اختصاصی گروه سیاسی/سید امیر موسوی
یگانهای موتوری تا بیخ گلو مسلح نوپو با سر و صدای فراوان به مانند روال نخنمای سرکوب خود از دو دهه پیش به این سو، خیابان را روی سر گذاشتهاند و در سوی مقابل، صدای یکصدای معترضین با شعار «بیشرف، بیشرف» صدا به صدا نمیرساند. در میان جمعیت، جوانی جان به لب آمده از تنگناهای نفسگیر روزمرگی روی زمین نشسته و کلاه به سر، زانو به بغل گرفته است. جمعیت متحیر، این صحنه را با خشم بیشتری تماشا کرده و صدای فریادشان بیش از قبل به گوش میرسد. «مرگ بر دیکتاتور»، «مرگ بر دیکتاتور»… یگان ویژه که به جوان بیسلاح و حتی بیصدا رسیده، دورهاش میکند، دست مامور بالا میرود و صدای سوت ممتدی در گوش بیننده میپیچد و خلاص! به همین راحتی و به همین سهولت، شاهد یکی از صحنههای ماندگار تاریخ معاصر کنش «اعتراضی» در ایران و در پایتخت مملکت هستیم و البته، نیروی سرکوب نیز، خلف عادت نکرده و باز همان میکند که همیشه میکرده و خروجیاش هم بر کسی پوشیده نیست. باز یک اعتراض از یک جان به لب رسیده، باز یگان ویژه، باز باتوم، شوکر، گاز اشک آور و مابقی ماجرا! و صد البته، باز شکر خدا که یک اعتراض دیگر، «اغتشاش» نامیده شده و طبعا، اغتشاشگر نیز لابد بر سر جایش نشسته است!
در این روایت، ما با یک تصویر ماندگار دیگر روبرو هستیم. معترض با سکوتش با یک جا نشستنش و با تحقیر نیروی سرکوب، یک فریم تراژیک و البته قهرمانگونه خلق کرده. زانو به بغل گرفتنش، استعاره از عجز و استیصال اوست. سکوتش، کنایه به غیرقابل گفتوگو بودن نیرویی است که از بدو ورود به صحنه به قصد سرکوب پا به استیج گذاشته و سرکوب! نه یک کلمه بیش و نه یک واو، کم!
تصویری که به آن اشاره شد، خیلی زود، فضای مجازی و محافل عمومی در حوزه رسانهای را سونامیوار به تسخیر خود درآورد و هر چشم بینندهای را همذاتپندارانه به جای جوان معترض روی آسفالت سرد خیابان جمهوری نشاند. تصویری که در آینده به نمادی برای اعتراضات آزادیخواهانه مردم ایران بدل میشود و کاربران ایرانی، هر بار برای بازتولید روحیه مطالبهگری و اعتراض به وضعیت موجود از آن استفاده خواهند کرد. در این جاست که اهمیت فریمهای اعتراضی از صحنههای اعتراضات به درجه قابل اعتنایی از اهمیت رسیده و میتواند به مانند دیگر صحنهها به نمادی برای مطالبهگری مردم سختی کشیده ایران بدل شود.
البته از این دست فریمها در تاریخ اعتراضات مردم ایران در دوره معاصر کم نبوده و کاربران ایرانی، هر بار با انتشار و همرسانی آن در شبکههای اجتماعی به تهییج و انگیزش در میان همراهان خود و میلیونها هموطنشان مبادرت ورزیدهاند.
مثلا اگر نگاه تیترواری به گذشته اعتراضات در ایران-دست کم در حدود 20 سال گذشته بیاندازید با فریمهای متعددی از این جنس روبرو خواهید شد. به عنوان نمونه در جایی که سید محمد حسینی، جوان تنهای وطن را با موهای تراشیده به مانند جانیها در مقابل دوربینهای دادگاه نشاندند که با ارائه تصویری ضداجتماع از او، مشروعیتی نامشروع برای صدور حکم اعدام برای او دست و پا کنند. کاربران ایرانی، بارها و بارها با انتشار تصویر او در شبکههای مجازی به مظلومیتش اشاره و از این شهید سربدار وطن به عنوان قهرمان خود یاد کردهاند.
