خانه بین الملل چرا چراغ‌های مذاکره خاموش شدند؟

دیپلماسی در اتاق تاریک

چرا چراغ‌های مذاکره خاموش شدند؟

در حالی که تصمیمات در پایتخت‌های دیپلماتیک جهان به سرعت به سمت یک نقطه بی‌بازگشت حرکت می‌کنند، فضای حاکم بر گفتگوهای غیرمستقیم میان تهران و واشینگتن بیش از آنکه شبیه به یک میز مذاکره باشد، به یک «بن‌بست متقارن» شباهت دارد. حقیقت عریان این است که مدل مذاکراتی که زمانی در سال ۲۰۱۵ توانست گره از کار فروبسته باز کند، اکنون به یک شبح بی‌خاصیت تبدیل شده است.

اختصاصی هم‌وطن/ گروه سیاسی-فرهاد جم

در حالی که تصمیمات در پایتخت‌های دیپلماتیک جهان به سرعت به سمت یک نقطه بی‌بازگشت حرکت می‌کنند، فضای حاکم بر گفتگوهای غیرمستقیم میان تهران و واشینگتن بیش از آنکه شبیه به یک میز مذاکره باشد، به یک «بن‌بست متقارن» شباهت دارد. حقیقت عریان این است که مدل مذاکراتی که زمانی در سال ۲۰۱۵ توانست گره از کار فروبسته باز کند، اکنون به یک شبح بی‌خاصیت تبدیل شده است. ما امروز با پدیده‌ای روبرو هستیم که تحلیل‌گران آن را «مذاکره بدون مدل» می‌نامند؛وضعیتی که در آن طرفین نه بر سر جزئیات، بلکه بر سر اصلِ «زبان مشترک» دچار تضاد بنیادین هستند. در حالی که تهران همچنان به دنبال احیای چارچوب‌های قدیمی است، واشینگتن تحت هدایت تیمی که به دنبال پیروزی‌های سریع و قاطع است، چیزی فراتر از یک توافق هسته‌ای را طلب می‌کند.

این خلاء استراتژیک باعث شده تا هر دو طرف در یک بازی «لبه پرتگاه» گرفتار شوند که در آن، زمان به جای آنکه ابزاری برای حل مسئله باشد، به بنزینی بر آتش تنش‌ها تبدیل شده است. فقدان یک نقشه راه روشن و اصرار بر مواضعی که با واقعیت‌های میدانی سال ۲۰۲۶ همخوانی ندارد، تهران را در وضعیتی قرار داده که گزینه‌های پیش روی آن هر لحظه محدودتر و خطرناک‌تر می‌شوند. در این میان، آنچه بیش از همه خودنمایی می‌کند،زنجیره‌ای از خطاهای محاسباتی است که جمهوری اسلامی را از یک بازیگر چانه‌زن به یک بازیگر تحت محاصره تبدیل کرده است.

میراث خطاهای راهبردی؛ از توهم زمستان تا انزوای خودخواسته

ریشه اصلی تنگنای فعلی ایران را نباید صرفاً در فشارهای خارجی جستجو کرد، بلکه بخش بزرگی از این بن‌بست محصول نگاه آرزومندانه و خطاهای راهبردی در دستگاه تصمیم‌گیری تهران است. یکی از بزرگترین این خطاها، قمار بزرگی بود که بر سر «زمستان سخت اروپا» صورت گرفت. در برهه‌ای حساس که امکان دستیابی به یک توافق نسبی وجود داشت، اتاق‌های فکر در تهران با این تصور که بحران انرژی ناشی از جنگ اوکراین،غرب را به زانو درخواهد آورد، فرصت‌های طلایی را از دست دادند. این پیش‌بینی که بیشتر به یک آرزوی سیاسی شباهت داشت تا یک تحلیل واقع‌بینانه، باعث شد ایران از توافقی که می‌توانست بخشی از بار سنگین تحریم‌ها را سبک کند، محروم بماند.

