خانه بین الملل شکست ایدئولوژی نابودی اسرائیل؛ تکرار سرنوشت صدام بیخ گوش جمهوری اسلامی؟

هم وطن گزارش می‌دهد؛

شکست ایدئولوژی نابودی اسرائیل؛ تکرار سرنوشت صدام بیخ گوش جمهوری اسلامی؟

در تاریخ خاورمیانه مدرن، دو چهره شاخص بیش از هر رهبر دیگری پرچم «نابودی اسرائیل» و «آزادسازی فلسطین» را به عنوان رکن اصلی مشروعیت ایدئولوژیک خود برافراشتند: صدام حسین، رئیس‌جمهور پیشین عراق و سیدعلی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران.

گروه سیاسی / ماهور ایرانی 

در تاریخ خاورمیانه مدرن، دو چهره شاخص بیش از هر رهبر دیگری پرچم «نابودی اسرائیل» و «آزادسازی فلسطین» را به عنوان رکن اصلی مشروعیت ایدئولوژیک خود برافراشتند: صدام حسین، رئیس‌جمهور پیشین عراق و سیدعلی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران.

حالا که بیش از دو دهه از سقوط مجسمه صدام در میدان فردوس بغداد می‌گذرد، تنش‌ها میان تهران و تل‌آویو و ایالات متحده آمریکا به نقطه جوش بی‌سابقه‌ای رسیده است. سوالی که در محافل دیپلماتیک و تحلیل‌گران سیاسی مطرح می‌شود این است؛ آیا جمهوری اسلامی با پیگیری همان سیاست تهاجمی صدام، به سمت همان پرتگاهی حرکت می‌کند که دیکتاتور بغداد را بلعید؟

در سال‌های پایانی حکومت صدام حسین، به ویژه پس از جنگ اول خلیج فارس، رژیم بعث با چرخشی آشکار از سکولاریسم پان‌عربی به سمت ادبیات اسلامی، فلسطین را به مرکز ثقل تبلیغات خود تبدیل کرد.

صدام حسین با شلیک موشک‌های اسکاد به تل‌آویو در جریان جنگ ۱۹۹۱، خود را تنها رهبر عربی معرفی کرد که جرأت حمله مستقیم به اسرائیل را دارد. او با تشکیل «ارتش قدس» (جیش القدس) و اهدای هزاران دلار به خانواده‌های عاملان انتحاری فلسطینی، تلاش کرد تا انزوای بین‌المللی خود را با محبوبیت در خیابان‌های عربی جبران کند.

اما واقعیت تلخ برای صدام این بود که «کارت فلسطین» نتوانست او را در برابر ماشین جنگی ایالات متحده حفظ کند. در سال ۲۰۰۳، زمانی که نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا وارد عراق شدند، نه موشک‌های اسکاد و نه شعارهای آزادسازی بیت‌المقدس مانع از فروپاشی سریع ساختار نظامی او نشدند. صدام در نهایت نه به عنوان قهرمان قدس، بلکه به عنوان یک دیکتاتور مخلوع در مخفیگاهی زیرزمینی دستگیر و پس از محاکمه اعدام شد.

جمهوری اسلامی ایران تحت رهبری سیدعلی خامنه‌ای، سیاست ضداسرائیلی را از سطح شعارهای سیاسی به یک استراتژی نظامی پیچیده ارتقا داده است. تفاوت عمده تهران با بغدادِ صدام در «عمق استراتژیک» است.

در حالی که صدام عمدتاً بر ارتش کلاسیک و موشک‌های بالستیک خود متکی بود، جمهوری اسلامی شبکه‌ای از نیروهای نیابتی (محور مقاومت) را در لبنان، سوریه، عراق و یمن ایجاد کرده است. حمایت مالی و تسلیحاتی از حماس و جهاد اسلامی فلسطین، دیگر نه یک حرکت نمادین، بلکه بخشی از دکترین امنیتی تهران برای دور نگه داشتن تهدید از مرزهای ایران است.

خامنه‌ای بارها اسرائیل را «غده سرطانی» نامیده و پیش‌بینی کرده که این کشور ۲۵ سال آینده را نخواهد دید. این ایدئولوژی، هزینه‌های سنگینی را بر اقتصاد ایران تحمیل کرده است؛ از تحریم‌های فلج‌کننده گرفته تا انزوای دیپلماتیک.

