اختصاصی گروه سیاسی/آوا مهرگانی – تقریبا چهل روز از آغاز شعلهور شدن نبردی میگذرد که برخلاف تمام محاسبات اولیه، نه در چند روز اول به فرجام رسید و نه حذف فیزیکی عالیترین مقام جمهوری اسلامی و ضربات خردکننده به بدنه فرماندهی نیروهای سرکوب، توانست به سرعت تیر خلاص را بر پیکر این اختاپوس نیمهجان شلیک کند. واقعیت عریان میدانی نشان میدهد که ما با یک «بنبست خونین» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن ماشین سرکوب رژیم علیرغم سر بریدن هرم قدرت، همچنان با لجاجت به حیات خود ادامه میدهد و در سوی دیگر، استراتژی جنگی در آمریکا و اسرائیل از هدفگیری نظامی به سمت تخریب شریانهای حیاتی زیستی تغییر فاز داده است. تغییر دکترین جنگی؛ از مهرهها تا سفرهها آنچه در روزهای اخیر شاهد هستیم، عبور هولناک از هدف قرار دادن پادگانها و مراکز نظامی و موشکی به سمت نابودی داراییهای فرانسلی ایران است. حملات زنجیرهای به پلها، ضربه به مجتمعهای استراتژیک فولاد و هدف گرفتن قلب تپنده اقتصاد انرژی در پتروشیمیهای ماهشهر و عسلویه، نشاندهنده یک دگرگونی استراتژیک مخرب است. حمله هولناک اخیر به دانشگاه شریف و آسیب به خطوط انتقال گاز که منجر به آتشسوزی در قلب پایتخت شد، تنها یک نمونه کوچک از سرایت ناامنی به عمق فضاهای مدنی و آکادمیک است. این تغییر فاز، پیام روشنی دارد: جنگ دیگر تنها میان دو نیروی نظامی نیست، بلکه موجودیت ایرانِ پس از جمهوری اسلامی را نیز هدف قرار گرفته است. در این میان، لفاظیهای تند و ضربالاجلهای پیدرپی دونالد ترامپ، ترس از شروع روزهای جهنمی را به جان مردم ریخته است. تهدید به بازگشت ایران به «عصر حجر» در صورت عدم بازگشایی تنگه هرمز، برای مردمی که زیر بار تورم و سرکوب کمر خم کردهاند، معنایی جز نابودی آخرین بقایای امید ندارد. لبهی تیز بحران: ابرتورم و بنبست سیاسی-روانی تحلیلگران اقتصادی هشدار میدهند که هدف قرار گرفتن زیرساختهای تولیدی و صادراتی، پیشدرآمدی قطعی بر یک «ابرتورم مهارناپذیر» و قحطی ساختاری است. وقتی دود از دودکشهای عسلویه بلند نشود و بنادر از کار بیفتند، نتیجهی آن نه تضعیف سریع رژیم، بلکه نابودی توان خرید مردمی است که همین حالا نیز در تامین نان شب درماندهاند. مسئله اصلی اینجاست که جمهوری اسلامی با گروگان گرفتن معیشت و امنیت ملت، ایران را به لبهی پرتگاه کشانده است. هسته سخت قدرت که حالا بدون سر و با فرماندهانی غایب اداره میشود، به جای عقبنشینی برای حفظ میهن، از زیرساختها به عنوان «سپر انسانی» استفاده میکند. این لجاجت سیستماتیک باعث شده تا مردم خود را در یک بنبست مرگبار روانی ببینند؛ جایی که از یک سو امنیت جانی در مناطق مسکونی به دلیل نزدیکی به اهداف استراتژیک به خطر افتاده و از سوی دیگر، هیچ چشمانداز روشنی برای سقوط نهایی و استقرار یک دولت ملی و دموکراتیک دیده نمیشود. این بیافقی، خطرناکترین سم برای روحیه جمعی ملتی است که چهل روز است زیر سایه پهپادها و موشکها زندگی کرده و گوششان پر از صدای بمب و جنگنده است.
فرسایش ملی؛ فراتر از مرزبندیهای سیاسی هدف نگارنده از نقد تخریب زیرساختها به هیچ وجه ، همصدایی با پروپاگاندای حاکمیت نیست. رسانههای حکومتی با وقاحت تمام سعی دارند هرگونه نگرانی ملی بابت نابودی پلها و نیروگاهها را به «دفاع از نظام» گره بزنند، اما حقیقت اینجاست که این داراییها ملک طلق هیچ آخوند یا سرداری نیست؛ اینها ثمره رنج و مالیات نسلهای متوالی ایرانیان است. مردمی که امروز از جنگ خسته شدهاند، لزوماً مدافع وضعیت موجود نیستند؛ آنها کسانی هستند که میبینند خانهشان در حال سوختن است، در حالی که آتشنشان (جامعه جهانی) و آتشافروز (حاکمیت) هر دو بنزین بر این شعله میپاشند. تداوم این وضعیت نه تنها منجر به دموکراسی نمیشود، بلکه خطر «لیبیایی شدن» ایران و ظهور یک سرزمین سوخته را جدیتر از همیشه کرده است. ایران در انتظار معجزه یا فاجعه؟ تقریبا چهل روز از شروع جنگ گذشته و ثابت شد که نه رژیم به این سادگی دست از سر ایران برمیدارد و نه آمریکا و اسرائیل نگران میراث تمدنی ما هستند. در این میان، ملت ایران تنهاترین بازیگر این صحنه است. فشار روانی ناشی از تهدیدات ترامپ، در کنار ناتوانی حاکمیت در تامین امنیت اولیه و خطر ابرتورمی که در راه است، جامعه را به مرز انفجار رسانده است. اگر قرار باشد بهای سقوط یک رژیم استبدادی، بازگشت یک ملت به دوران پیش از صنعت و نابودی شریانهای گاز و برق و آب باشد، هزینهی این تغییر برای نسلهای آینده کمرشکن خواهد بود. وظیفه نیروهای ملی در این برهه حساس، افشای خیانت جمهوری اسلامی در تبدیل کردن ایران به میدان جنگ و در عین حال، هشدار به جامعه جهانی بابت نابودی زیرساختهای غیرنظامی است. ایران نباید به عصر حجر بازگردد؛ ایران باید از عصر جهل رژیم حاکم آزاد شود، پیش از آنکه دیگر پلی برای عبور و نیروگاهی برای روشن ماندن چراغ خانهها باقی نمانده باشد.