خطای راهبردی دیگر، عدم درک تغییر ریتم در سیاست خارجی ایالات متحده بود. تهران با تکیه بر تجربه دهه‌های گذشته، تصور می‌کرد که می‌تواند با استراتژی «خرید زمان» و فرسایشی کردن مذاکرات، طرف مقابل را خسته کند. اما ورود دوباره تیمی به کاخ سفید که به دنبال نتایج ملموس و سریع است، این محاسبات را به کلی برهم زد. این «شکاف سرعت» باعث شد که وقتی تهران آماده امتیاز دادن شد، واشینگتن دیگر به آن امتیازات راضی نباشد و سقف مطالبات خود را به مسائل موشکی و نفوذ منطقه‌ای گسترش دهد. اصرار بر مدل‌های قدیمی در دنیایی که قواعد بازی آن به کلی تغییر کرده، بزرگترین ضربه‌ای بود که ساختار دیپلماسی ایران به خود وارد کرد.

علاوه بر این، فروپاشی تدریجی بازوهای بازدارندگی منطقه، تهران را در یک برهوت استراتژیک رها کرده است. سال‌ها سرمایه‌گذاری بر روی گروه‌های نیابتی و نفوذ در کشورهای همسایه، که قرار بود به عنوان اهرم فشار در روز مبادا عمل کنند، در مواجهه با واقعیت‌های جدید ژئوپلیتیک و ضربات نظامی سنگین سال‌های اخیر، کارایی خود را تا حد زیادی از دست داده‌اند. امروز تهران در حالی پای میز مذاکره نشسته که دیگر نه از آن نفوذ بی‌رقیب در دمشق و بیروت خبری هست و نه بازار نفت به تهدیدات سنتی ایران واکنش نشان می‌دهد. این انزوای ساختاری، نتیجه مستقیم سیاستی است که بقای خود را به متغیرهایی گره زده بود که خود در حال فروپاشی بودند.

معمای حمله پیش‌دستانه؛ قمار در لحظه استیصال

با افزایش فشار نظامی آمریکا و استقرار پیشرفته‌ترین تجهیزات جنگی در منطقه، این پرسش جدی مطرح شده است که آیا ایران، در حالی که خود را در یک بن‌بست مطلق می‌بیند، به سمت گزینه «حمله پیش‌دستانه» حرکت خواهد کرد؟ این سناریوکه زمانی غیرمحتمل به نظر می‌رسید، اکنون به دلیل احساس تهدید وجودی در بدنه قدرت، به یکی از محورهای تحلیل‌های امنیتی تبدیل شده است. منطق حاکم بر این تفکر در میان برخی جناح‌های تندرو این است که اگر قرار است حمله‌ای قطعی صورت بگیرد، بهتر است ایران اولین ضربه را وارد کند تا شایدبتواند معادله قدرت را تغییر داده و طرف مقابل را از ادامه مسیرمنصرف کند.

اما این نگاه، خود می‌تواند بزرگترین و آخرین خطای محاسباتی باشد. حمله پیش‌دستانه در شرایطی که ایران از نظر اقتصادی در ضعیف‌ترین وضعیت دهه‌های اخیر قرار دارد و شکاف میان حاکمیت و ملت به اوج خود رسیده، بیشتر به یک «خودکشی استراتژیک» شباهت دارد تا یک اقدام دفاعی هوشمندانه.

واقعیت این است که ماشین جنگی ایالات متحده و متحدان منطقه‌ای‌اش، برخلاف دهه‌های گذشته، برای یک درگیری طولانی‌مدت و فرسایشی برنامه‌ریزی نکرده‌اند؛ بلکه هدف آن‌ها یک کارزار برق‌آسا و ویرانگر است که می‌تواند زیرساخت‌های حیاتی و هسته مرکزی قدرت را هدف قرار دهد. در چنین فضایی، هرگونه جرقه از سوی ایران، تنها بهانه‌ای را که واشینگتن برای مشروعیت‌بخشی به عملیات نظامی خود نیاز دارد، فراهم خواهد کرد.

از سوی دیگر، ظرفیت پاسخگویی ایران نیز با ابهامات جدی روبرو ست. اگرچه تهران همچنان بر توان موشکی و پهپادی خود به عنوان یک ابزار بازدارنده تکیه می‌کند، اما تجربیات درگیری‌های اخیر نشان داده که سپرهای دفاعی پیشرفته و اشراف اطلاعاتی رقیب، بخش بزرگی از این توانمندی را خنثی کرده است. بنابراین، ایده حمله پیش‌دستانه بیش از آنکه یک استراتژی نظامی کارآمد باشد، بازتابی از «روانشناسی استیصال» است؛ وضعیتی که در آن یک بازیگر به دلیل بسته شدن تمام راه‌های دیپلماتیک، به سیم آخر می‌زند تا شاید در میان آشوب، راهی برای بقا پیدا کند.