با این حال و با توجه به شرایط به وجود آمده شباهت‌هایی میان وضعیت کنونی ایران و سال‌های آخر صدام وجود دارد که می‌تواند زنگ خطری برای تهران باشد؛ صدام حسین تصور می‌کرد که آمریکا به دلیل ترس از تلفات یا واکنش جهان عرب، دست به حمله تمام عیار نخواهد زد. تهران نیز ممکن است بر این باور باشد که شبکه نیابتی‌اش چنان بازدارندگی ایجاد کرده که اسرائیل یا آمریکا ریسک درگیری مستقیم و تغییر رژیم را نخواهند پذیرفت.

همان‌طور که جامعه عراق در اثر تحریم‌ها و سرکوب داخلی از حکومت فاصله گرفته بود، شکاف میان حکومت و ملت در ایران نیز پس از اعتراضات پیاپی عمیق‌تر شده است. مشروعیت داخلی که مهم‌ترین پشتوانه در زمان جنگ خارجی است، در هر دو مورد با چالش جدی روبرو بوده است.

هر دو رهبر از دشمنی با اسرائیل و آمریکا برای توجیه مشکلات اقتصادی و امنیتی داخلی استفاده کرده‌اند. اما تجربه عراق نشان داد زمانی که فشار نظامی از آستانه تحمل بگذرد، این توجیهات رنگ می‌بازند.

با این حال، تفاوت‌های کلیدی وجود دارد که مقایسه مستقیم را دشوار می‌کند؛ برخلاف ارتش کلاسیک و متمرکز صدام که به سرعت فرو پاشید، ساختار سپاه پاسداران شبکه‌ای، نامتقارن و ایدئولوژیک است.

برنامه هسته‌ای ایران، فاکتوری است که صدام (با وجود ادعاهای آمریکا) فاقد آن بود. حرکت ایران به سمت آستانه هسته‌ای، محاسبات غرب برای حمله نظامی مستقیم را بسیار پیچیده‌تر از مورد عراق کرده است. روابط تهران با مسکو و پکن، اگرچه شکننده، اما مستحکم‌تر از روابط صدام با قدرت‌های جهانی در سال ۲۰۰۳ است.

اما در حالی که هنوز آثار خون‌های ریخته شده بر سنگفرش خیابان‌های تهران و شهرستان‌ها در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه پاک نشده است، سایه سنگین تهدیدهای دونالد ترامپ، فضای سیاسی ایران را ملتهب‌تر از هر زمان دیگری کرده است.

جمهوری اسلامی که دهه‌ها بقای خود را بر دو ستون «سرکوب داخلی» و «ایدئولوژی قدس‌محور» استوار کرده بود، اکنون با چالشی وجودی روبروست که شباهت‌های نگران‌کننده‌ای به آخرین روزهای صدام حسین دارد؛ حکومتی که در داخل با بحران مشروعیت ناشی از کشتار معترضان دست‌وپنجه نرم می‌کند و در خارج، با تهدید مستقیم نظامی از سوی ایالات متحده مواجه است.

وقایع دو هفته گذشته در ایران، معادله را تغییر داد. اعتراضاتی که ابتدا با شعارهای معیشتی آغاز شد، به سرعت کلیت نظام را هدف گرفت. گزارش‌های منابع حقوق بشری و ویدیوهای دریافتی نشان می‌دهد که سرکوب صورت گرفته در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، از نظر شدت و خشونت، یادآور سرکوب انتفاضه شعبانیه ۱۹۹۱ توسط صدام حسین است.

صدام پس از شکست در کویت، برای حفظ قدرت، تانک‌هایش را به سمت شهرهای خودی چرخاند. جمهوری اسلامی نیز در دی‌ماه امسال، با گشودن آتش مستقیم به روی معترضان، آخرین رشته‌های اتصال خود با بخش بزرگی از جامعه را قطع کرد.

حکومتی که مشروعیت داخلی خود را با کشتار شهروندانش (آن هم در ابعاد ۱۸ و ۱۹ دی) از دست می‌دهد، در برابر تهاجم خارجی به‌شدت آسیب‌پذیر می‌شود. تجربه عراق نشان داد زمانی که نیروهای آمریکایی به بغداد رسیدند، مردم عراق نه تنها از صدام دفاع نکردند، بلکه ناظر فروپاشی حکومتی بودند که سال‌ها آن‌ها را سرکوب کرده بود.