یا مثلا در موقعیت دیگری، همرسانی تصویر خدانور لجهای، جوان بلوچ با دستهای بسته به نمادی برای تکثیر اعتراض بدل شده و بسیاری از کاربران با ترسیم آثار هنری یا بازنمایی آن قاب تلخ با این جوان محروم، مظلوم و محجور و البته مطالبه مظلومانه مادرش، صدای بیصدایش را به گوش میلیونها کاربر در سراسر جهان رساندند.
از این دست از تصاویر و موقعیتها، البته کم نیست. از جاری شدن خون از دهان ندا آقاسلطان در سال 88 به وقت اصابت گلوله و پرکشیدنش در سال 88 و تصاویر راهپیمایی تاریخی 25 خرداد در این سال گرفته تا همآغوشی امجد امینی و مژگان افتخاری، پدر و مادر مهسای ایران در راهروی بیمارستان کسری در واپسین روزهای شهریورماه 01، همه و همه بارها در میان ایرانیان دست به دست شده و عزم مطالبهگری و اعتراضشان به وضع موجود را جزمتر کرده است. تصویر میرحسین موسوی در میان هوادارانش در راهپیمایی 25 خرداد 88 در تقاطع خیابان آزادی و شکاری پایتخت از جنس همین دست تصاویر است.
احتمالا به خاطر دارید که تصویر پیکر نیمه جان مهسا امینی روی تخت بیمارستان کسری یا تصویر دختر بچهای کرد در میان جمعیت پرشمار عزاداران روز چهلم پرکشیدن او چقدر در جنبش زن، زندگی، آزادی همرسانی شد و به تصویر صفحه تلفن همراه بسیاری از ایرانیان معترض بدل شد.
آن سکانس روح خراش فریادهای مظلومانه مادری در مقابل ون گشت ارشاد، پیش از جنبش مهسا که به ماموران میگفت؛ دخترم مریض است، او را نبرید هم لابد به یادتان مانده. خندههای شیرین نیکا به وقت خواندن ترانه یه دل میگه برم، برم یا خندههای پرنشاط سارینا اسماعیلزاده با پیراهن دورتموند آلمان چطور؟ خواندن ترانه باران با شور و نشاط جوانی حمیدرضا روحی روی موتور چه؟ پیکر یخ آلود کیان پیرفلک در آن شب سیاه وطن را چطور؟ خاطرتان هست؟ لرزش و استیصال صدای عمو ماشالله کرمی، وقتی از آخرین حرفهای محمد مهدی کرمی برای ندادن خبر حکم اعدامش به مادر میگفت، چه؟ فریاد خواهر محسن شکاری در کوچه به وقت اعدامش، همینطور.
هنوز هم تک به تک ما به خاطر داریم که «متهم ابراز پشیمانی نکرد» یلدا آقافضلی، چه شور و عزمی در میان جوانان معترض در سال 1401 ایجاد کرد و یا مثلا، فریاد آن جوان دانشجو به هنگام ربایشش توسط نیروهای لباس شخصی، وقتی میگفت؛ «بچهها! ناموسا کمک» چه خشمی بر دایره خشم دانشجویان در آن سال شعله ور، افزود.
همه این اشارات و تفاسیر به مانند متن دست نویس روی لحد مزار مهسای وطن، یک کلیدواژه و یک رمز بین همه جوانان و ایرانیانی است که سر به سودای اعتراض و برهم زدن وضع نامطلوب موجود برداشتهاند. همان جا که دایی مهسا، روی آن بلوک سیمانی بالای مزار نوشت؛ «ژینا گیان، تو نامرئی، نامت بیه رمز»…
باید خالق این تصاویر را ستود. آفرینندگان صحنههایی ماندگار و ابدی که با نثار کردن جان و خون خود یا عزیزانشان، دل در گرو وطن و مام میهن گذارده و در راه آزادی این ملک، نام خود را به قید درخشش به ثبت رسانیدهاند. تصاویری که هر بار به وقت بازنشرشان؛ خون تازهای در رگهای مطالبهگری و آزادیخواهی در اذهان ایرانیان وطندوست جاری کرده و برساخت جدیدی از روایت خواستاندیشانه تمامیتخواهان و اقتدارگرایان به جهان ارائه کرده و میکند.