لباس شخصی با در دست داشتن باتوم و اسلحههای کمری بدون هیچ هشدار یا تلاشی برای متفرقسازی غیرخشونتآمیز، مستقیماً به سمت مردم تیراندازی کردند. نیروهای یگان ویژه و بسیج نیز با باتوم به کسانی که حتی در داخل ماشین نیز بودند رحم نکردند و شیشهها را خورد کردند مردم بی دفاعی که توان هیچ مقابلهای نداشتند سعی در فرار از جهنمی بودند که نظام جمهوری اسلامی برای آنان ساخته بود. برخلاف آن شعاری که رهبری نظام جمهوری اسلامی گفته بود نظام اسلامی بر سر کار آمده و وظیفه دارد مردم را به بهشت برساند.
شلیکها پیوسته و رگباری بود. مردم مقابل چشم یکدیگر زخمی و نقش زمین میشدند. خیابان پر از خون، فریاد و هرجومرج بود. نیروهای سرکوب حتی به افرادی که برای کمک به مجروحان جلو میرفتند، با باتوم و شلیک تیر پاسخ میدادند. ناگهان وضعیت به شکلی شد که با اینکه روی موتور و در صندلی پشت نشسته بودم هدف باتوم به پاهای خودم اصابت کرد و با گذشت چندین روز هنوز اثر دردهای آن ضربه بر روی پاهایم حس میشود.
این صحنهها، تصویری عریان از ماهیت حکومت جمهوری اسلامی بود؛ حکومتی که برای حفظ قدرت، به شلیک مستقیم به شهروندان خود متوسل میشود.
باعبور از منطقه توحید و رسیدن به میدان فردوسی، شاهد صحنههایی بودم که نمونه آن را فقط میتوان در فیلمهای هالیوودی ژانر جنگی و اکشن دید البته بعید میدانم حتی هالیوود هم بتواند صحنهای که به چشم خود دیدم را به تصویر بکشند. گویی وارد یک صحنه سورئال شدی. خشونت به اوج رسید. دور تا دور میدان فردوسی تبدیل به نیروهای انساننمایی شده بود که سرتا پا لباس مشکی و گاردهای حفاظتی مقابل آنان قرار گرفته بود. حد فاصل رسیدن به میدان فردوسی از سمت غرب و شرق از سوی خودروهای امنیتی، پلیس و گارد ویژه مسدود شده بود. مردم برای رسیدن به مقصد و گیرافتادن در ترافیک رو به بوقهای ممتد آوردند طوری که صدای آن گوش هر جنبنده روی زمین را کر میکرد اما ناگهان با حضور یک اتوبوس شرکت واحد که در بالای آن لانچری تعبیه شده بود صحنه تبدیل به یک جنگ خونین یک طرفه شد. مامورین سرکوب جمهوری اسلامی برای متفرق کردن خودروها اقدام به تیراندازی پشت سر هم گاز اشک آور کردند. آنقدر گاز اشک آور زدند و آنقدر مواد دودزا و آتش زا زدند که میدان فردوسی دیگر میدان یک شاعر پارسی گوی متمدن نبود. تبدیل به میدان دود و آتش و تیراندازی شد. وقتی به شکل مخفیانه به نزدیکی میدان فردوسی رسیدم صحنهای دیدم که تا در ذهن دارم بیرون نخواهد رفت با توجه به شکل قرارگیری نیروهای سرکوب، ناگهان تعدادی از مردم معترض که تعداد آنان به حدود ۲۰۰ نفر هم نمیرسید درتلهای از تیر و گاز اشک آور گیر کردند و ناگهان صدای بلند رگبار به گوش رسید وضعیتی تاسف برانگیز گویی یک سکانس از فیلم جنگی بود که با شلیک رگبار مردمی بر زمین افتادند. صدای مردم معترض به گوش رسید که میگفتند کشتند!! به رگبار گرفتند و کشتند رحم ندارند و کشتند و انگار با اره سر بریدند.
پای رفتن نبود و پای ماندن هم نبود. تصویری که دیده شد به قدری هولناک و وحشتناک بود که تا عمر دارم از یادم نخواهد رفت. دوستم تصمیم گرفت برای فرار از وضع موجود به سمت شرق حرکت کنیم. از کوچهها و راههای فرعی سر از خیابان پیروزی در آوردیم. در این میان مردم معترض صدای فریاد مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنهای لحظهای خاموش نشد. اما تصویر آتش و دود آتش زا میدان فردوسی تا ابد در ذهنم خاموش نخواهد شد.
به خیابان پیروزی رسیدیم. این بار زور مردم معترض بیشتر از ماموران سرکوب بود. نیروهای گارد ویژه هرچند با گاز اشک آور و تیر هوایی به دنبال فراری دادن مردم بودند اما مردم با پرتاپ سنگ و اشیای دیگر جان خودشان را کف دست گرفتند تا در مقابل تیرهای جنگی آنان مقاومت بیشتری داشته باشند.
در این میان با حضور پراکنده ماموران سرکوب، مردم معترض خط مرزی کشیدند نه با خط و سنگ و سنگر بلکه با پایین انداختن تیر چراغ برق. تعداد چند ده نفر به میدان اصلی رفته و با فشار زیاد تیر چراغ برق را کنده و آن را به وسط خیابان پیروزی انداختند این شد که مرز پیروزی و شکست مشخص شد اما در این میان ناگهان تیراندازی شدت گرفت. معلوم نبود از کدام سمت و به چه شکل تیراندازی میشد اما میزدند. کور و ناگهانی و حتی از پشت. صدای مردم به گوش میرسید که گفتند نامردا از پشت میزنند اما معلوم نبود از کدام پشت هر طرف را نگاه میکردی وضعیت به شکلی بود که امیدی برای سنگر گرفتن وجود نداشت. چون معلوم نبود اگر به جایی پناه می بردی آیا خودی وجود داشت یا نخودی.
صحنه غیر قابل تحمل بود و چاره رفتن به سمت دیگر شهر بود. اما در این میان دیگر زمانی برای جای دیگر نمانده بود جی پی اسها قطع و تماس تلفنی هم به طور کامل قطع شده بود. گویی میان آسمان و زمین معلق مانده باشی و توان هیچ کاری نداشته باشی. از یک طرف صدای تیراندازی و از طرف دیگر مردم معترض و درد دیده که صدای جیغ و اشک از دست دادن عشقی، رفیقی، برادری، خواهری، مادری و پدری یک لحظه ساکت نمیشد.
در نهایت ساعت از نیمه شب گذشته بود که با کمکهایی که رسید از شب سیاه نا آرام سپری شد اما زمان، مکان و اتفاقات آن هیچ وقت سپری نشد، گذر کردم.