در آن سوی آب‌ها، لحن دونالد ترامپ علیه تهران صریح‌تر و جنگ‌طلبانه‌تر از هر زمانی است. او با اشاره مستقیم به وقایع خونین دی‌ماه، مشروعیت اخلاقی جمهوری اسلامی را زیر سوال برده و تهدید کرده که «پاسخی ویرانگر» به سیاست‌های منطقه‌ای و هسته‌ای ایران خواهد داد.

ترامپ که اکنون با ادبیاتی مشابه ادبیات جرج بوش در آستانه حمله به عراق سخن می‌گوید، به نظر می‌رسد به این جمع‌بندی رسیده است که ساختار سیاسی ایران به دلیل شکاف عمیق با ملت پس از کشتار دی‌ماه، شکننده‌تر از آن است که بتواند در برابر یک حمله نظامی منسجم مقاومت کند.

اگر صدام حسین با توهم اینکه «آمریکا تحمل تلفات را ندارد» خود را فریب داد، به نظر می‌رسد رهبران جمهوری اسلامی نیز در حال ارتکاب خطای مشابهی هستند. ترامپ با تاکید بر اینکه «حکومتی که مردم خودش را می‌کشد، نماینده ایران نیست»، در حال زمینه‌چینیِ روانی و بین‌المللی برای اقدامی است که می‌تواند فراتر از حملات محدود هوایی باشد.

رهبر جمهوری اسلامی در سخنرانی‌های پس از اعتراضات دی‌ماه، همچنان تلاش کرد با برجسته کردن مسئله فلسطین و جنگ با اسرائیل، افکار عمومی را منحرف کند. اما شعارهای شنیده شده در خیابان‌های تهران در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی نشان داد که این ایدئولوژی کارکرد خود را در داخل از دست داده است.

درست همان‌طور که عراقی‌ها در سال ۲۰۰۳ دیگر اهمیتی به شعارهای «آزادسازی قدس» صدام نمی‌دادند، معترضان ایرانی نیز با عبور از ایدئولوژی رسمی حکومت، نشان دادند که اولویت آن‌ها تغییرات بنیادین در داخل است، نه جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای حکومت.

تمرکز وسواس‌گونه بر نابودی اسرائیل، در حالی که اقتصاد ایران فروپاشیده و خیابان‌ها رنگ خون گرفته، به پاشنه آشیل نظام تبدیل شده است. این شکاف میان «اولویت‌های رهبر» و «نیازهای مردم»، همان فضایی است که استراتژیست‌های آمریکایی برای ضربه نهایی روی آن حساب باز کرده‌اند.

تاریخ به ما می‌گوید دیکتاتورهایی که با تکیه بر ایدئولوژی‌های فرامرزی و سرکوب داخلی حکومت می‌کنند، اغلب پایان مشابهی دارند. صدام حسین تا لحظه آخر باور داشت که وفاداری گارد ریاست جمهوری و ترس آمریکا از جنگ چریکی، او را نجات خواهد داد. اما وقتی حمله آغاز شد، ساختار پوسیده او مثل خانه‌ای پوشالی فرو ریخت.

جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار دارد که از یک سو بدنه‌ای خونین و خشمگین در داخل دارد (میراث کشتار ۱۸ و ۱۹ دی) و از سوی دیگر، با اراده‌ای تهاجمی از سوی ترامپ برای پایان دادن به پرونده ایران روبروست.

آیا سیدعلی خامنه‌ای نیز همان مسیری را طی می‌کند که صدام حسین پیمود؟ ترکیب «انزوای ایدئولوژیک»، «نفرت داخلی ناشی از سرکوب» و «حمله خارجی»، فرمولی است که به سختی می‌توان از آن جان سالم به در برد. صدای پای سربازان آمریکایی در منطقه و سکوت سنگین و خشمگین خیابان‌های تهران، شاید پیش‌لرزه‌های یک زلزله سیاسی بزرگ باشد؛ زلزله‌ای که می‌تواند طومار حکمرانی جمهوری اسلامی را در هم بپیچد.

آخرین اخبار ایران و جهان

پیشنهاد هم‌وطن