شکاف داخلی و بحران مشروعیت؛ پاشنه آشیل در برابر تهدید خارجی

یکی از ابعادی که در تحلیل‌های رسمی تهران معمولاً نادیده گرفته می‌شود، نقش تعیین‌کننده افکار عمومی و وضعیت داخلی ایران در تعیین سرنوشت این رویارویی است. برخلاف دوران جنگ ایران و عراق که یک وفاق ملی نسبی در برابر دشمن خارجی وجود داشت، امروز جامعه ایران با یک سرخوردگی عمیق و بحران مشروعیت روبروست. سیاست‌های اقتصادی ناکارآمد و سرکوب‌های داخلی باعث شده تا بخش بزرگی از مردم، خود را در بازی‌های قدرت حاکمیت سهیم نبینند. این شکاف عمیق، در صورت وقوع هرگونه درگیری نظامی، می‌تواند به سرعت به یک فروپاشی داخلی منجر شود.

بزرگترین نقطه ضعف ایران در برابر فشارهای ترامپ، نه تعداد موشک‌ها و نه غنای اورانیوم، بلکه «فرسایش سرمایه اجتماعی»است. وقتی مردم احساس کنند که هزینه‌های سنگین ماجراجویی‌های دیپلماتیک و نظامی تنها بر دوش آن‌هاست، انگیزه برای ایستادگی در برابر فشار خارجی به حداقل می‌رسد. این وضعیتی است که واشینگتن نیز به خوبی از آن آگاه است و تلاش می‌کند با ترکیب فشار اقتصادی و تهدید نظامی، اینگسل‌های داخلی را فعال کند. خطای راهبردی جمهوری اسلامی در اینجا، نادیده گرفتن این حقیقت ساده بود که قدرت واقعی یک کشور در میز مذاکره، از رضایت و حمایت شهروندانش سرچشمه می‌گیرد، نه از تعداد سانتریفیوژها.

در چنین شرایطی، حتی اگر تهران بخواهد به سمت یک توافق بزرگ حرکت کند، با این چالش روبروست که چگونه این عقب‌نشینی را برای بدنه وفادار خود توجیه کند، بدون آنکه کل ساختار ایدئولوژیکش زیر سوال برود. این پارادوکس  یعنی نیاز مبرم به توافق برای بقا و در عین حال ترس از پیامدهای سیاسی آن در داخل ایران را در یک حالت «فلج تصمیمی» قرار داده است. این تردید و دوگانگی، در دنیای پرشتاب سیاست بین‌الملل، تنها به معنای از دست دادن زمان و نزدیک‌تر شدن به لحظه برخورد است.

عبور از لبه پرتگاه یا سقوط در غبار جنگ؟

آنچه امروز در صحنه تقابل ایران و آمریکا مشاهده می‌کنیم،فراتر از یک اختلاف سیاسی ساده، یک «بحران ارگانیک» در شیوه حکمرانی و نگاه به جهان است. جمهوری اسلامی با اصرار بر سیاست‌هایی که دیگر با واقعیت‌های قرن بیست و یکم همخوانی ندارند، خود را در گوشه‌ای رینگ قرار داده است که در آن نه راه پیش دارد و نه راه پس. بن‌بست دیپلماتیک فعلی،نتیجه طبیعی سیستمی است که ترجیح داد به جای اصلاحات ساختاری و تعامل واقعی با جهان، به توهمات راهبردی و اهرم‌های فشار فرسوده دل ببندد.

اکنون زمان برای تهران به سرعت در حال اتمام است. انتخاب میانیک «جراحی دردناک دیپلماتیک» و یک «درگیری ویرانگرنظامی»، تصمیمی است که باید در روزهای آینده اتخاذ شود اما باید در نظر داشت سایه جنگ بیش از هر زمان دیگری سنگینی می‌کند. پرسش اصلی اینجاست: آیا در ساختار قدرت، اراده و شجاعت کافی برای پذیرش این واقعیت تلخ وجود دارد، یا اینکه قرار است بار دیگر هزینه‌های یک اشتباه محاسباتی بزرگ بر دوش ملتی گذاشته شود که دیگر نای ایستادن ندارد؟ پاسخ به این پرسش، سرنوشت ایران را برای دهه‌های آینده رقم خواهد زد.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن